ساقیا برخیز و درده جام را
خاک بر سر کن غم ایام را
غزلهای حافظ را بر اساس شماره یا عنوان پیدا کنید و بخوانید.
18 مصرع · حدود 1 دقیقه مطالعه
ساقیا برخیز و درده جام را
خاک بر سر کن غم ایام را
ساغر می بر کفم نه تا ز بر
برکشم این دلق ازرق فام را
گر چه بدنامیست نزد عاقلان
ما نمیخواهیم ننگ و نام را
باده درده چند از این باد غرور
خاک بر سر نفس نافرجام را
دود آه سینهٔ نالان من
سوخت این افسردگان خام را
محرم راز دل شیدای خود
کس نمیبینم ز خاص و عام را
با دلارامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یک باره برد آرام را
ننگرد دیگر به سرو اندر چمن
هر که دید آن سرو سیم اندام را
صبر کن حافظ به سختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی کام را
(1)1.ای ساقی برخیز و جام می را به گردش درآور و با این کار خود خاک بر سَرِ غم ایّام کن.
2.ای ساقی به ما باده بده تا خاک فراموشی بر سر اندوه و غم ما ریخته و آن را به دست فراموشی بسپاری.
(2)پیاله به دستم ده تا مست کنم و این خرقه کبودرنگ را از سر به درآورده به دور اندازم ...
(3)... هر چند این کار ناشایستی است اما ما دیگر در قید و بند آبرو نیستیم.
(4)می بده! تا کی باد غرور و کبر در سر داشتن؟ ای خاک بر سر این نفس بدفرجام باد.
(5)گرمی آه سینه نالان و خروشان من، خرقه پوشان بی خبر را سوزانده است.
(6)از خاص و عام کسی را محرم راز دل دیوانه خود نمی بینم ...
(7): (و)تنها دل من به یاد دلارامی خوش است که آرام و قرار را از دلم به یکباره ربوده است.
(8)هر کس آن سرو سیم اندام را دیده باشد دیگر به سرو چمن اعتنایی ندارد.
(9)ای حافظً! روز و شب با سختی ها و ناملایمات بساز، آخر روزی به کام دل خودخواهی رسید.
دَردِه: عطا کن، پذیرایی کن.
ساغر: قدح.
دلق: خِرقه، جامه یی که صوفیان روی همه لباسها می پوشیدند.
دلق ازرق فام: خرقه کبود رنگ، و اگر دلق وصله دار بوده به آن دلق مرقّع و اگر رنگارنگ بوده به آن دلق ملمّع می گفتند، دلق ازرق فام یا خرقه کبودرنگ را صوفیان مبتدی بر تن می کردند.
ننگ و نام: جمعاً به معنای شهرت و آبروست.
باد غرور: باد نخوت و تکبّر در سر داشتن.
نافرجام: بد عاقبت، بد فرجام.
افسردگان خام: پژمردگان نارَس (استعاره) دلق پوشان بی خبر از مراحل عشق.
وزن غزل: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
بحر غزل: رمل مسدّس محذوف
*
از مفاد ابیات این غزل برمی آید که در زمان شاه شجاع و در اوج گرفتاری و ناکامی حاصله از مبارزه با حاسدان قشری سروده شده است. احتمالاً حافظ غزل خواجو کرمانی با مطلع:
ساقیا وقت صبوح آمد بیاور جام را
می پرستانیم در ده باده گلفام را
در خاطر و بدان عنایت داشته است.
و در بیت مقطع تلمیح است به آیه 153 سوره بقره و آیه 25 سوره چهارم و حدیث: الصَّبر مِفتاحُ الفَرَج.