آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند
معنی بیت 1
كيست كه از راه و رسم جوانمردي با من وفادار بوده و در حق گناهكاري چون من يك لحظه نيكي كند.
غزلهای حافظ را بر اساس شماره یا عنوان پیدا کنید و بخوانید.
18 مصرع · حدود 2 دقیقه مطالعه
آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند
كيست كه از راه و رسم جوانمردي با من وفادار بوده و در حق گناهكاري چون من يك لحظه نيكي كند.
اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی
وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند
(كيست كه) اول با صداي خوشِ آواز و بانگ ني : پيغام اورا به دل من رسانيده پس از آن با ساغري شراب با من هم پياله و همراه شود
دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او
نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند
از آن دلبر كه جان من از دست او به ستوه آمده و كام دلم از او روا نشد ، نمي توان نوميد بود . شايد بر سر مهر آمده از من دلجويي كند .
گفتم گره نگشودهام زان طره تا من بودهام
گفتا منش فرمودهام تا با تو طراری کند
به او گفتم تا ياد مي دهم موفق به باز كردن گرهي از زلف تابدار تو نشدهام . پاسخ داد كه منم به زلف خود تعليم داده ام تا با تو فريبكاري و جنگ وگريز نمايد.
پشمینهپوش تندخو، از عشق نشنیدهست بو
با مستیاش، رمزی بگو! تا ترک هشیاری کند
به مشام زاهد و صوفي پشمينه پوش خشك ، بوي از عشق و معرفت نرسيده است ، نكته يي از شور و شوق مستي عشق با او در ميان نه تا عالم هشياري و خود پرستي را ترك گويد
چون من گدای بینشان مشکل بود یاری چنان
سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند
براي گداي بي سروپايي چون من، داشتن چنان معشوقي محال است كي وكجا پادشاهي ، با يك رند بازاري نرد عشق باخته است. ؟
زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم
از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند
براي من آسان است كه از دست آن زلف گره گير تابدار جور بكشم ، چرا كه آن عياري كه تردستي و تجاوز و دزدي مي كند از كندو زنجير نمي هراسد.
شد لشکر غم بی عدد از بخت میخواهم مدد
تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند
سپاه غم بیشمار شده است؛ از بخت یاری میخواهم، شاید فخرالدین عبدالصمد غمخواری کند.
با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او
کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند
حافظ با داشتن چشمهاي نيرنگ باز او قصد ديدارش مكن كه اين چشمهاي مست و شوخ وشنگ در حيله گيري استاد است
معنی هر بیت در کنار همان بیت آمده است؛ با کلیک روی «معنی بیت» میتوانید آن را باز یا بسته کنید.
كرم: : جوانمردي ، بزرگواري .
وفاداريكند: پيمان نگه دارد.
برجاي :در حق ، دربارهيِ.
ناي:حنجره.
بانكِ ناي:آواز خوشي كه از حنجره خوش آوازي برآيد.
فرسوده :ناتوان ونابود شد، كاسته شد، عاجز شد، به ستوه آمد.
كام دل نگشود:كام دلم روا نشد.
باشدكه:شايد كه.
طُرّه:موهايي كه بروري پيشاني ريخته شود ، كنايه از زلف تابدار(به ص 115 مراجعه شود)
طَرّاري:دزدي ، توأم با تردستي و حيله گري ، فريبكاري ، دزدي و جنگ گريز توأم با حيله گري.
پشمينه پوش :كسي كه لباس پشمينه خَشن مي پوشد ، كنايه از صوفي و زاهد.
از مستي اش رمزي بگو: از مستي عشق برايش نكته يي بيان كن.
گداي بي نشان : گداي بي نام ونشان ، گداي بي سروپا
عيشِ نهان: عيش ونوش مخفيانه ، عشقبازي محرمانه.
رندِ بازي : رندِ و لاابالي سرگردان در كوچه وبازار .
عياري: دزدي و تردستي بر رسم و شيوه عياران ، دزدي توأم با انصاف و جوانمردي .
بي عدد:بي حدّو اندازه ، خارج از حد شمارش ، بي حدو حساب.
فخر دين: افتخاردين ، لقب و عنواني كه شاعر براي مولانا بهاءالدين عبدالصمد بن عثمان بحرآبادي اسفرايني به حكم وزن شعر و ضرورت شعري و براي نام اين عارف عنوان كرده است.
وزن غزل: مستفعلن مستعلن مستفعلن مستفعلن
بحر غزل : رجز مثمن سالم
*
عارف سالكي به نام مولانا بهاءالدين عبدالصمد بن عثمان بحر آبادي از احفاد شيخ سعدالدين محمد حمويي كه اصلش از كوه بنان كرمان بوده ودر اصفهان مي زيسته و در شمار علماي بزرگ قرن هشتم است در زمان حافظ و معاصر او بوده و به سال 786 در گذشته است . اين عارف سالك از مريدان او حدالدين اصفهاني بوده كه پس از درگذشت او به مقام قطبي رسيده و خواجوي كرماني قصيده يي تحت عنوان: في المدح الشيخ الاعظم السّالكِ الرباني و الناسكِ الصمداني بُرهان الملّه و الدّين الكوه بناني قدّس نفسه و با مطلع:
چون برآمد جوش عيش شاه زنگ از راه شام منهزم شد قيصر رومي رُخِ مشرق خرام
قصيده يي دارد كه در تاريخ سرودن آن به گواهي بيتي از همين قصيده :
مرغ توحيدم به دام آمد به نظم اين مديح لاجرم تاريخ اين ابيات شد تصحيف دام
سال 741 هجري قمري است . ( تصحيف دام= ذام= 74 و حافظ به هنگام سرودن اين قصيده توسط خواجو جواني 23 ساله بوده است. ما مي دانيم شروع شاعري حافظ با استقبال و تقليد غزلها و اشعار خواجو و سلمان همراه بوده و اين شاعر آسماني و باهوش اشعار شعراي معاصر و سلف را به خوبي بررسي و مطالعه و از مضامين آنها به نحو شايسته تري مضمون سازي مي كرده است. از طرفي حافظ در حق عرفا و مشايخ معاصر خود ، معرفتي به حد كمال و به مردان خدا و و عارفان نيك نهاد ارادت و و احترام تامّه داشته است . بنابراين مي توان حدس زد كه در بحران دربدري و غيبت شاه ابواسحاق حافظ غزلي عاشقانه را كه از شاهكار هاي دوره جواني اوست با افزدون بيتي يه آن به نام بهاء الدين عبدالصمد كرده باشند و اينكه در شعر ، عنوان فخر دين ( مخفف فخر الدين ) آورده است تنها به خاطر ضرورت شعري و به صورت عنوان و تعارف آمده است و گرنه عنوان مولانا عبدالصمد، بهاء الدين مي باشد.
شاعر در اين غزل عاشقانه آرزوي شنيدن پيغامي از محبوب خود را دارد و چشم به راه قاصدي است كه با آوازي خوش و صداي ني پيغامي از شاه به او برساند و در خلال ابيات اين غزل شيوا ، از زلف دراز و بلند و پر و پيچ و تاب محبوب به ميان مي آورد كه علامت ونشانه موهاي بلند شاه ابواسحاق است .
یادداشت مقابلهٔ متن: متن این غزل با گنجور مقابله شده است. ضبط پیشینِ بخشهای متفاوت: «پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیدهاست بو / از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند». این ضبطها برای مراجعه به اختلاف نسخه یا خطای نسخهبرداری ثبت شدهاند؛ لزوماً همهٔ آنها ضبط نامعتبر نیستند.
این بخش، برداشت سرگرمی و تأمل شخصی است؛ با معنی ادبی ابیات و پیشبینی قطعی آینده تفاوت دارد.