درآ که در دل خسته توان درآید باز
بیا که در تن مرده روان درآید باز
غزلهای حافظ را بر اساس شماره یا عنوان پیدا کنید و بخوانید.
12 مصرع · حدود 1 دقیقه مطالعه
درآ که در دل خسته توان درآید باز
بیا که در تن مرده روان درآید باز
بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست
که فتح باب وصالت مگر گشاید باز
غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت
ز خیل شادی روم رخت زداید باز
به پیش آینه دل هر آن چه میدارم
بجز خیال جمالت نمینماید باز
بدان مثل که شب آبستن است روز از تو
ستاره میشمرم تا که شب چه زاید باز
بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظ
به بوی گلبن وصل تو میسراید باز
۱٫ای معشوق!به سوی من بیا تا بار دیگر به این دل خسته ی من توانایی باز گردد و تن بی روحم، جانی تازه بگیرد و زنده شود.
۲٫ای یار!که دوری و هجران تو چشم مرا بر همه چیز بست و در انتظار گذاشت و گشایش چشم من بر دنیا فقط با دیدار و وصال مجدد تو امکان پذیر است و در واقع، وصال تو مشکل گشا است.
۳٫ای یار و محبوب!اگر تو بیایی،شادی و نشاط حاصل از دیدار روی سپید و زیبای تو،غمی را که چون لشکر سیاه پوستان زنگی سرزمین دل را تسخیر کرده پایان خواهد یافت.
۴٫ای معشوق!آینه ی دل من از غم هجران تیره شده، هرچه را در برابر آن می گذارم، تصویری از آن نشان نمی دهد، مگر خیال چهره ی زیبا و دلفریب تو که در آن نمایان می شود؛ یعنی دلم فقط تو را می خواهد.
۵٫بنابر این مَثَل که شب آبستن حوادث است، نمی دانم چه پیش خواهد آمد و پایان شب باید طلوع روز باشد، لذا با یاد تو شب ها بیدار می مانم و ستاره می شمرم تا ببینم روز دیدار تو طلوع خواهد کرد یا نه؟
۶٫ای معشوق!بیا که بلبل خوش طبع خاطر حافظ در آرزوی وصال تو نغمه سرایی می کند و شعر می سراید.حافظ در آرزوی وصال معشوق است که این گونه اشعار زیبا می سراید.
معنی لغات برای این غزل وجود ندارد
جلالی شرحی بر این غزل ندارد