سخن بزرگان (آنتوان دوسنت اگزوپری)


فرد مورد نظر را انتخاب کنید

1- ما باید بتوانیم نشانه‌ها را حتی در دوردست‌ها ببینیم و دریابیم.


2- ضرورت‌هایی [=بایستگی‌] که پایه و بنیان یک پیشه را شکل می‌دهد، می‌تواند دنیا را دگرگون و غنی سازد.


3- به راستی، هیچ چیز هرگز نخواهد توانست جای همسفر از دست رفته را بگیرد.


4- کسی نمی‌تواند یک دوست کهن را بیافریند و از نو بسازد.


5- شکوه و بزرگی یک پیشه، شاید پیش از هر چیز، در یکی شدن روح‌هاست و این، یک شکوه راستین است؛ شکوه مناسبات روابط انسانی.


6- فقط گامی که به پیش برمی‌داریم، می‌تواند رهایی‌بخش باشد.


7- اگر انسان در طوفان رویدادها گرفتار شود، ترسش می‌ریزد. تنها ناشناخته‌هاست که لرزه به دل‌ها می‌افکند و سبب ترس و هراس آدمی می‌شود.


8- کار بزرگ مردمان بخشنده این است که با همه‌ی توان خود، افق‌های بیکران را در برمی‌گیرند.


9- بی‌گمان، انسان بودن یعنی متعهد [=پایبند] بودن.


10- آنهایی که به سبب پیشرفت تکنیکی زیاد بشریت، دچار ترس و هراس شده‌اند، هدف و وسیله را با هم اشتباه گرفته‌اند.


11- کسی که فقط با امید دستیابی به نعمت‌های مادی، دست به مبارزه می‌زند، خویشتن را از موهبتی [=دَهِش] که شایسته‌ی زندگی‌ست، بی‌بهره می‌سازد.


12- بر سفره‌ای که در زیر درخت سیبی پهن شده باشد، جز سیب بر آن فرود نخواهد آمد و سفره‌ی گسترده‌ی زیر ستارگان، فقط پذیرای غبارات کوکب‌هاست.


13- این فاصله نیست که اندازه‌ی دوری را تعیین می‌کند؛ دیوار باغ خانه‌ی ما می‌تواند اسرار بیشتری را نسبت به دیوار چین در خود نگه دارد.


14- فصل‌ها می‌گذرد و ما در عصرها مانده‌ایم... و نعمت‌های زمین، همچون شن ظریف صحرا که از میان انگشتان می‌لغزد، از کف ما بیرون می‌رود.


15- در صحرا، آدم‌ها همیشه آزاد هستند و از گنج‌های آشکار و دیدنی، جانبداری نمی‌کنند؛ چرا که صحرا برهنه است و فقط می‌توان از یک گستره‌ی پنهان و ناپیدا جانبداری کرد.


16- دوست داشتن، تنها نگریستن به یکدیگر نیست، بلکه با هم نگریستن در یک جهت است.


17- بکوشید پیش از آنکه کسی را داوری کنید، او را درک کنید.


18- راستی و درستی برای انسان، همان چیزی‌ست که از او یک مرد می‌سازد.


19- راستی و درستی، زبانی‌ست که همگان را آزادگی می‌بخشد.


20- هنگامی که به نقش خود- هر اندازه هم مبهم باشد- خِرد کافی پیدا کنیم، فقط در آن صورت است که احساس شادمانی خواهیم کرد.


21- بسیاری از کسانی که مدت‌ها با عشقی بزرگ سر کرده‌اند و سپس از آن، بی‌بهره گشته‌اند، بیشتر، از نجابت شگفت خویش به ستوه می‌آیند و آنگاه فروتنانه و با عشقی ساده و عادی، نیک‌بختی خود را می‌سازند.


22- با مرگ یک انسان، دنیای ناشناسی با او می‌میرد.


23- در تنهایی مرگ، هیچ چیز از چشم نمی‌افتد.


24- تا زمانی که در این دنیا گیر نیفتیم، نمی‌توانیم آن را در گمان آورریم و پیش‌بینی کنیم.


25- ضرورت [=بایستگی] را نمی‌توان پیش‌بینی کرد.


26- درد غربت، گرایشی‌ست که کس نمی‌داند از چیست… هوس است و میل؟… هرچه هست، برای بیان آن، هیچ واژه‌‌ای یافت نمی‌شود.


27- آنچه انسان را رهایی می بخشد، برداشتن گامی است که در پی آن، گامهای دیگر هم برداشته شود.


28- بالاترین خوشی ها در شور و شوقی است که انسان را به ماجراجویی ها و پیروزیهای بزرگ و فعالیتهای نوآورانه وادار می کند.


29- عشق آن نیست که به هم خیره شویم، عشق آن است که هر دو به یک سو بنگریم.


30- هر آدم بزرگی هم روزی روزگاری بچه ای بوده؛ گیرم کمتر کسی از آنها این را به یاد می آورد.


31- بزرگترها اگر به خودشان باشد هیچ وقت نمی توانند از چیزی سر در بیاورند. برای بچه ها هم خسته کننده است که همین جور مدام هر چیزی را به آنها توضیح بدهند.


32- بچه ها باید نسبت به آدم بزرگها گذشت داشته باشند.


33- دنیا برای پادشاه ها به گونه عجیبی ساده شده و تمام مردم تنها یک مشت رعیت به حساب می آیند.


34- حق داریم توقع داشته باشیم چون اوامرمان عاقلانه است.


35- محاکمه کردن خود از محاکمه کردن دیگران خیلی مشکلتر است. اگر توانستی در مورد خودت قضاوت درستی بکنی، معلوم می شود یک فرزانه تمام عیاری.


36- برای خودپسندها دیگران تنها یک مشت ستایشگرند.


37- خودپسندها جز ستایش خودشان چیزی را نمی شنوند.


38- چیزی که زیبا باشد بی گفت و گو مفید هم هست.


39- شما را به خدا بیخودی وقت خودتان را سر این جریمه مدرسه به هدر ندهید؛ این کار بیهوده ای است.


40- به خود می گویم ستاره ها برای این روشن هستند که هر کسی بتواند یک روز مال خودش را پیدا کند!


41- آدمها دیگر برای سر درآوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکانها می خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند، آدمها مانده اند بی دوست.


42- سرچشمه ی همه سوءتفاهم ها زیر سر زبان است.


43- جز با چشم دل هیچ چیز را چنان که باید نمی شود دید؛ نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.


44- ارزش گل تو به قدر عمری است که به پایش صرف کرده ای.


45- آدمیزاد هیچ وقت جایی را که هست خوش ندارد.


46- تنها بچه ها هستند که می دانند پيِ چه می گردند. بچه ها هستند که کلی وقت صرف یک عروسک پارچه ای می کنند و عروسک برایشان آنقدر اهمیت پیدا می کند که اگر یکی آن را از آنها کش برود می زنند زیر گریه.


47- حتی اگر آدم دم مرگ هم باشد داشتن یک دوست، عالی است.


48- چیزی که کویر را زیبا می کند این است که یک جایی یک چاه قایم کرده است.


49- چه خانه باشد، چه ستاره، چه کویر، چیزی که اسباب زیبایی اش می شود نامرئی است.


50- آدمها!... می چپند توی قطارهای تندرو، اما نمی دانند دنبال چه می گردند؛ این است که بنا می کنند دور خودشان چرخک زدن.


51- عشق، تمرین نیایش است و نیایش، تمرین سکوت.


52- زندگی به ما آموخته که عشق در نگاه خیره به یکدیگر نیست، بلکه در یک سو نگریستن است.


53- معنای هر چیز در خودش نیست، بلکه در نوع برداشت ما از آن نهفته است.


54- شما هیچ به گل من نمی مانید. شما هنوز هیچ چیز نشده اید. کسی شما را اهلی نکرده و شما نیز کسی را اهلی نکرده اید. برای شما نمی توان مُرد. البته گل سرخ من هم در نظر یک رهگذر عادی به شما می ماند، اما او به تنهایی از همه ی شما برتر است؛ زیرا او گل سرخ من است...


55- یک انسان، تنها می تواند با قلبش به درستی ببیند؛ چیزی که لازم و ضروری باشد، با چشم دیده نمی شود.


56- نگاهت رنج عظیمی است، وقتی به یاد من می آورد که چه چیزهای زیادی را هنوز به تو نگفته ام.


57- بینش حقیقی در قلب صورت می گیرد؛ امور اساسی با چشم دیده نمی شوند.


58- انسان در مزه‌ی گیرای ماجراهای بلندپایه و پیروزمندانه و در کارهای نوآورانه است که، شادی نهایی را می‌یابد.


59- آنان که خرسندی بیشتری دارند، آرزوی کمتری دارند.


60- آن که در درون آسایش دارد، همه ی دنیا را در آسایش می بیند.

زندگینامه آنتوان دوسنت اگزوپری :


آنتوان دو سنت‌اگزوپری (به فرانسوی: Antoine de Saint-Exupéry) ‏ (۲۹ ژوئن ۱۹۰۰ - ۳۱ ژوئیهٔ ۱۹۴۴) نویسنده و خلبان اهل فرانسه بود. پس از تسلیم کشور فرانسه به آلمان، اگزوپری به آمریکا مسافرت کرد و کتابهای زیبایی چون «قلعه»، «شازده کوچولو» و «خلبان جنگی» را در این دوران منتشر کرد. او کتابی درباره تجربه جنگی خودش بنام "خلبان جنگ" Pilote de guerre منتشر کرد که گزارشی بود از ناامیدی‌ها و واکنشهای روحی خلبانی در برابر خطرهای مرگ و اندیشه‌ها و القای شهامت و پایداری. اثر کوچکی که در آمریکا نوشته شده بود به نام "نامه به یک گروگان" Letter a un otage در ۱۹۴۳ منتشر شد. حوادث این داستان در ۱۹۴۰ به هنگامی می‌گذرد که نویسنده از لیسبون، پایتخت پرتغال، پرواز می‌کند و آخرین نگاهش را به اروپای تاریک که درچنگال بمب و دیوانگی اسیر است، می‌افکند. به چشم او حتی کشورهایی چون پرتغال که ظاهراً از جنگ برکنار است، غمزده‌تر از کشورهای مورد تهدید یا ویران شده به نظر می‌آید و با آنکه مردمش آسایشی دارند، همه چیز در شبحی غم‌انگیز فرورفته‌است.
نظرات
توجه: شماره موبایل وارد شده در وب سایت نمایش داده نمیشود
توجه: ایمیل وارد شده در وب سایت نمایش داده نمیشود