گزیده سخنان افلاطون
زینت انسان [در] سه چیز است : علم، محبت و آزادی.
به دست گرفتن مال خود و انجام وظیفهی خویش، عین دادگری است.
اگر روزی شأن و مقامت پایین آمد ناامید مشو، زیرا آفتاب هر روز هنگام غروب پایین می رود تا بامداد روز دیگر بالا بیاید.
بی صبری، شخص را از هیچ رنجی نمی رهاند، بلکه درد جدیدی را برای از پا در آوردن او به وجود می آورد.
سرعت و تندی [ انجام ] کار را مجوی، بلکه بر خوبی و درستی آن سعی کن. زیرا مردم از تو نپرسند که در چه مدت کار را انجام داده ای، بلکه خوبی و بی نقصی آن را می جویند.
نیرومندترین مردم کسی است که خشم خود را نگه دارد.
گسترش شهر، تا زمانی که یکپارچگی آن را به خطر نیندازد، مجاز است.
آموزش و پرورش، اگر به حد کمال فراهم شود، نهاد انسان را سامان میدهد.
اگر بازی، قانون نداشته باشد، کودکان هم به بیقانونی خو میگیرند و زمانی که بزرگ شدند، مردان وظیفهشناس و درستکار نخواهند بود.
هنگامی که زندگانی انسان، در نتیجهی تربیت نخستین در راه معینی افتاد، زندگی آیندهی او هم همان راه را خواهد پیمود.
کسانی که بتوانند به مقام زیبایی- آن گونه که مناسب آن است- پی برده و حقیقت آن را مشاهده کنند، کمیاب هستند.
کسی که به راستی، عاشق دانش است، باید از همان آغاز کودکی، با همهی توان، جویای راستی بیچون و چرا باشد.
هرگاه انسان، تنها به یک جستار، به سختی دلبسته شود، از شدت دلبستگی او به چیزهای دیگر کاسته میشود؛ مانند سیلی که در یک مسیر جریان یابد.
نفس زبون و فرومایه، آن سان که پیداست، از درک دانش راستین بیبهره است.
هرگاه بخواهی سرشت حکیمانه را از سرشت مخالف آن بازشناسی، باید بررسی کنی که آیا شخص از آغاز کودکی، دادگر و سازگار بوده است، یا ستمگر و سرکش.
مردان جنگی ما نباید خواهان دارایی و رشوه باشند.
اگر کسی بخواهد بیش از یک پیشه داشته باشد، در هیچ یک از آنها کامیابی شایانی به دست نخواهد آورد.
دنبالهروی، اگر در جوانی آغاز گردد و تا مدتی ترک نشود، مبدل به خوی و طبیعت دومین شده و اثر آن در صورت ظاهر و آهنگ صدا و اخلاق انسان خواهد ماند.
برای دارندگان چشم دل، زیباترین منظره، مشاهدهی کسی است که دارای روحی زیبا باشد.
عشق راستین، عشقی است متین و حکیمانه که جستار آن، نظم [=سامان] و زیبایی است.
پرورش بدن باید از کودکی آغاز شود و در همهی دورهی زندگی ادامه یابد.
تندرستی بدن، هر چند به درجهی کمال رسد، به خودی خود سبب تندرستی روح نمیتواند شد و حال آنکه برعکس، تندرستی روح، همهی نیکوییهای ممکنه را در جسم ایجاد میتواند کرد.
به راستی خندهآور است که نگاهبانان، خود نیازمند نگاهبانان دیگر باشند.
پزشک، آن گونه از بیماری را که خود بدان دچار بوده، در بیماران دیگر بهتر باز میشناسد.
مردمان نیک در جوانی ساده هستند و از بدکاران، به آسانی فریب میخورند، زیرا آنها در دل خود، نمونهای از آنچه برای بدکاران میگذرد، نمییابند که با آن بسنجند.
کسی که پس از تربیت روحی به کار تربیت بدنی بپردازد، اگر بخواهد، میتواند خود را از رفتن به پزشک، بینیاز سازد، مگر در موارد ضروری [=بایسته].
انسان، چیزی را دوست میدارد که شایستگی آن را با شایستگی خویش، یکسان بداند؛ یعنی رونق آن را رونق خود و شکست آن را شکست خویش بپندارد.
اگر انسان دربارهی هر چیز، باور درستی داشته باشد، راستی و درستی آن را درک نموده است.
هیچ چیز ترسناکتر و شرمآورتر از این نیست که چوپان برای پاس داشتن گله، سگهای بیتربیتی نگاه دارد که به سبب نابسامانی یا گرسنگی یا هرزگی، آمادهی آزار گوسفندان باشند و به جای صفت سگ، صفت گرگ از خود نشان دهند.
در شهر بد، ستم فرمانروایی میکند.
هر چیزی، مانند خود را میجوید.
آرزوهای ساده و میانهای که پیرو منطق و خرد و رای درست میباشد، تنها نزد شمار کمی از افراد یافت میشود.
پرداختن به کار خود و پرهیز از دخالت در کار دیگران، عین دادگری است.
اندیشیدن، خود، گونهای گفتگوی روح با خویشتن است.
پول و پرهیزکاری، دو کفهی ترازو هستند؛ اگر یکی بالا رفت، بیشک، دیگری پایین میآید.
انسان قدرشناس [ =سپاسدار ]، انسان بزرگی است که سرانجام، چیزهای بزرگی را در زندگی اش به دست می آورد.
هیچ یک از امور بشری، سزاوار آن نیست که انسان، زیاد آن را جدی بگیرد.
دربارهی مردم ستمگر چنین میگویم که بیشتر آنها اگر در جوانی گرفتار نشوند، در پایان کار، رسوا و روسیاه میشوند و در روزهای پیری و بیچارگی مورد سبکداشت بیگانه و هم میهن قرار میگیرند.
گریز از مجازات، جنایتکار را از آن هم که هست، بدتر میکند.
آنجا که جویندگان زمامداری، گدایان و گرسنگان باشند که میخواهند از این راه کسب مال کنند، هرگز حکومت درستکار برپا نخواهد شد.
این حقیقتی مسلم است که بنیان هیچ حکومتی دگرگون نمیشود، مگر آنگاه که میان اعضای طبقهی حاکمه جدایی افتد.
اگر در شهری، دارایی و توانگری ارجمند شمرده شود، البته به همان نسبت از بزرگداشت نیکی و نیکوکاران کاسته میشود.
اگر در جایی از شهر، تهیدست یافت شود، در همان نزدیکی، دزد و جیببُر و دشمن مقدسات و هر گونه بدکار دیگر هم پنهان خواهند بود.
هر گونه زیادهروی، واکنشی در پی دارد، چه در فصول، چه در گیاهها، چه در بدن و بیش از هر چیز در حکومت.
زیادهروی در آزادی، به ناچار منجر به زیادهروی در بندگی خواهد شد؛ چه در فرد، چه در حکومت.
امور مهمه هرگز به دور از خطر نیست و چنان که میگویند، دشواری، شرط هر چیز زیباست.
جای شگفتی نیست که بیشتر مردم، سخنان ما را نپذیرند؛ زیرا اندیشهای که ما دربارهی آن گفتگو میکنیم، آنها هرگز اجرای آن را در کردار مشاهده ننمودهاند.
به راستی اگر انسان، اندیشهی خود را متوجه به وجود راستین نماید، دیگر زمان آن نخواهد داشت که رفتار افراد را در نظر آورد و با مردم ستیزه کند و دربارهی آنها دشمنی و کینه در درون خود بپروراند.
ادراک ناپخته، ابزار سنجش هیچ چیز نمیتواند بود.
جستار والاترین دانش، همانا رسیدن به اصل خیر است.
اگر دارای همه چیز شویم، ولی دستمان از خیر تهی باشد، مانند آن است که هیچ نداشته باشیم.
اگر شخص همهی دانشها را درک کند، ولی از شناخت اصل خیر و شناخت زیبایی و نیکی بازماند، این سودی تواند داشت؟
خیر در نظر همهی مردم، همان درک خوشیها و در نظر خواص [=ویژگان]، همان شناخت است.
خرد، نه با گذشت سالها، بلکه به همت انسان به دست میآید.
اندیشه کردن، همکلامی روح با خودش است.
سزاوار نیست که من، احترام یک فرد را بر احترام راستی، مقدم شمارم، بلکه لازم است باور خود را بیان کنم.
چه بسا چشم ناتوان که دیدهی تیزبین را شکست میدهد.
جز مرد خردمند، کسی نیست که خود به تنهایی، ضامن [=پذیرفتار] نیکبختی خویش باشد، یعنی در میان مردم، شخص خردمند کمتر از همه، نیازمند وجود دیگران است.
آنگاه که جوش و خروش هوی و هوس فرو مینشیند، مانند این است که انسان از دست شماری ستمگر دیوانه رسته باشد.
مرد بیخرد، هر اندازه هم توانگر باشد، هرگز نمیتواند در درون خود، آسایش و آرامشی ایجاد کند.
هر کس در نگهبانی چیزی مهارت داشته باشد، در دزدیدن آن هم ماهر خواهد بود.
اگر به شخصی زیان رسانیم، آن شخص از جنبهی ویژگیهای انسانی پایین میآید و به بیان دیگر، از کمالات بشری او کاسته میشود.
هر گاه به مردم بدی کنیم، بیشتر بر تباهی آنها میافزاییم.
بدی کردن، خواه با دوست و خواه با دیگران، کار آدم دادگر نیست؛ بلکه کار شخص ستمگر است.
اگر ما در جستجوی طلا بودیم، هرگز نمیگذاشتیم که زمانمان به پاسداشت آداب و تعارفات از دست برود.
چه جریمهای بهتر و مناسبتر از آن است که به نادانان میدهند؛ یعنی اینکه از آنان درس میگیرند.
بدن ناقص است و به خودی خود نمیتواند درد خویش را دوا کند و فن پزشکی برای این هدف بنا شده که آنچه به جهت بدن سودمند است، فراهم کند.
سبب به وجود آمدن شهر این است که هیچ فردی برای خود، بس نیست، بلکه به بسیاری از چیزها نیازمند است.
طبیعت، در همهی ما استعدادهای مشابه نیافریده، بلکه استعدادها دیگرگون است؛ برخی برای یک کار شایستهاند، برخی برای کار دیگر.
هر کاری زمانی دارد که اگر در آن زمان انجام نیابد، زمان، از دست رفته است.
کاری که باید انجام گیرد، چشمبراه آسایش و استراحت کارگر نمیشود.
سبب جنگ، حس زیادهخواهی است که هر زمان بروز کند، هم برای جامعه و هم برای افراد، بزرگترین رنج است.
جوانمردی، نیرویی است پایداری ناپذیر و چون در نفسی بروز کند، ترس و آشفتگی را در برابر هر گونه خطر از بین میبرد.
مهمترین بخش هر کار، آغاز آن است.
تربیت در همان جوانی، کارساز بوده و بنای هر نقشی که در آن هنگام بریزد، پابرجا خواهد ماند.
کودک نمیتواند استعاره را از جز آن، بازشناسد و آنچه در کودکی به او آموخته میشود، ممکن است همواره در ذهن وی پابرجا مانده، از بین نرود.
باید تا میتوانیم بکوشیم نخستین داستانهایی که برای کودکانمان گفته میشود، مشوق نیکویی اخلاق باشد.
آنچه خوب باشد، زیانآور نمیتواند بود.
آنچه سبب شر نباشد، مسبب شر نیز نخواهد بود.
آنچه خوب باشد، مسبب همه چیز نمیتواند بود، بلکه تنها سبب خیر است، نه سبب شر.
هر اندازه چیزی کاملتر باشد، دگرگونی و امور بیرونی کمتری در آن نفوذ دارد.
هیچ کس نمیخواهد شریفترین جزء وجود خود را به دروغ بیالاید.
مرد خردمند، مرگ را برای خردمند دیگر که دوست او باشد، امر ترسناکی نخواهد دانست.
اگر زمانی مقام تو پایین آمد، ناامید مشو. زیرا آفتاب هر روز هنگام غروب پایین می رود و بامداد روز دیگر بالا می آید.
منتظر درخواست نیاز از سوی حاجت مند مباش، بلکه شایسته است که پیش از درخواست، کار او را انجام دهی و با همت خود نیازمندی او را برطرف کنی.
لذتی که از علم حاصل می شود، بی آلایش است.
سخن اگر از دل خارج شود به دل هم وارد می شود و اگر با نیت گوینده یکسان نباشد، توقع مدار که تاثیر کند.
نادانی هر کس به دو چیز دانسته می شود : اول خبر دهد و بگوید چیزی را که از او نپرسیده اند. دوم سخن گفتن بیش از حد ضرورت.
هر کس به فکر خیر و سعادت دیگران باشد، سرانجام سعادت خودش را هم به دست خواهد آورد.
عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذت می برد.
عشق بلایی است که همه خواستارش هستند.
آنان که می خواهند خوب زندگی کنند باید به حقیقت نزدیک شوند؛ زیرا پس از نیل به مقام حقیقت یابی است که دست از غم و اندوه دنیا برمی دارند.
کامل ترین نوع بی عدالتی آن است که عادل به نظر برسیم، در حالی که عادل نیستیم.
بی عشق، زندگی محال است.
از نزدیکی با کسی که قادر به حفظ اسرار و رموز زندگی خود نیست، بپرهیز.
هر چیز را که نگهبان بیشتر بود استوارتر گردد، مگر راز که نگهدار آن هر چه زیادتر باشد آشکارتر گردد.
به دیدن کسی که با تو سرسنگین است نرو، با کسی که سخنت را انکار کند گفتگو مکن و برای کسی که گوش نمی دهد حرف مزن.
آغاز هر کار مهمترین قسمت آن است.
عشق رمز بزرگی است.
برای جامعه، فضیلت و اخلاق از نان شب هم واجب تر است. اگر جامعه ای شکست اخلاقی بخورد با هیچ نیرویی نمی توان شکست را جبران نمود.
زندگی کوتاه تر از آن است که شما بخواهید وقت خود را صرف پریشانی و نگرانی کنید.
من از گفتگو با سالخوردگان، در امان میمانم؛ زیرا آنها بیش از ما راهی را پیمودهاند که ما هم به نوبهی خود، از آن خواهیم گذشت. پس چه خوب است از آنها بپرسیم که آن راه چگونه است.
نخستین و بالاترین پیروزی، تسلط بر خویش است.
جویندگان جاه و مقام، اگر نتوانند بر همهی قبیله ریاست کنند، بر یک سوم قبیله را کافی میشمارند و اگر نتوانند نظر خردهگیران و بزرگواران را به خود جلب کنند، به خوشباوری زیردستان و فرومایگان بسنده میکنند.
تا زمانی که پایه و بنیان شهرهای ما این است که هست، اگر نفسی در آن رهایی یابد و آنچنان شود که میباید بود، به جرأت میتوان گفت که این از بخشش ویژهی الهی است که وی را پاس داشته است.
بزرگترین جنایتی که شخص بتواند نسبت به شهر خود مرتکب شود، همانا ستم است.
در یک شهر بهسامان، دادگری، بیشک وجود خواهد داشت.
سازگاری، عکس ناسازگاری است، آرزو، عکس نفرت و جلب شیئی، عکس دفع آن است.
نداشتن آرزو و بیمیلی، در حکم آن است که انسان، چیزی را رد کند و از خود براند.
شخص را آنگاه دلیر میخوانیم که همواره، چه هنگام رنج و چه هنگام خوشی، پیروی از فرمان خرد نموده و به راهنمایی خرد، اموری را که باید از آن به دور بود، از آنچه جز آن است، تشخیص دهد؛ ما این شخص را خردمند هم میخوانیم.
درستکاری، سبب پیدایش نیکویی است و نادرستی، سبب بروز بدی.
برای مردم فرزانه، گفتگو، اندازهای به جز پایان زندگی ندارد.
زمانی که انسان، به درستی جستارهای خود باور داشته باشد، در پیشگاه مردمان زیرک و دوست، میتواند از جستارهای بزرگی که بدان دلبستگی دارد، با جرأت و باور سخن گوید.
اگر انسان، کسی را جز به عمد بكُشد، این خطا کوچکتر از آن است که او را در جستار زیبایی و نیکی و دادگری و قانون فریب دهد.
تمسخر، جز در مورد کردارهای زشت، نشانهی سطحی بودن اندیشه است.
اگر کسی در آب بیفتد، خواه در حوض افتاده باشد، خواه در میان دریا، به ناچار باید شنا کند.
زن و مرد، هر دو به حکم طبیعت، شریک در انجام همهی وظایف میباشند، ولی در همهی کارها زن ناتوانتر از مرد است.
آنچه سودمند است، زیباست و آنچه زیانآور است، زشت.
بزرگترین سبب شر در یک شهر، آن چیزی است که سبب پراکندگی و پریشانی شهر میگردد و بزرگترین سبب خیر، آن چیزی است که سبب سازواری و یکپارچگی شهر میشود.
چیزی که جدایی میآورد، همانا خودخواهی در شادی و اندوه است؛ به این چَم که هرگاه برای شهر یا افراد، رویدادی رخ دهد، برخی دلخون و برخی دیگر، شادمان شوند.
از خطر نمیتوان گریخت. آیا بهتر نیست که انسان آنگاه با خطر روبرو شود که در صورت کامیابی، سودهایی بهرهی او گردد؟
چپاول، در گذشته بسی لشکرها را به نابودی رسانیده است.
جنگ و درگیری اگر بین خویشاوندان بروز کند، آن را آشوب گویند و اگر بین بیگانگان باشد، آن را جنگ خوانند.
با وجود عشق، هر انسانی سراینده میشود.
شهری که زمامداران آن هیچ کوششی برای کسب مقام به خرج ندهند، به ناگزیر دارای حکومت درستکار و شایستهای خواهد بود.
بزرگواری، نیروی حیوانی نفس را فرمانبردار نیروی انسانی یا بهتر بگویم فرمانبردار نیروی الهی میسازد و حال آنکه فرومایگی، جزء انسانی نفس را محکوم جزء وحشی میکند.
بهتر است انسان در برابر سختیها، بردباری به خرج دهد و زاری نکند؛ زیرا نسبت به خیر و شر این مسایل نمیتوان باور داشت و سختگیری در این موارد هم کمکی به آینده نمیکند.
نفسی که پیراسته و آراسته نباشد، خواهی نخواهی از ویژگی میانهروی هم بیبهره است.
شخص نادان به کسب دانش نمی پردازد، زیرا خود را دانا می شمارد و بدبختی افراد نادان در همین است.
آن که نه فضیلت دارد و نه دانش، به آنچه هست خرسند است.
آنچه سبب شود که نیستی صورت هستی به خود گیرد، آفرینش و خلاقیت است. از این رو همه هنرها آفریدن است و استادان و هنرمندان همه خلاق و آفرینش گرند.
عشق عبارت است از اشتیاق به دست آوردن خوبی برای همیشه.
بزرگترین خردمندی، خرد و معرفتی است که به تنظیم امور خانواده و اجتماع مربوط است و آن، تسلط بر خود و حق طلبی و اعتدال نامیده می شود.
آنگاه که چشم عقل باز می شود، چشم سر رو به ضعف و ناتوانی می گذارد.
بزرگترین خطای پزشکان این است که صرفاً به مداوای جسم بیمار اقدام می کنند، بدون اینکه لحظه ای هم به فکر در مان روح برآیند. در حالی که جسم و فکر با هم هستند و نمی توان آنها را از هم تفکیک کرد و به طور جداگانه درمان نمود.
رفتاری که شهرها با مردمان دانشمند میکنند، به اندازهای ناپسند است که هیچ کس در جهان، چنین رفتاری نمیبیند.
اهل ریا و دورویی، هرگز از دانش راستین برخوردار نمیتوانند شد.
اگر راستی را پیشآهنگ بپنداریم، قابل تصور نیست که کاروانی از ستم و تبهکاری در پی آن روان یابیم.
اسباب فساد، بیشتر با چیزهای خوب دشمنی دارند تا با چیزهای بد.
نفوسی که دارای کمال استعداد باشند، بر اثر سوء تربیت به پستترین درجهی فرومایگی، میرسند.
رأیی که متکی به دانش نباشد، هیچ ارزشی ندارد، بلکه رأی کوران است.
چه سزاوار است که آدمی در آمیزش با صاحبان جمال، خود را نیز به زیبایی و آراستگی بیاراید.
نیکمردان به مهمانی زیردستان ناخوانده می روند، خوبان نیز ناخوانده به مهمانی خوبان می روند.
نیکمرد نیست که به مهمانی زیردست می رود، بلکه زیردستی به مهمانی نیکمرد می رود.
چه خوب بود اگر حکمت همانند آب می بود که چون از یک ظرف لبریز گردد بتواند به ظرف خالی دیگری ریخته شود تا هر دو به اندازه یکدیگر از هم بهره مند شوند.
نگهبانی نیرومندتر از عشق وجود ندارد؛ نه مال و جلال و نه قوم و خویش و در میان مردمان کاری را که از توان عشق ساخته است نتواند کرد.
نعمتی پرارزش تر از این برای یک جوان وجود ندارد که مورد محبت فردی شریف قرار گیرد و برای یک مرد نیز نعمتی بالاتر از عشق به معشوق وجود ندارد.
آن اصلی که باید انسان را در راه رسیدن به یک زندگی باارزش و سعادتمند رهبری کند، نه نزدیکان و نه خویشان می توانند به کسی ببخشند و نه از ثروت و مال و مقام به دست می آید؛ بلکه تنها نیروی عشق است که آن را پدید می آورد.
عاشقان فرومایه چون از راه درست منحرف گردند، موجب بدنامی عشق می شوند؛ به حدی که حتی برخی کسان جرات می کنند بگویند که کمر به خدمت عشق بستن ننگ است.
هر کاری که با نظم عمومی و رسوم و آداب مطابقت داشته و از روی پرهیزگاری باشد، هرگز سزاوار ملامت نتواند بود.
به راستی همان عشق به تنهایی کافی است که موجد اتحاد و توانایی افراد جامعه باشد.
آنجا که تسلیم عشاق شدن در هر صورت ننگ به شمار می رود، علت این امر را باید در رفتار زشت و بدِ کسانی جستجو کرد که از این رابطه وحشت دارند و می کوشند تا آن را بدنام کنند.
عشق آشکار از عشق ورزی پنهان، شریفتر و زیباتر است.
مردمان هم، سوگند عاشق را سوگند نمی شمارند.
این لطف عشق است که کار عاشق را پسندیده می نمایاند.
عاشقی که با تن بشری نه با نفس انسانی عشق می ورزد، نه او را قدر و قیمتی هست و نه عشق او را دوام و ثباتی.
دوستدار خوی و خصال نیک و فرخنده همیشه بر میثاق محبت و عشق استوار می ماند. زیرا با مراعات انتظام و انسجام، دل به چیزی داده است که برای همیشه لایتغیر و بادوام خواهد ماند.
هیچ کاری به خودی خود زشت یا زیبا نیست، بلکه هر کاری که به وجه زیبایی انجام گیرد، زیباست و اگر به شیوه زشت و ناپسندی انجام گیرد، زشت است.
اگر معشوقی زود رام گردد زشت می نماید و پیوند عشقش چندان شرافتی ندارد. زیرا او باید زمان کافی داشته باشد تا عاشق را تمام و کمال بیازماید.
انجام هر نوع خدمت و تحمل هر گونه سختی و مذلت را به راه معشوق، ننگ عاشق نشماریم، بلکه آن را از افتخاراتش دانیم و مایه آراستگی و برازندگی او شناسیم.
عشق، نزدیکترین دوست آدمیان است و شفابخش دردهایی است که راه خوشبختی و سعادت را بر بشر فرو بسته اند.
هر کس که استادش عشق باشد در همه جهان مشهور می گردد، اما آنکه با عشق بیگانه بماند در تاریکی و گمنامی می افتد.
اگر هنرمندان را بنگرید می بینید که از آنان کسانی بلندآوازه تر شده اند که شاگردی مکتب عشق را کرده اند و آن کس که دستش به دامان عشق رسید در تاریکی و گمنامی فرو نمی غلتد.
عشق است که در میان مردمان صلح و آشتی برقرار می کند.
عشق، خوب رفتار است و نیک کردار.
عشق پدر امنیت، ملاطفت، نازکی، نرمی، شادی و رغبت است که بدو، خیرات عزت و همه بدیها ذلت و زوال یافته اند.
عشق همیشه به چیزی تعلق دارد که فاقد آن است. عشق چیزی را می جوید که سوای خودش و دور از خودش بوده و هنوز آن به دست نیاورده است.
عشق، هر یک از موجودات خدایی و انسانی را تفسیر نموده و آنها را به همدیگر پیوند می دهد و نیایشها و قربانیهای بشری را به خدایان و فرمانهای خدایی را به بندگان می رساند.
مگر لازم است آنچه زیبا نیست زشت باشد؟
باور درستی که نتواند منطق خود را اثبات کند، دانایی نیست، اما چون شناخت به حقیقت است، نادانی هم نمی باشد و این فاصله ی میان دانایی و نادانی است.
کار قانونگذار این نیست که بیشترین نیکبختی را برای طبقهی ویژهای از اهالی شهر فراهم کند، بلکه این است که زندگانی شایستهای را برای همهی شهر فراهم نماید.
نهالی که خود، روییده و به دست دیگری پرورش نیافته باشد، از این رو، دِینی به دیگران ندارد.
از آنان که هیچ ندارند، چگونه میتوان چیزی بیرون کشید؟
هیچ یک از امور بشری ارزش تشویش ندارند.
توقف در زندگی، مرگ تدریجی است.
بدترین چیز این است که شخص خودش را تعریف کند.
فلسفه، متعالی ترین موسیقی ها است.
با سرانگشت عشق، هر کسی شاعر می شود.
دانایان حرف می زنند چون چیزی برای گفتن دارند، احمق ها حرف می زنند چون باید چیزی بگویند.
سگ، همان روحی را دارد که فیلسوف.
از شاعر نخواهید خودش را شرح دهد؛ نمی تواند.
به دنیا نیامدن بهتر از آموزش نیافتن و نادان ماندن است؛ زیرا جهالت، ریشه ی همه بدبختی ها است.
سزاوار است مرد عاقل هنگام خوردن چیزهای خوشمزه، به یاد آورد تلخی دارو را و زیاد نخورد.
در دنیا دو نیرو وجود دارد: شمشیر و سیاست؛ بیشتر وقتها شمشیر مغلوب سیاست شده است.
آنگاه که جزء خردمند و شریف و حاکم نفس انسان به خواب رود، جزء حیوانی و وحشی نفس که از خوردن و آشامیدن سیر شده، بنای جست و خیز میگذارد و از خواب گریخته، درصدد نیل به آرزوهای خود برمیآید.
مرد بیخرد و دیوانه، آهنگ آن میکند که هم بر آدمیزاد و هم بر خدایان حاکم شود و چنین میپندارد که این توانایی در او هست.
کسانی که دارای اخلاق استبداد بوده و بر نفس و کشور خود مستبدانه حکومت میکنند، بهرهای جز بدبختی و نکبت ندارند.
سخن کسی که راستی و درستی را سرزنش میکند، از متانت و شناخت به دور است.
پس فیلسوفان راستین کدامند؟ آنان که عاشقان دید حقیقتند.
هرگز کسی را که پیوسته در حال پیشرفت است، هر چقدر هم که كُند حرکت کند، نومید مکن.
نیک بختی جامعه به مراتب مهمتر از نیک بختی فرد است.
عوام، ثروتمندان را محترم می شمارند و خواص، دانشمندان را.
نغمه و وزن موسیقی تاثیر فوق العاده ای بر روح انسان دارد و اگر درست به کار رود، می تواند زیبایی را در رویاهای روح جایگزین کند.
در آینه نگاه کن؛ اگر صورت زیبا داری، کاری مناسب چهره ات انجام بده و اگر قیافه ات نامناسب است، زشتی کردار را به زشتی صورت میفزا.
لذتی که از علم حاصل می شود، بی عیب است.
هیچ کوچکی را حقیر نشمارید، باشد که از شما فزونی یابد.
بیازمایید مرد را به فعل او نه به قول او.
اشرار از کسانی هستند که عیبهای مردم را جستجو کنند و به آن تکیه نمایند و نیکی آنها را نادیده انگاشته یا فراموش کنند؛ مانند مگسی که در جاهای کثیف می نشیند و از جاهای تمیز دوری می کند.
اگر پیش از هر کار، انگشت خود را آهسته به پیشانی خود بزنی، ناچار نخواهی شد در پایان کار با مشت محکم به فَرق خود بکوبی.
عشق ما نسبت به فرزندانمان از بزرگترین آرزوی روح برای فناپذیر شدن سرچشمه میگیرد.
[دانش] ستارهشناسی، روح را وامی دارد که به آسمان بنگرد و ما را از این جهان به جهان دیگر بَرد.
باید الگوها و نمونههایی که انسان را از مرگ به هراس میاندازد، به دور انداخت.
آموزش موزیکال، شیوهای نیرومند است، زیرا ریتم و هارمونی، راه خود را به درونیترین نقاط روح مییابند.
تهیدستی، نداشتن دارایی نیست، زیاده خواهی خواسته های آدمی است.
زیبایی در مرحله ی نهایی تبدیل پذیر به ریاضیات است؛ درک زیبایی زمانی به دست می آید که شخص بر کردار مبتنی بر مبانی ریاضی جهان شناسایی یابد.