سخن بزرگان (دکتر شریعتی)


فرد مورد نظر را انتخاب کنید

1- ‏‎‏‏ای آزادی! من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که، تو را، در بند می‌کشد، بیزارم .


2- ای آزادی! چه زندان‌ها برایت کشیده‌ام! و چه زندان‌ها خواهم کشید، چه شکنجه‌ها تحمل کرده‌ام، و چه شکنجه‌ها تحمل خواهم کرد. اما، خود را به استبداد نخواهم فروخت. من پرورده‌ی آزادی‌ام، استادم علی است، مردِ بی‌بیم و بی‌ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مردِ آزاد، مردی که، هفتاد سال برای آزادی نالید. با من، هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد.


3- ای آزادی! با من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما من، به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو! هر لحظه کجایی، چه می‌کنی؟ نا بدانم، آن لحظه، کجا باشم، چه کنم .


4- ای آزادی! مرغکِ پَر شکسته‌ی زیبای من، کاش می‌توانستم، تو را، از چنگِ پاسدارانِ وحشت، سازندگانِ شب و تاریکی و سرما، سازندگانِ دیوارها و مرزها، و زندان‌ها و قلعه‌ها، رهایت کنم. کاش قفس‌ات را می‌شکستم، و در هوای پاکِ بی‌ابر و بی‌غبار بامدادی، پروازت می‌دادم، اما…، دست‌های مرا نیز شکسته‌اند، زبانم را بریده‌اند، پاهایم را در غل و زنجیر کرده‌اند، و چشمانم را نیز بسته‌اند .


5- ای آزادی! مرا با تو سرشته‌اند، تو را در خویش، در آن صمیمی‌ترین و راستین‌ترین منِ خویش، می‌یابم، احساس می‌کنم. عمقِ طعمِ تو را، هر لحظه، در خویش می‌چشم. بوی تو را، همواره، در فضای خلوتِ خویش، می‌بویم. آوای زنگ‌دار و دل‌انگیزت را، که به سایش بال‌های فرشته‌ای، در دلِ ستاره‌ریزِ آسمانِ شب‌های تابستانِ کویر می‌ماند، همواره می‌شنوم .


6- ای آزادی! خدا، تو را در من سرشته است. آنگاه که خدا کالبدم را ساخت، تو را، ای آزادی، به جای روح،در من دمید، و بدین گونه، با تو زنده شدم، با تو دم زدم، با تو به جنبش آمدم، با تو دیدم و گفتم و شنفتم، و حس کردم و فهمیدم و اندیشیدم… و تو، ای روح ِگرفتارِ من! می‌دانی، می‌دانی که در همه‌ی آفرینش، چه نیازی دشوارتر و دیوانه‌تر، از نیازِ کالبدی است به روح‌اش؟ اما…، تو را که، میر‌غضب‌های استبداد، و فراشانِ خلافت، از من باز گرفتند، و مرا به “تنهایی‌ی دردمندم” تبعید کردند، و به زنجیر بستند، چگونه می‌توانند از یکدیگر بگسلند؟ که نگاه را، از چشم، باز نمی‌توانند گرفت، و چشم را، از نگاه‌اش، باز نمی‌توانند گرفت. و من، ای آزادی! با تو می‌بینم.


7- ای آزادی! کاش با تو زندگی می‌کردم، با تو جان می‌دادم، کاش در تو می‌دیدم، در تو دم می‌زدم، در تو می‌خفتم، بیدار می‌شدم، می‌نوشتم، می‌گفتم، حس می‌کردم، بودم .


8- ای آزادی! به مِهرِ تو پرورده‌ام، ای آزادی! قامتِ بلند و آزادِ تو، مِناره‌ی زیبای معبدِ من است. ای آزادی! کبوترانِ آزاد و رنگینِ تو، دوستانِ همراز و آشنای من‌اند، کبوترانِ صلح و آشتی‌اند، پیک‌های همه‌ی مژده‌ها، و همه‌ی پیام‌های نوید و امید و نوازش من‌اند .


9- خدایا! این کلامِ مقدسی را، که به “روسو” الهام کرده‌ای، هرگز از یاد من مبر، که : “من، دشمنِ تو، و عقایدِ تو هستم، امّا، حاضرم جانم را، برای آزادی‌ی تو، و عقایدِ تو، فدا کنم!”.


10- دل‌هائی که رنجِ اسارت را چشیده‌اند، می‌توانند پرورنده‌ی مژده‌ی بزرگِ آزادی باشند. آزادی، همواره، در دامنِ اسارت می‌زاید، و در زنجیر رشد می‌کند، و از ستم تغذیه می‌کند، و با غصب بیدار می‌شود. های!، این، سرنوشتِ آزادی است .


11- آزادی‌ی انسانی را، تا آنجا حرمت نهیم، که مخالف را، و حتی، دشمنِ فکری‌ی خویش را، به خاطرِ تقدسِ آزادی، تحمل کنیم، و تنها، به خاطرِ این‌که می‌توانیم، او را، از آزادی‌ی تجلی‌ی اندیشه‌ی خویش، و انتخابِ خویش، با زور، باز نداریم، و به نامِ مقدس‌ترین اصول، مقدس‌ترین اصل را، که آزادی‌ی رشدِ انسان، از طریقِ تنوعِ اندیشه‌ها، و تنوعِ انتخاب‌ها، و آزادی‌ی خلق و آزادی‌ی تفکر، و تحقیق و انتخاب است، با روش‌های پلیسی و فاشیستی، پایمال نکنیم. زیرا، هنگامی که “دیکتاتوری” غالب است، احتمالِ این‌که عدالتی در جریان باشد، باوری فریبنده و خطرناک است. و هنگامی که “سرمایه‌داری” حاکم است، ایمانِ به دموکراسی و آزادی‌ی انسان، یک ساده‌لوحی است. و اگر به تکاملِ نوعِ انسان اعتقاد داریم، کم‌ترین خدشه به آزادی‌ی فکری‌ی آدمی، و کم‌ترین بی‌تابی، در برابرِ تحملِ تنوعِ اندیشه‌ها و ابتکارها، یک فاجعه است .


12- من، هرگز از مرگ نمی‌هراسیده‌ام. عشقِ به آزادی، سختیِ جان دادن را، بر من هموار می‌سازد. عشقِ به آزادی، مرا، همه‌ی عمر، در خود گداخته است. آزادی، معبودِ من است، به خاطرِ آزادی، هر خطری، بی‌خطر است، هر دردی، بی‌درد است، هر زندانی، رهایی است، هر جهادی، آسودگی است، هر مرگی، حیات است. مرا، این چنین پرورده‌اند. من، این چنین‌ام.


13- من معتقدم : هرچه درباره‌ی انسان گفته‌اند، فلسفه و شعر است، و آنچه حقیقت دارد، جز این نیست که، انسان، تنها آزادی است و شرافت و آگاهی. و این‌ها، چیزهایی نیست که بتوان فدا کرد، حتی در راهِ خدا. و اگر کسی، این سه را، از انسانی گرفت، در برابر، چه چیزی در این جهان هست، که به او ببخشد؟ .


14- انسان، با آزادی آغاز می‌شود، و تاریخ، سرگذشتِ رقت‌بارِ انتقالِ اوست از این زندان، به آن زندان! و هر بار، که زندان‌اش را عوض می‌کند، فریادِ شوقی برمی‌آورد که : آزادی!.


15- آزادیِ سیاسی، فکری، هنری، اعتقادی، آزادیِ چگونه زیستن، و آزادیِ انتخاب کردن، دست آوردِ عزیزِ انسان، در طولِ تکاملِ خویش است .


16- آدمی، یعنی آزادی و رشد، یعنی تنوع و درگیری. اگر آزادی و تنوع و درگیری و تضاد را از زندگی برداریم، نه تکامل خواهیم داشت، و نه معنیِ بودن و زندگی کردن، که ویژه‌ی آدمی است.


17- فرار، فرار برای باز یافتنِ آنچه که، از عدالت عزیزتر است، و آنچه که، از سیری والاتر : “آزاد” بودن. انسان، در گرسنگی، ناقص است. انسان، در استثمار شدن، ناقص است. انسان، در محرومِ از سواد بودن، ناقص است. انسان، در محروم ماندن از نعماتی، که خداوند بر سرِ سفره‌ی طبیعت نهاده است، ناقص است، اما، “انسان” است. حال آن که، انسانی که از “آزادی” محروم است، انسان نیست. زیرا، انسان، حیوانِ آزاد است، یعنی اختیار و اراده دارد، و این اختیار و اراده است که، او را با طبیعت بیگانه می‌کند، و از حیوانات جدا می‌سازد، و با خدا، اراده‌ی مطلقِ آفرینش، “همانند”. آن‌که آزادی را از من می‌گیرد، دیگر، هیچ چیز ندارد که، عزیزتر از آن، به من ارمغان دهد .


18- لیبرالیسم و سرمایه‌داری می‌گوید : برادر! حرفت را خودت بزن، نانت را من می‌خورم. . مارکسیسم، برعکس، می‌گوید : رفیق ! نانت را خودت بخور، حرف‌ات را من می‌زنم. . و فاشیسم می‌گوید : نانت را من می‌خورم، حرف‌ات را هم، من می‌زنم، تو فقط برای من کف بزن! . اما، نانت را خودت بخور، حرف‌ات را هم خودت بزن، من، برای اینم، تا این دو حق، برای تو باشد. من، آنچه را حق می‌دانم، بر تو تحمیل نمی‌کنم، من، خود را “نمونه” می‌سازم، تا بتوانی سرمشق گیری .


19- روشنفکران، در نبردِ با این خفقانِ ناشی از دیکتاتوریِ فکری، و تحمیلِ یک فکر بر همه، مبارزه‌ی مقدسی را، به سوی آزادی، و به سوی رشدِ متنوع و آزادِ استعدادها، و اعطای فرصتِ ابتکار و انتخاب، و تحملِ تضاد و جدالِ فکری و علمی و عقیدتی، و امکانِ تحقیق و ابرازِ وجود و شکوفاییِ نبوغ و…، آغاز کردند. شعارها چه بود؟ لائیک شدنِ (غیرِ مذهبی شدنِ) حکومت، و نیز، تعلیم و تربیت، استقلالِ علوم، فلسفه، ادب و هنر و اقتصاد، از سلطه‌ی احکام و عقایدِ مذهبِ حاکم، تا خود، آزادانه رشد کنند.


20- اما، این آزادی، کم‌کَمَک، ضعف‌های خود را نشان داد. پیشرفت… آری، اما به کدام سو ؟ ثروت… آری، اما به سودِ کدام طبقه؟ علم… آری، اما در خدمتِ چی؟ تکنولوژی… آری، اما در دستِ کی؟ آزادی! … می‌بینی که در آن، همه، به تساوی، حق تاختن دارند، و مسابقه‌ای به راستی آزاد، و بی‌ظلم و تبعیض و تقلب، در جریان است، اما، طبیعی است که، فقط آنها که سواره‌اند، پیش می‌افتند .


21- ای آزادی! تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می‌ورزم، بی‌تو زندگی دشوار است، بی‌تو، من هم نیستم، هستم، اما “من” نیستم، یک موجودی خواهم بود توخالی، پوک، سرگردان، بی امید، سرد، تلخ، بیزار، بدبین، کینه دار، عقده‌دار، بیتاب، بی‌روح، بی‌دل، بی‌روشنی، بی‌شیرینی، بی‌انتظار، بیهوده، منی بی تو، یعنی هیچ! .


22- من هرگز تعطیل و بی‌پناه نخواهم ماند. هیچ‌گاه “تنهایی و کتاب و قلم”، این سه روح و سه زندگی و سه دنیای مرا، کسی از من نخواهد گرفت. قصرِ بلند و زیبای تنهائی، و از آن دو یارِ همیشگی‌ام، کتاب و قلم. دیگر چه می‌خواهم؟ آزادی، چهارمین بود، که به آن نرسیدم، و آن را از من گرفتند. اما، این سه را، که نمی‌توانند گرفت. حتی به زندان هم که می‌روم، این‌ها وفادارتر می‌شوند .


23- برقِ امید، در چشمانِ خسته‌ام، می‌درخشد، و از خوشبختی‌ی توست، که هوای پاکِ سعادت را، در ریه‌هایم، احساس می‌کنم. نمی‌توانم خوب حرف بزنم، نیروی شگرفی را، که در زیرِ این کلماتِ ساده، و جمله‌های ضعیف و افتاده، پنهان کرده‌ام، دریاب! دریاب! .


24- او، علی، حاکمی بود که، بر پهنه‌های بزرگی در آفریقا حکم می‌راند، اما، زندانِ سیاسی نداشت. حتی یک زندانی‌ی سیاسی و قتلِ سیاسی. و طلحه و زبیر، قدرت‌مندترین شخصیت‌های بانفوذ و خطرناکی، که در رژیمِ او توطئه کرده بودند، هنگامی که آمدند و بر خروج از قلمروِ حکومت‌اش اجازه خواستند، و می‌دانست که به یک توطئه‌ی خطرناک می‌روند، اما اجازه داد، زیرا نمی‌خواست این سنت را برای قداره‌بندان و قلدران به جای گذارد، که به خاطرِ سیاست، آزادی‌ی انسان را پامال کنند .


25- این کلمه (آزادی)، در مذهب، یک بُعدِ بی‌نهایت عمیق دارد، اما، در تاریخ، و در فلسفه‌های ماتریالیستی‌ی جدید، معنای خیلی خلاصه‌شده‌ی سطحی و بی‌دامنه دارد… در اسلام، آرمان، فلاح است، البته، با همان اندازه اختلافِ معنائی که بینِ “لیبرته” و فلاح وجود دارد. لیبرته، آزاد شدن از یک بند است، فقط، اما فلاح، در بردارنده‌ی یک آزادی‌ی تکاملی‌ی وجودی است، نه آزاد شدنِ یک فرد از یک زندان. یک برداشتنِ مانع نیست، بلکه، یک نوع رشد است، یک شکوفایی است .


26- خدایا! به من زیستنی عطا کن، که در لحظه‌ی مرگ، بر بی‌ثمری‌ی، لحظه‌ای که، برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم. و مُردنی عطا کن، که بر بیهودگی‌اش، سوگوار نباشم. بگذار، تا آن را، من، خود انتخاب کنم، امّا، آن چنان که، تو دوست می‌داری. . خدایا! چگونه زیستن را، تو به من بیاموز، چگونه مردن را، خود، خواهم آموخت! .


27- خدایا! رحمتی کن، تا ایمان، نام و نان، برایم نیاورد. قوتم بخش، تا نان‌ام را، و حتی نام‌ام را، در خطرِ ایمان‌ام افکنم، تا از آنها باشم، که پولِ دنیا را می‌گیرند، و برای دین کار می‌کنند، نه از آنها که، پولِ دین می‌گیرند، و برای دنیا کار می‌کنند! .


28- خدایا! مسئولیت‌های شیعه بودن را، که علی‌وار بودن، و علی‌وار زیستن، و علی‌وار مردن، و علی‌وار پرستیدن، و علی‌وار اندیشیدن، و علی‌وار جهاد کردن، و علی‌وار کار کردن، و علی‌وار سخن گفتن، و علی‌وار سکوت کردن است، تا آنجا که، در توانِ این بنده‌ی ناتوانِ علی است، همواره فرایادم آر .


29- خدایا! به من، توفیقِ تلاش، در شکست، صبر، در نومیدی، رفتن، بی‌ همراه، جهاد، بی سلاح، کار، بی پاداش، فداکاری، در سکوت، دین، بی دنیا، مذهب، بی عوام، عظمت، بی نام، خدمت، بی نان، ایمان، بی ریا، خوبی، بی نمود، گستاخی، بی خامی، مناعت، بی غرور، عشق، بی هوس، تنهایی، در انبوهِ جمعیت، و دوست داشتن،بی آنکه دوست بداند، روزی کن.


30- خدایا! مرا به خاطرِ حسد، کینه، و غرض، عمله‌ی آماتورِ ظلمه مگردان .


31- خدایا! خودخواهی را چندان در من بکُش که خودخواهی دیگران را، احساس نکنم و از آن، در رنج نباشم .


32- خدایا! جهلِ آمیخته با خودخواهی و حسد، مرا، رایگان، ابزارِ قتاله‌ی دشمن، برای حمله‌ی به دوست نسازد .


33- خدایا! مرا همواره، آگاه و هوشیار دار، تا پیش از شناختنِ “درست” و “کاملِ” کسی یا فکری، مثبت یا منفی، قضاوت نکنم .


34- خدایا! مرا، در ایمان، اطاعتِ مطلق بخش، تا در جهان، عصیانِ مطلق باشم .


35- خدایا! مرا از این فاجعه‌ی پلیدِ “مصلحت‌پرستی”، که چون همه‌کس‌گیر شده است، وقاحت‌اش از یاد رفته، و بیماری‌ای شده است، که از فرطِ عمومیت‌اش، هر که از آن سالم مانده باشد، بیمار می‌نماید، مصون بدار، تا : به رعایتِ مصلحت، حقیقت را، ذبحِ شرعی نکنم .


36- خدایا! رشدِ عقلی و علمی، مرا، از فضیلتِ تعصب، احساس، و اشراق، محروم نسازد.


37- خدایا! مگذار، که : ایمان‌ام به اسلام، و عشق‌ام به خاندانِ پیامبر، مرا، با کسبه‌ی دین، با حَمَله‌ی تعصب، و عَمَله‌ی ارتجاع، هم‌آواز کند. که : آزادی‌ام، اسیرِ پسندِ عوام گردد. که : دین‌ام، در پسِ “وجهه‌ی دینی”ام، دفن شود. که : عوام‌زدگی، مرا مقلّدِ تقلیدکنندگان‌ام سازد. که : آن چه را “حق می‌دانم”، به خاطرِ آن که “بد می دانند”، کتمان کنم .


38- خدایا! می‌دانم که، اسلامِ پیامبرِ تو، با “نه” آغاز شد، و تشیعِ دوستِ تو نیز، با “نه” آغاز شد. مرا، ای فرستنده‌ی محمد، و ای دوستدارِ علی! به “اسلامِ آری”، و به “تشیعِ آری”، بی‌ایمان گردان! .


39- خدایا! در برابرِ هر آنچه که، انسان ماندن را، به تباهی می‌کشاند، مرا، با “نداشتن”، و “نخواستن”، روئین‌تن کن .


40- ای خداوند! تو که به بنی‌آدم کرامت بخشیده‌ای، تو که امانتِ خاصِ خویش را، بر دوشِ بنی‌آدم نهاده‌ای. تو که همه‌ی پیامبرانت را، برای تعلیمِ کتاب، و تحققِ عدالت، مبعوث کرده‌ای. تو که عزت را، از آنِ خود می‌خوانی، و از آنِ پیامبرانِ خود، و از آنِ انسان‌هایی، که ایمان دارند، ما انسانیم، به تو، و پیامِ پیامبرانِ تو، ایمان داریم، آزادی و آگاهی و عدالت و عزت را، از تو می‌خواهیم. ببخش، که سخت محتاجیم، و دردناکانه‌تر از همه وقت، قربانی‌ی اسارت و جهل و ذلّت‌ایم .


41- ای خداوندِ مستضعفان! تو که “اراده کرده‌ای، تا بر بیچاره‌شدگانِ زمین، منت نهی، و توده‌های محکومِ ضعف، و محرومِ از حیات را _ که در بندکشیدگانِ تاریخ، و قربانیانِ ستم و غارتِ زمان، و مغضوبانِ دوزخِ زمین‌اند _ به رهبری‌ی انسان‌شان برکشی، و به وراثتِ جهان‌شان برداری!” اینک، هنگام در رسیده است، و مستضعفانِ زمین، وعده‌ی تو را، انتظار می‌کشند. ای مظهرِ غیرت، مستضعفانِ زمین، دراین زمان، تنها پرستندگانِ تواند .


42- ای خداوند! تو که، “همه‌ی فرشتگان‌ات را، در پای آدم، به سجده افکندی”، اینک نمی‌بینی، که بنی‌آدم را، در پای دیوان، به خاکِ سجود افکنده‌اند؟ آنان را، از بندِ عبودیتِ بت‌های این قرن، که خود تراشیده‌ایم، به بندگی‌ی آزادی‌بخشِ عبادتِ خویش، آزادی ببخش!.


43- ای خداوند! “آن‌ها که به آیاتِ تو کفر می‌ورزند، پیامبرانِ تو را به ناحق می‌کشند، و نیز مردانی را، که از میانِ مردم برخاسته، و به عدالت و برابری می‌خوانند، نابود می‌کنند”، هنوز بر جهان مسلط‌اند. عذابی را، که مژده داده بودی، بر آنان فرو فرست! .


44- ای خداوند! به علمای ما، مسئولیت، و به عوامِ ما، علم، و به مومنانِ ما، روشنایی، و به روشنفکرانِ ما، ایمان، و به متعصبینِ ما، فهم، و به فهمیدگانِ ما، تعصب، و به زنانِ ما، شعور، و به مردانِ ما، شرف، و به پیرانِ ما، آگاهی، و به جوانانِ ما، اصالت، و به اساتیدِ ما، عقیده، و به دانشجویانِ ما نیز، عقیده، و به خفتگانِ ما، بیداری، و به بیدارانِ ما، اراده، و به مبلغانِ ما، حقیقت، و به دیندارانِ ما، دین، و به نویسندگانِ ما، تعهد، و به هنرمندانِ ما، درد، و به شاعرانِ ما، شعور، و به محققانِ ما، هدف، و به نومیدانِ ما، امید، و به ضعیفانِ ما، نیرو، و به محافظه‌کارانِ ما، گستاخی، و به نشستگانِ ما، قیام، و به راکدانِ ما، تکان، و به مردگانِ ما، حیات، و به کورانِ ما، نگاه، و به خاموشانِ ما، فریاد، و به مسلمانانِ ما، قرآن، و به شیعیانِ ما، علی، و به فرقه‌های ما، وحدت، و به حسودانِ ما، شفا، و به خودبینانِ ما، انصاف، و به فحاشانِ ما، ادب، و به مجاهدانِ ما، صبر، و به مردمِ ما، خودآگاهی، و به همه‌ی ملتِ ما، همتِ تصمیم، و استعدادِ فداکاری، و شایستگی‌ی نجات و عزت، ببخش.


45- ای خدای کعبه! این مردمی را، که همه‌ی عمر، هر صبح و شام، در جهان، رو به خانه‌ی تو دارند، رو به خانه‌ی تو می‌زیند، و رو به خانه‌ی تو می‌میرند، این مردمی را، که بر گردِ خانه‌ی ابراهیمِ تو طواف می‌کنند، قربانی‌ی جهلِ شرک و در بندِ جُورِ نمرود مپسند! .


46- و تو، ای محمد! پیامبرِ “بیداری” و “آزادی” و “قدرت”! در خانه‌ی تو، حریقی دامن‌گستر درگرفته است، و در سرزمینِ تو، سیلی بنیان‌کن از غرب تاختن آورده است، و خانواده‌ی تو، دیری است که، در بسترِ سیاهِ ذلت، به خواب رفته است. بر سرشان فریاد زن: قُم فَأَنذِر! بیدارشان کن!.


47- و تو، ای علی! ای شیر! مردِ خدا و مردم، رَبّ‌النوعِ عشق و شمشیر! ما شایستگی‌ی “شناختِ تو” را از دست داده‌ایم. شناختِ تو را، از مغز‌های ما برده‌اند، اما، “عشقِ تو را”، علی‌رغمِ روزگار، در عمقِ وجدانِ خویش، در پسِ پرده‌های دلِ خویش، هم‌چنان مشتعل نگاه داشته‌ایم. چگونه تو، عاشقانِ خویش را، در خواری رها می‌کنی؟ تو، ستمی را، بر یک زنِ یهودی _ که در ذِمّه‌ی حکومت‌ات می‌زیست _ تاب نیاوردی، و اکنون، مسلمانان را، در ذمه‌ی یهود، ببین! و ببین که بر آنان چه می‌گذرد! ای صاحبِ آن بازو _ که یک ضربه‌اش، از عبادتِ هر دو جهان برتر است _ ضربه‌ای دیگر! .


48- و شما دو تن : ای خواهر! ای برادر! ای شما! که به انسان بودن، معنی دادید، و به آزادی، جان، و به ایمان و امید، ایمان و امید، و با مرگِ شکوه‌مندِ خویش، به حیات، زندگی بخشیدید! . آری، ای دو تن! از آن روزِ دردناک _ که خیال نیز، از تصورش، می‌هراسد، و دل از دردش، پاره می‌شود _ چشم‌های این ملت، از اشک، خشک نشده است. توده‌ی ما، قرن‌هاست که، در غمِ شما، و در عشقِ به شما، می‌گرید، مگر نه عشق، تنها با اشک سخن می‌گوید؟ . یک ملت، در طولِ یک تاریخ، در اندوهِ شما، ضجه می‌کند. به جرمِ این عشق، تازیانه‌ها خورده، و قتلِ عام‌ها دیده، و شکنجه‌ها چشیده، و هرگز، برای یک لحظه، نامِ شما دو تن، از لب‌اش، و یادِ شما، از خاطرش، و آتشِ بی‌تابِ عشقِ شما، از قلبش، نرفته است. هر تازیانه‌ای که، از دژخیمی خورده است، داغِ مهرِ شما را، بر پشت و پهلویش، نقش کرده است .


49- خدایا! مرا به ابتذالِ آرامش و خوشبختی، مکشان. اضطراب‌های بزرگ، غم‌های ارجمند، و حیرت‌های عظیم را، به روحم عطا کن. لذت‌ها را، به بندگانِ حقیرت بخش، و دردهای عزیز، بر جان‌ام ریز! .


50- خدایا! اندیشه و احساس مرا، در سطحی پائین میاور که زرنگی‌های حقیر و پستی‌های نکبت‌بار و پلیدِ “شبه آدم‌های اندک” را، متوجه شوم، چه، دوست‌تر می‌دارم، “بزرگ‌واری گول‌خور” باشم، تا، هم‌چون اینان، “کوچک‌واری گول‌زن” .


51- خدایا! آتشِ مقدسِ “شک” را آن‌چنان در من بیفروز تا همه‌ی “یقین”هایی را، که در من نقش کرده‌اند، بسوزد. و آنگاه، از پسِ توده‌ی این خاکستر، لبخندِ مهراوه، بر لب‌های صبحِ یقینی، شسته از هر غبار، طلوع کند.


52- خدایا! جامعه‌ام را، از بیماری‌ی تصوف، و معنویت‌زدگی، شفابخش، تا به زندگی، و واقعیت، بازگردد. و مرا، از ابتذالِ زندگی، و بیماری‌ی واقعیت‌زدگی، نجات بخش، تا به آزادی‌ی عرفانی، و کمالِ معنوی، برسم .


53- خدایا! مرا از چهار زندانِ بزرگِ انسان : “طبیعت”، “تاریخ”، “جامعه” و “خویشتن”، رها کن، تا آن‌چنان که، تو، ای آفریدگار من، مرا آفریده‌ای، خود، آفریدگارِ خود باشم، نه که، هم‌چون حیوان، خود را با محیط، که، محیط را با خود، تطبیق دهم .


54- خدایا! مرا، از فقرِ ترجمه، و زبونی‌ی تقلید، نجات بخش، تا قالب‌های ارثی را بشکنم، تا در برابرِ “قالب‌ریزی”ی غرب، بایستم، تا، هم‌چون این‌ها و آن‌ها، دیگران حرف نزنند، و من فقط دهن‌ام را تکان دهم! .


55- خدایا! در تمامی‌ی عمرم، به ابتذالِ لحظه‌ای گرفتارم مکن که، به موجوداتی برخورم، که در تمامی‌ی عمر، لحظه‌ای را، در ترجیحِ “عظمت”، “عصیان”، و “رنج”، بر “خوشبختی”، “آرامش”، و “لذت”، اندکی تردید کرده‌اند.


56- خدایا! پارسایانِ بزرگی را، که در انزوای ریاضت، و عزلتِ پاکِ عبادت، یا علم، یا هنر، به “کشتنِ نفس”، کمر بسته‌اند، هرچه زودتر توفیق‌شان ده! تا در این طبیعتِ خوبِ خدا، که هر موجودی را، جز این‌ها، معنائی است، و در این اندامِ زنده‌ی جهان، هر ذره‌ای، جز این انگل‌ها، سلولی، و در این نظامِ هماهنگِ خلقت، هر مخلوقی را، جز این پاکانِ پوک، یا، پوکانِ پاک، نقشی است، جایی برای حشره‌ای، که می‌داند چرا زندگی می‌کند، تنگ نباشد، و خلقت از بیهودگی و عبث پاک گردد، و در چشمِ ظاهربینِ پیرِ حافظ، خطائی بر قلمِ صنع نیاید .


57- خدایا! به من “تقوای ستیز” بیاموز، تا در انبوهِ مسئولیت نلغزم. و از “تقوای پرهیز” مصون‌ام دار، تا در خلوتِ عُزلت نپوسم.


58- خدایا! مرا، از همه‌ی فضائلی، که به کارِ مردم نیاید، محروم ساز! و به جهالتِ وحشیِ معارفِ لطیفی، مبتلا مکن که، در جذبه‌ی احساس‌های بلند، و اوجِ معراج‌های ماوراء، برقِ گرسنگی را، در عمقِ چشمی، و خطِ کبودِ تازیانه را، بر پُشتی، نتوانم دید! .


59- خدایا! مرا یاری ده، تا جامعه‌ام را، بر سه پایه‌ی، کتاب، ترازو، و آهن، استوار کنم. و دلم را، از سه سرچشمه‌ی، حقیقت، زیبایی، و خیر، سیراب سازم .


60- خدایا! این آیه‌ای را، که بر زبانِ داستایوفسکی رانده‌ای، بر دل‌های روشنفکران فرودآر که : “اگر خدا نباشد، همه چیز مجاز است”. جهان، فاقدِ معنی، و زندگی، فاقدِ هدف، و انسان، پوچ است. و انسانِ فاقدِ معنی، فاقدِ مسئولیت نیز هست .


61- خدایا! در روحِ من اختلافِ در “انسانیت” را با اختلافِ در “فکر” و اختلافِ در “رابطه” با هم میامیز، آن‌چنان که نتوانم این “سه” اقنومِ جدا از هم را بازشناسم .


62- خدایا! شهرت، من‌ی را که می‌خواهم باشم، قربانی‌ی من‌ی که می‌خواهند باشم، نکند .


63- خدایا! مرا، از نکبتِ دوستی‌ها و دشمنی‌های ارواحِ حقیر، در پناهِ روح‌های پُر شکوه، و دل‌های همه‌ی قرن‌ها، از گیلگمش تا سارتر، و از سیدارتا تا علی، و از لوپی تا عین‌القضات، و از مهراوه تا رزاس، پاک گردان.


64- به هر حال، سه ره پیداست : “پلیدی”، “پاکی”، و “پوچی” این، سه راهی است که، پیشِ پای هر انسانی گشوده است، و تو، یک کلمه‌ی نامفهومی، و “وجود”ی بی‌”ماهیت”ی، و هیچ‌ای، که بر سرِ این سه راه، ایستاده‌ای، تا ایستاده‌ای، هیچی، چون ایستاده‌ای، هیچی. یکی را انتخاب می‌کنی، براه می‌افتی، و با انتخابِ راهِ “رفتن”ات، “خود”ت را انتخاب می‌کنی، معنی می‌شوی .


65- این موجودِ انسانی، چه شگفت مخلوقی است! گاهی، در پَستی، چنان می شود، که هیچ جانورِ کثیفی به او نمی‌رسد، و گاه، در عظمت، تا آنجا اوج می‌گیرد، که در خیال نیز نمی‌گنجد .


66- مگر نمی‌دانی، که بزرگ‌ترین دشمنِ آدمی، فهمِ اوست؟ پس، تا می‌توانی خر باش، تا خوش باشی!! .


67- با همه چیز درآمیز!، و با هیچ چیز آمیخته مشو! که در “انزوا” پاک ماندن، نه دشوار است، و نه با ارزش! .


68- انسان، درختی است که، از خاکِ فرهنگِ خویش تغذیه می‌کند، و با تاریخِ خویش رشد می‌نماید، و وارثِ تمامی‌ی دست‌آوردهای گذشته‌ی ملتِ خویش، در توالی‌ی قرون، و توارثِ نسل‌ها است.


69- برای سیاست‌بازی، برای خدمتِ به مملکت، و برای تفریح، و لذت بردنِ از زندگی، همیشه وقت هست، اما، برای فراگیری، وقت، همین الان است، و می گذرد. وانگهی، بی‌مایه فطیر است. آدمِ بی‌سواد، سیاست‌اش، قیل‌و‌قال‌های بی‌ریشه است، و خدمت‌اش، پوچ و حقیر، و زندگی‌اش و لذت‌اش، گَند، سطحی، عامیانه، و بی‌ارزش. ارزش و عمق و اصالتِ هر کاری، به : میزانِ خودآگاهی، رشدِ شخصیت، و سرمایه و غنای فرهنگ و فکرِ آدمی وابسته است .


70- انسان، نهالی است که، در زیرِ نورِ ایمان، و هوای فرهنگ، و بر روی خاکِ ملیتِ خویش، می‌روید، و ریشه در عمقِ تاریخ می‌دواند، و از ذخائرِ تجربه‌ها، عاطفه‌ها، ارزش‌ها، عشق‌ها و ایمان‌ها، شکست‌ها و پیروزی‌ها، و خلاصه، ساخته‌ها و اندوخته‌های عقلی و علمی، و احساسی و هنری و ادبی، و آرمانِ نسل‌ها و عصرهای مستمری، که تا آن سوی تاریخ می‌رود، و به خلقتِ نوعی‌ی خویش می‌پیوندد، تغذیه می‌کند .


71- به نظرِ من، آنچه که واقعاً انسان را از همه‌ی حیوانات جدا می‌کند، آن دغدغه‌ی در برابرِ “غیب” است. یعنی، آن نارسایی‌ی طبیعت، نسبت به وجود و نیازِ او، و گریزِ وی، از “آن چه که هست”، به سوی “آن چه که باید باشد” .


72- انسان، این خداگونه‌ی آزاد و آگاه و آفریننده، که فرشتگان، همه، در پایش به سُجود افتاده‌اند، و زمین و آسمان، و هرچه در این میانه است، مُسَخّر اویند.


73- راست می‌گوید برتراند راسل، که: ریشه‌ی همه‌ی غرایضِ آدمی، خودخواهی است. باور می‌کنم. . نه سخنِ مارکس درست است، که می‌گوید: اقتصاد است، و نه سخنِ فروید، که می‌گوید: عشق است. نه، خودخواهی است، خودخواهی! . گویی، همین سخنِ راسل است که، در روایتِ پیغمبر می‌خوانیم، که: آخرین چیزی که، از قلبِ راستان (صدیقین)، بیرون رود، جاه‌طلبی است” .


74- سخن از انسان است. انسان، چرا، برخلافِ همه‌ی جانوران، بر روی دو پای‌اش ایستاده است؟ ایستاده است تا، به آسمان بنگرد. انسان، حیوانی است که، دست‌هایش را، از خاک بلند کرده، تا در دامنِ آسمان زند. اندامِ انسان، نمودارِ زمین‌گریزی، و آسمان‌پیوندی‌ی او است .


75- انسان، به میزانِ برخورداری‌هایی که در زندگی دارد، انسان نیست، بلکه، درست به اندازه‌ی نیازهایی که در خویش احساس می‌کند، انسان است. سطحِ تعالی و درجه‌ی کمالِ هر انسانی را، با درجه‌ی تعالی، و کمالِ نیازهایی که دارد، و کمبودهایی که در خود احساس می‌کند، دقیقاً می‌توان اندازه‌گیری کرد. یعنی، هر انسانی، به میزانی انسان‌تر است، که نیازهای کامل‌تر، متعالی‌تر، و متکامل‌تری دارد. آدم‌های اندک، نیازهای اندک دارند، و انسان‌های بزرگ، نیازهای بزرگ .


76- انسان، یک حیوانِ ایستاده است، یک حیوانِ برخاسته از زمین است. این دست‌ها و کفِ دست‌ها و انگشت‌های انسان را نگاه کنید! این‌ها را برای راه رفتن بر روی زمین نساخته‌اند، این‌ها را برای گرفتنِ دستی، و چنگ زدن بر دامنی ساخته‌اند. چرا شگفت‌ترین و شورانگیزترین آرزو و خیالِ انسان، همیشه، پرواز بوده است؟ چرا هرگز هوسِ فرو رفتن ندارد؟ فرو رفتن در زمین را، مرگ و دفن و زوال و پستی احساس می‌کند، و فرا رفتن و پریدن و صعود را، حیاتِ جاویدان و وصال و تعالی و کمال می‌یافته است. داستان‌ها و قصه‌ها را نگاه کنید! قارونِ پلیدِ پول‌پرست، به زمین فرو می‌رود، و مسیحِ پاکِ عشق‌پرست، به آسمان صعود می‌کند! .


77- هنگامی که یک انسانِ بزرگ را می‌شناسیم، که در زندگی موفق زیسته است، روحِ او را در کالبدِ خویش می‌دمیم، و با او زندگی می‌کنیم، و این، ما را حیاتی دوباره می‌بخشد.


78- آدمی‌زاده‌های سرزمینِ ما، هنوز، از اکثرِ میوه‌های باغ محروم‌اند، و میوه‌های “مجاز”، برای‌شان “ممنوع” شده است. . ابتدا باید در این باغ، دارای حقوقِ آدمیت شوند، از همه‌ی میوه‌های این باغ برخوردار شوند، در بهشت، آدم شوند، “میوه‌های مجاز” را بدست آرند، بچشند، آنگاه، نوبت به “میوه‌ی ممنوع” خواهد رسید! .


79- رها! این کلمه‌ی شورانگیزی، که همواره، روحِ انسان را، وسوسه می‌کرده است .


80- هرکسی باید هر چندی یکبار، مدتی تنها باشد، تنهایی هم یکی از احتیاجاتِ آدمی است .


81- چه سخت است تنهایی، در انبوهِ جمعیتی، که از همه سو، مرا احاطه کرده‌اند .


82- و از این میان، تنهایی! چه حصارِ استوار، پناهگاهِ امن، انیسِ خوب، و اقلیمی، عظیم، زیبا، و پُر از هر چه دلخواه است، بود.


83- از تنهایی، به میانِ مردم می‌گریزم، و از مردم، به تنهایی پناه می‌برم. راست می‌گفتی نیما! “به کجای این شبِ تیره بیاویزم، قبای ژنده‌ی خود را؟” .


84- تنهایی، نه به آن معنی‌ی اجتماعی‌ی خنک‌اش، تنهایی، به معنی: “انسان، در غربتِ این هستی، می‌هراسد، می‌گریزد، ناآرام است، در جستجوی آشنایی با “خود”ش، در انتظارِ یافتنِ کسی، هم‌چون خودش، که در این دنیا، با هم، یک “بودنِ” مطمئن و مأنوس، و متکی به یکدیگری، داشته باشند” .


85- انسان، وقتی به تنهایی می‌رسد، که احساس می‌کند، دیگر جنس‌اش، از جنسِ طبیعتِ مادی نیست، و هنگامی احساس می‌کند که اینجائی نیست، که احساس کند، نوعِ ساختمانِ فطری‌ی او، با نوعِ ساختمانِ حیواناتِ دیگر، اختلاف دارد، و احساس کند که، ایده‌آل‌هایی، او را، به طرفِ خودش می‌کشاند، که آن ایده‌آل‌ها، در طبیعت وجود ندارد .


86- مسئولیت، زاده‌ی “توانایی” نیست، زاده‌ی “آگاهی” است، و زاده‌ی انسان بودن.


87- در هر حال، ولو همه‌ی امکاناتِ فکری و اجتماعی، از یک فکر گرفته شود، و حتی اگر فردی ببیند، که برای دفاعِ از حقیقت، هیچ کس نیست، باز مسئول است .


88- مسئولیتِ تراشیدنی، به دردِ همان تراشکارها می‌خورد، مسئولیت را، باید من، در عمقِ سرشت‌ام، در عمقِ وجدان‌ام، روح‌ام، سلول سلولِ اندام‌ام، مغزم، اعصابم، در سراپای درونم، احساس کنم .


89- فرد، به میزانی که، از رشد و فرهنگ و خودآگاهی‌ی بیش‌تری برخوردار است، قدرت و امکانِ تغییرِ محیط، و اصلاح و انقلابِ اجتماعی را، بیش‌تر دارا می‌شود، و توانایی‌ی آن را، که خود، سرنوشتِ خود، و جامعه‌ی خود را، بسازد، و یا در ساختنِ آن سهیم باشد، بیش‌تر به دست می‌آورد. و از همین جاست که، مسئولیت و تعهد، برای او بیش‌تر مطرح است .


90- چرا هیچ کس دوست ندارد، که به قیمتِ تمامِ لذت‌ها، و خوشبختی‌های عالم، یک گام، در فهمیدن، عقب‌تر برود. هیچ سوداگری، درباره‌ی “فهمیدن” چانه نمی‌زند، و هیچ آدمِ نفهمی هم، حاضر نیست، به هیچ قیمتی، تخفیف بدهد. . این فرشته‌ی گنهکارِ عاصی، آدم، نمی‌فهمد که، هر چه بیش‌تر بفهمد، و چشم و گوش‌اش بازتر شود، بیش‌تر به خود ستم کرده است، و نمی‌داند که، هر چه بیش‌تر بداند، به زیرِ بارِ سنگین‌ترِ مسئولیت، کشیده می‌شود، و کویرِ آتش‌خیزِ رنج! .


91- خدایا! به من زیستنی عطا کن، که در لحظه‌ی مرگ، بر بی‌ثمری‌ی، لحظه‌ای که، برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم. و مُردنی عطا کن، که بر بیهودگی‌اش، سوگوار نباشم. بگذار، تا آن را، من، خود انتخاب کنم، امّا، آن چنان که، تو دوست می‌داری. . خدایا! چگونه زیستن را، تو به من بیاموز، چگونه مردن را، خود، خواهم آموخت! .


92- در شبی، از آن “ششصد شبِ تنهایی”، در زندانِ قزل قلعه، خواب بودم. خواب دیدم که، تالارِ بزرگی است بی سَر و پایان، و تمامی‌ی چهره‌های آشنایم جمع‌اند، و من، از انسان و زندگی و عُمر، و فلسفه‌ی زیستن و بودن، حرف می‌زدم. یکی از میانِ جمع برخاست، و پرسید: شما، که همیشه، از انسان و فلسفه‌ی وجود و معنی‌ی زندگی و این مسائل حرف می‌زنید، قبلاً باید یک حقیقتِ اولیه و اساسی را روشن کنید، و آن، موضوعِ اصلی‌ی همه‌ی این مباحث و تمامی‌ی این نظریات است. اصلاً می‌توانید بگویید: زندگی، خود، چیست؟ آدم، در خواب، توانایی‌هایی دارد، که در بیداری فاقد است. بی‌درنگ، و با اطمینان، گفتم: “یادداشت کنید”! نان، آزادی، فرهنگ، ایمان، و دوست داشتن .


93- همه چیز در جهان، برای بودنِ آدمی است، و درد این است که، بودن، خود برای چیست؟ چه خنده‌آورند آنها که، بودنِ خویش را در جهان، ابزارِ چیزی کرده‌اند، که خود، ابزارِ بودنِ آنهاست .


94- چه خانه‌ی سرد و احمق و بی‌روحی است طبیعت، که “خدا” از آن رفته باشد. چه شبِ دراز و تاریکِ زمستانی است تاریخ، که “علی” در آن مُرده باشد. و چه قبرستانِ عزادار و غم‌زده‌ای است زمین، که در آن “معبد” نباشد .


95- چه رنجی است، لذت‌ها را تنها بُردن، و چه زشت است، زیبایی‌ها را تنها دیدن، و چه بدبختی‌ی آزاردهنده‌ای است، تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن، سخت‌تر از کویر است .


96- مردن نیز خود هنری است، و هم‌چون هر هنری، باید آن‌را آموخت. نمایشی سخت زیبا و عمیق. تماشایی‌ترین صحنه‌ی زندگی است. بسیار کم‌اند مردانی که زیبا مرده‌اند. یکی از مشهورترینِ مردن‌ها، از آنِ وسپاسین، امپراطورِ روم است. وی در بستری افتاده بود، و جان می‌کند. افسران‌اش بر بالین ایستاده بودند. همین که احساس کرد که مرگ تا حلقوم‌اش بالا آمده است، ناگهان از جا پرید، و فریاد زد: “یک امپراطور باید ایستاده بمیرد”. و سپس، در آغوش افسران‌اش، سرِ پا، جان داد .


97- زندگی را، چون سوسمار، در سوراخِ خود خزیدن، و مشغولِ سعادتِ خانوادگی بودن، بد است. تلاش در جستجوی حقیقت و کسبِ آزادی و فلاحِ انسان، نفسِ زندگی، و عینِ سعادت است.


98- رشک بردن،بر زندگی‌ی قارونی، با ننگ شمردنِ آن، یکی نیست! .


99- ای کاش، ای کاش، ای کاش! زندگی کردنِ من، زندگی‌ی ای کاش است! .


100- کسی که می‌بیند در ده، بیست سالِ آینده، قسطِ ابزار و کالاهایی را که قبلاً خریده، و اکنون اثری از آن‌ها نیست، باید بدهد، محکوم به “چپه” زندگی کردن است! چپه زندگی کردن یعنی چه؟ یعنی: آینده را برای گذشته زندگی کردن، برای مصرف‌ها و نیازهائی، که زمان آن سپری شده، و دیگر وجود ندارد، کار کردن! .


101- اکثریتِ مردم زندگی می‌کنند، بی‌آنکه نیازی داشته باشند به این‌که بدانند “چرا”؟ در این‏‌ها، زندگی کارِ خویش را می‌کند، و می‌داند که چه می‌کند، و هرگز از آنها نمی‌پرسد که دوست می‌دارند؟، یا نه، طرح دیگری را می‌پسندند. این‌ها، وسایلِ جاندارِ طبیعت‌‏اند، و از “وسیله”، کسی نظر نمی‌خواهد! و اقلیتی هستند، که می‌خواهند بدانند، و گاه بی گاه، گریبانِ زندگی را می‌چسبند، که: تو چه‏‌ای؟ چه می‌جویی؟ کجا می‌روی؟ بالاخره چه؟ با ما چه کار داری؟ .


102- اگر کسی، در این دنیایی که، هیچ عشوه‌ای او را نمی‌فریبد، و هیچ جاذبه‌ای او را نمی‌گیرد، و برای آن منِ پنهانی‌ی اثیری‌ی خود، ندیمی و پاسخی نمی‌یابد، آیا انسانی‌ترین سرگرمی‌ها، برای گذراندنِ حیاتِ بی‌معنی و پوچ، این نیست که، خود را به لذت بردن از خوب بودن، پاک ماندن، فداکار بودن، اندیشیدن، چیز نوشتن، و از زیبایی‌های علم و فضیلت و هنر و عرفان و مردم دوستی و شرافت گفتن، عادت دهد، و عمرِ بیهوده‌ای را، که چنین بیهوده‌تر می‌گذرد، حال که از رضایتِ روح محروم‌ایم، از رضایتِ وجدان نیز محروم کنیم؟ من تاکنون به چه چیز‌ها می‌توانستم زندگی را پُر کنم؟ آیا آنچه که دارم، مقدس‌ترین و ارجمند‌ترین فریب‌ها نیست؟! .


103- آدمی، بوی مرگ را که می شنود، صمیمی می شود. بر بسترِ احتضار، هر کس، “خودش” است!!! وحشتِ مرگ، او را، چنان سراسیمه می‌سازد، که مجالِ تظاهر نمی ماند. حادثه چنان بزرگ است، که بزرگان، همه کوچک می شوند .


104- آدمی، در زندگی، همواره خود را می‌پوشاند، همواره در زیرِ نقابی، که به چشمِ دیگران زیبا می‌آید، مخفی است. تنها دو جا است که، هر کسی خودش است، بسترِ مرگ، و سلولِ زندان.


105- اگرتنهاترینِ تنهاها شوم،باز خدا هست.او،جانشینِ همه‌ی نداشتن‌هاست.نفرین‌ها و آفرین‌ها بی‌ثمر است..اگرتمامی‌ی خلقگرگ‌های هار شوندو از آسمانهول و کینه بر سَرم بارد،تو،مهربانِ جاودانِ آسیب‌ناپذیرِ من هستی..ای پناهگاهِ ابدی!تو می‌توانیجانشینِ همه‌ی بی‌پناهی‌ها شوی.


106- خدایا!این آیه‌ای را،که بر زبانِ داستایوفسکی رانده‌ای،بر دل‌های روشنفکران فرودآر،که :“اگر خدا نباشد،همه چیز مجاز است”.جهان،فاقدِ معنی،و زندگی،فاقدِ هدف،و انسان،پوچ است.و انسانِ فاقدِ معنی،فاقدِ مسئولیت نیز هست.


107- ای خدای بزرگ!تو،چه باشی،و چه نباشی،من اکنون سخت به تو نیازمندم.تنها،به این نیازمندم که،تو باشی.


108- چه خانه‌ی سرد و احمق و بی‌روحی است طبیعت،که “خدا” از آن رفته باشد.چه شبِ دراز و تاریکِ زمستانی است تاریخ،که “علی” در آن مُرده باشد.و چه قبرستانِ عزادار و غم‌زده‌ای است زمین،که در آن “معبد” نباشد.


109- عالی‌ترین، کامل‌ترین، عمیق‌ترین، و مطمئن‌ترین ایمان، ایمانی است که، در جانِ انسانی طلوع کرده است، که با آتشِ شک، آنچه را به نامِ دین، از گذشته، با خود داشته، و وراثت و محیط، در او کاشته، پیش‌تر، سوزانده است.


110- ایمانی که، از خلاءِ بی‌مذهبی، عبور کرده باشد، و در تنورِ شک، گداخته باشد، و بوی حقیقت را، خود، استشمام کرده باشد، از هر خطری، مصون است.


111- چه زشت است از قربانی‌های خویش در راه ایمان خویش سخن گفتن! چه زشت.


112- چه لذت بزرگ و زلال و زیبایی! ایمانِ به خویشتن! “به خاطرِ حقیقت، و به خاطر دیگران، از نام و ننگ، و نفرین و آفرینِ خلق گذشتن، و حیثیتِ خویش را فدا کردن، در مرحله‌ای است که، کسانی که، جز تا بامِ کوتاهِ جان دادن، بالا نرفته‌اند، آن را نمی‌توانند احساس کنند”، و من، به این مقام رسیده بودم، و چه ایمانی! ایمان از عشق برتر است.


113- ایمان،هر چه پنهان‌تر است،پاک‌تر است،و عشق،هر چهدر پناهِ کتمانمخفی‌تر است،زلال‌تر است.


114- مگر نه بهشت پاداشِ دوزخی است که در زندگی داریم، و چه دوزخی، در زندگی، دردناک‌تر و گدازان‌تر از کتمانِ ایمان؟ و کتمانِ آتش، در عمقِ روح، در پرده‌های دل، در رشته‌های اعصاب، در راستین‌‌ترین و حقیقی‌ترین خودِ خویش.


115- وای! که چه زشت و سرد است،روحِ عالِمی،که بی‌درد است،اندیشه‌ی خردمندی،که نمی‌پرستد،و نسلِ جوانی،که ایمان ندارد!.


116- ابراهیم‌وار زندگی کن، و معمارِ کعبه‌ی ایمانِ خویش باش! .


117- مذهب، تلاشِ انسانی است به “هست آلوده”، تا خود را پاک سازد، و از خاک، به خدا، بازگردد. طبیعت و حیات را، که “دنیا” می بیند، “قداست” بخشد، و “اُخری” کند، چه، قُدس، به گفته‌ی دورکهیم، فصلِ مذهب است، و شاخصه‌ی جوهری‌ی آن.


118- دشمنانِ انسانیت، بزرگ‌ترین عملی که انجام دادند، این بود که، مذهب را، که یک احساسِ ماوراءِ انسانی، و یک عاملِ ترقی و آگاهی و فخر و کمالِ بشری بود، و عاملی بود که، انسان را، از این چهارچوبِ زندگی‌ی روزمره، می‌توانست نجات بدهد، به صورتِ یک عاملِ تخدیر درآوردند، و وسیله‌ی توجیهِ وضعِ موجود کردند. بدین ترتیب که، مذهب را، منحصر کردند به آخرت، بطوری‌که، فقط به دردِ این می‌خورد، که وقتی سرت را به قبر گذاشتی، برایت فایده داشته باشد. خب، ما قبل از آن‌که سرمان را به قبر بگذاریم، چه کسی باید به دردمان بخورد؟! آخر این عمل چه فایده دارد؟ این سنت و این عقیده چه نتیجه‌ای می‌تواند داشته باشد؟.


119- پیشرفتِ هر مذهبی، بستگی به پیشرفتِ پیروانِ آن مذهب دارد.


120- اگر مذهب را، از انحصارِ همین قالب‌های تکراری‌ی “طبقِ معمولِ سنواتی”، نجات ندهیم، و آن را، به یک “حرکت”، بدل نسازیم، مذهب، با مرگِ نسلِ فرتوت، و تیپِ فرسوده‌ای، که هم‌چون عادتی، بدان وفادار مانده‌اند، خواهد مُرد.


121- این را به روشنفکران، به آنهایی که همیشه می‌پرسند که: “تو به نامِ یک روشنفکر، چگونه این همه به دین تکیه می‌کنی؟”، می‌گویم که: “من اگر از دین سخن می گویم، از دینی سخن نمی‌گویم که در گذشته تحقق داشته، و در جامعه حاکم بوده است، بلکه، از دینی سخن می گویم، که هدف‌اش، از بین بردنِ دینی بوده است، که در طولِ تاریخ، بر جامعه‌ها حکومت داشته است. و از آن دین سخن می‌گویم، که پیغمبران‌اش، برای نابودی‌ی اشکالِ گوناگونِ دینِ “شرک”، قیام کردند، و در هیچ زمانی، به‌طورِ کامل، از نظرِ جامعه و زندگی‌ی اجتماعی‌ی مردم، آن دینِ توحید، تحقق پیدا نکرده، بلکه، مسئولیتِ ما، این است که، برای تحققِ آن دین، دینِ توحید، در آینده، بکوشیم. و این، مسئولیتِ بشری است، تا در آینده، دینِ توحید، آن‌چنان که به وسیله‌ی پیغمبرانِ توحید اعلام شده، در جامعه‌ی بشری، جانشینِ ادیانِ تخدیری‌ی توجیهی‌ی “شرک” شود. بنابراین، تکیه‌ی ما به دین، بازگشت به گذشته نیست، بلکه، ادامه‌ی راهِ تاریخ است.


122- ادبیات ما، بیش‌تر در شعر تجلی دارد، و شعرِ ما، بیش‌تر در غزل، و غزلِ ما، مجموعاً، عبارت است از، آه و ناله‌ها، و زاری و زوزه‌های ذلت‌آور و رقت‌بارِ عاشق، برای جلبِ نظرِ معشوق. یک بار هم، در شعرِ ما، سابقه ندارد که، یک معشوقی، برای عاشقِ خویش، کوچک‌ترین ارزشِ انسانی _ حتی در حدِ یک موجودِ زنده، در حدِ یک جانور _ قائل باشد، و در نقطه‌ی مقابل، یک عاشقی هم، در سراسرِ ادبیاتِ وسیعِ فارسی، وجود ندارد که، در راهِ طلب، بر زیبائی، جاذبه، شخصیت، ارزش، قدرت، و یا، تلاش و اراده‌ی خود، تکیه‌ای داشته باشد، یعنی، در آرزوی وصال، به شخصیتِ خودش، کوچک‌ترین امیدی داشته باشد. عاشق، همیشه، یک پفیوزِ بدبختِ روزگار سیاهی است، که تنها و تنها، از طریقِ استرحام، می‌خواهد در دلِ سنگ و بیزارِ معشوق، راهی پیدا کند، و بس ناله کند، و عجز و لابه کند، و مثلِ گدا، مثلِ سگ، سَرِ کوی معشوق بایستد، و خاکِ راه‌اش شود، و گردِ پایش گردد، تا شاید، بر کفش‌اش بنشیند!… و مذهبِ ما نیز چنین است.


123- نقطه‌ی ضعفِ مذهبِ موجودِ رسمی، این است که، واقعاً انسان را از انسان بودن خارج می‌کند، و به صورتِ یک بنده‌ی گدای ملتمس، برای نیروهای غیبی، که خارج از قدرتِ اویند، در می‌آورد. انسان را از اراده‌ی خویش بیگانه و خلع می‌کند. این، مذهب رسمی ‌است، که ما الآن می‌شناسیم.


124- مذهبِ الانِ ما، ارزش‌ها و کرامت‌های انسانی را، که قرآن تثبیت می‌کند، نفی می‌کند. ما، هیچ چیز، غیر از یک ولایتِ توسل و گریه نداریم. در دنیا هم، بینشِ مذهبی، همین‌طوری است.


125- یک شراب‌خوارِ بی بندوبار، اما مرد و وفادار و باشعور، مثل…، به همه‌ی این “جماداتِ” انسان‌گونه‌ی مقدس‌مآبِ بی عقل، می ارزد. خدا، از آدم‌هایی که، ضعف و زبونی‌ی خود را، می‌خواهند با خداپرستی جبران کنند، بیزار است. از آن‌ها که، یک تخته‌شان کم است، و جای خالی‌ی آن را، با مذهب پُر می‌کنند، نفرت دارد. می‌دانم.


126- خدایا! به مذهبی‌ها بفهمان که : آدم از خاک است. بگو که: یک پدیده‌ی مادی، به همان اندازه، خدا را معنی می‌کند، که یک پدیده‌ی غیبی! در دنیا، به همان اندازه خدا وجود دارد، که در آخرت. و مذهب، اگر پیش از مرگ، به کار نیاید، پس از مرگ، به هیچ کار نخواهد آمد .


127- تشیع، در داستانِ کربلا، در اوجِ شکوه‌اش، تجسمِ عینی پیدا می‌کند. اما، یکی از وسایلِ بی‌روح شدن و فلج شدنِ فکرِ شیعی، و گم شدنِ اصلِ قضیه، این است که، ما، همه چیز را گذاشتیم، و به داستانِ کربلا پرداختیم. و به شکلی پرداختیم، که اولین قربانی‌ی تجلیل و تعظیمِ ما از حسین، و یادآوری‌ی داستانِ کربلا، خودِ حسین، و خودِ داستانِ کربلا است.


128- در همه‌ی قرن‌ها و عصرها، هنگامی که پیروانِ یک ایمانی، و یک اعتقادی، قدرت دارند، با جهاد، عزت‌شان و حیات‌شان را، تضمین می‌کنند، و وقتی که، به ضعف دچار شدند، و همه‌ی امکاناتِ مبارزه را از آنان گرفتند، با شهادت، حیات و حرکت و زندگی و ایمان و عزت و آینده و تاریخِ خودشان را، تضمین می‌کنند. که: شهادت، دعوتی است به همه‌ی عصرها، و به همه‌ی نسل‌ها، که: اگر می‌توانی، بمیران، و اگر نمی‌توانی، بمیر! .


129- خواهران، برادران! اکنون، شهیدان مرده‌اند، و ما مرده‌ها، زنده هستیم. شهیدان سخن‌شان را گفتند، و ما، کرها، مخاطب‌شان هستیم. آنها که گستاخی‌ی آن‌ را داشتند، که وقتی نمی‌توانستند زنده بمانند، مرگ را انتخاب کنند، رفتند، و ما، بی‌شرمان، ماندیم، صدها سال است که مانده‌ایم. و جا دارد که، دنیا بر ما بخندد، که ما، مظاهرِ ذلت و زبونی، بر حسین و زینب، مظاهرِ حیات و عزت، می‌گرییم، و این، یک ستمِ دیگرِ تاریخ است، که ما زبونان، عزادار و سوگوارِ آن عزیزان باشیم .


130- شهادت، در یک کلمه، برخلافِ فرهنگ‌های دیگر، که حادثه است، و درگیری است، و مرگِ تحمیل‌شده بر قهرمان است، و تراژدی است، در فرهنگِ ما، یک “درجه” است، وسیله نیست، خود، هدف است، اصالت است، خود، یک تکامل، یک عُلو است. خود، یک مسئولیتِ بزرگ است. خود، یک راهِ نیم‌بر به طرفِ صعود به قله‌ی معراجِ بشریت است، و یک فرهنگ است .


131- حسین، وارثِ آدم _ که به بنی‌آدم زیستن داد ‌‌_ و وارثِ پیامبرانِ بزرگ‌ _ که به انسان، “چگونه باید زیست” را آموختند _ اکنون آمده است تا، در این روزگار، به فرزندانِ آدم، “چگونه باید مرد” را بیاموزد! حسین آموخت که، “مرگِ سیاه”، سرنوشتِ شومِ مردمِ زبونی است که، به هر ننگی تن می‌دهند، تا “زنده بمانند”. چه، کسانی که، گستاخی‌ی آن را ندارند، که “شهادت” را انتخاب کنند، “مرگ” آنان را انتخاب خواهد کرد! .


132- آموزگارِ بزرگ “شهادت”، اکنون، برخاسته است، تا به همه‌ی آنها که، جهاد را، تنها در “توانستن” می‌فهند، و به همه‌ی آنها که، پیروزی‌ی بر خصم را، تنها در “غلبه”، بیاموزد که: “شهادت”، نه یک “باختن”، که یک “ انتخاب” است، انتخابی که، در آن، مجاهد، با قربانی کردنِ خویش، در آستانه‌ی معبدِ آزادی، و محرابِ عشق، پیروز می‌شود .


133- در فرهنگِ ما، شهادت، مرگی نیست، که دشمنِ ما، بر مجاهد تحمیل کند. شهادت، مرگِ دل‌خواهی است که، مجاهد، با همه‌ی آگاهی، و همه‌ی منطق و شعور و بیداری و بینایی‌ی خویش، خود، انتخاب می کند! .


134- ما، مسئولِ این هستیم که، با این میراثِ عزیزِ شهدا و مجاهدان‌مان و امامان و راهبران‌مان و ایمان‌مان و کتاب‌مان، امتی نمونه بسازیم، تا برای مردمِ جهان، شاهد باشیم، و شهید باشیم، و پیامبر، برای ما، نمونه و شهید باشد. رسالتی به این سنگینی، رسالتِ حیات و زندگی و حرکت بخشیدن به بشریت، بر عهده‌ی ماست، که زندگی‌ی روزمره‌مان را عاجزیم! خدایا! این چه حکمت است؟ .


135- ما، که در پلیدی و منجلابِ زندگی‌ی روزمره‌ی جانوری‌مان غرق‌ایم، باید سوگوار و عزادارِ مردان و زنان و کودکانی باشیم، که در کربلا، برای همیشه، شهادت‌شان و حضورشان را، در تاریخ، و در پیشگاهِ خدا، و در پیشگاهِ آزادی، به ثبت رسانده‌اند. خدایا! این باز چه مظلومیتی است بر خاندانِ حسین؟ .


136- اکنون شهیدان کارشان را به پایان رسانده‌اند، و ما، شبِ شامِ غریبان می‌گیریم، و پایان‌اش را اعلام می‌کنیم. و می‌بینی چگونه در جامه‌ی گریستن بر حسین، و عشقِ به حسین، با یزید هم‌دست و هم‌داستانیم؟ او، که می‌خواست این داستان به پایان برسد .


137- یکی از بهترین و حیات‌بخش‌ترین سرمایه‌هایی که در تاریخِ تشیع وجود دارد، شهادت است. ما، از وقتی که، به گفته‌ی جلال، “سنت شهادت” را فراموش کرده‌ایم، و به مقبره‌داری‌ی شهیدان پرداخته‌ایم، “مرگِ سیاه” را ناچار گردن نهاده‌ایم، و از هنگامی که، به جای شیعه‌ی علی بودن، و از هنگامی که، به جای شیعه‌ی حسین بودن، و شیعه‌ی زینب بودن، یعنی، “پیروِ شهیدان بودن”، زنان و مردان ما، “عزادارِ شهیدان شده‌اند و بس”، در عزای همیشگی مانده‌ایم!.


138- شهید یعنی حاضر! کسانی که، “مرگِ سرخ” را، به دستِ خویش، به عنوانِ نشان دادنِ عشقِ خویش، به حقیقتی که دارد می‌میرد، و به عنوانِ تنها سلاح، برای جهاد در راهِ ارزش‌های بزرگی که دارد مسخ می‌شود، انتخاب می‌کنند، شهیدند، حی و حاضر و شاهد و ناظرند، نه تنها در پیشگاهِ خدا، که در پیشگاهِ خلق نیز، و در هر عصری و قرنی و هر زمان و زمینی. و آنها که، تن به هر ذلتی می‌دهند، تا زنده بمانند، مرده‌های خاموش و پلیدِ تاریخ‌اند .


139- آنها نشان دادند، شهید نشان می‌دهد، و می‌آموزد، و پیام می‌دهد، که در برابرِ ظلم و ستم، ای کسانی که می‌پندارید: “نتوانستن، از جهاد معاف می‌کند”، و ای کسانی که می‌گویید: “پیروزی‌ی بر خصم، هنگامی تحقق دارد، که بر خصم غلبه شود”، نه! شهید، انسانی است که، در عصرِ نتوانستن و غلبه نیافتن، با مرگِ خویش، بر دشمن پیروز می‌شود، و اگر دشمن‌اش را نمی‌شکند، رسوا می‌کند .


140- وقتی از صحنه‌ی حق و باطلِ زمانِ خویش غایبی، هرکجا که خواهی باش! وقتی در صحنه حق و باطل نیستی، وقتی ک شاهدِ عصرِ خودت، و شهیدِ حق و باطلِ جامعه‌ات نیستی، هرکجا که می‌خواهی باش، چه به نماز ایستاده باشی، چه به شراب نشسته باشی، هر دو یکی است. شهادت، “حضور در صحنه‌ی حق و باطلِ همیشه‌ی تاریخ” است .


141- هرانقلابی دو چهره دارد: خون و پیام. و هر کسی، اگر مسئولیت پذیرفتنِ حق را انتخاب کرده است، و هر کسی که می‌داند مسئولیتِ شیعه بودن یعنی چه، مسئولیتِ آزاده انسان بودن یعنی چه، باید بداند که، در نبردِ همیشه‌ی تاریخ، و همیشه‌ی زمان، و همه جای زمین – که همه‌ی صحنه‌ها کربلاست، و همه‌ی ماه‌ها محرم، و همه‌ی روزها عاشورا -، باید انتخاب کند: یا خون را، یا پیام را، یا حسین بودن را، یا زینب بودن را، یا آن‌چنان مُردن را، یا این چنین ماندن را. اگر نمی‌خواهد از صحنه غائب باشد .


142- آنچه می‌خواستم بگویم، حدیثِ مفصلی است، که در این مجمل می‌گویم، به عنوانِ رسالتِ زینب، “پس از شهادت”، که: آنها که رفتند، کاری حسینی کردند، و آنها که ماندند، باید کاری زینبی کنند، وگرنه یزیدی‌اند!.


143- حسین، در اتصالِ به آن تسلسلِ نهضتی، که در تاریخِ ابراهیمی وجود دارد، معنی می‌دهد، و باید معنی شود، و انقلاب‌اش باید تفسیر و توجیه گردد. به صورتِ مجرد حسین را در تاریخ مطرح کردن، و جنگِ کربلا را، به صورتِ یک حادثه‌ی تاریخی‌ی مجرد عنوان کردن، و آن را از پایگاه‌های تاریخی و اجتماعی‌اش جدا کردن، موجب می‌شود که، آنچه را معنی‌ی ابدی دارد، و همواره زنده است، به صورتِ یک “حادثه‌ی غم‌انگیزِ گذشته” در بیاوریم‌، چنان‌که در آوردیم‌، و در برابرش فقط بگرییم، چنان‌که می گرییم! .


144- ما داستانِ کربلا را، از روزِ تاسوعا می دانیم، و عصرِ عاشورا ختم‌اش می‌کنیم، بعد دیگر نمی‌دانیم چه شد! همین طور هستیم تا اربعین. آنجا شله‌ای می‌دهیم، و بعد قضیه دیگر بایگانی است! و بعد، سالِ دیگر باز همین طور، و سالِ دیگر، و سالِ دیگر، باز همین طور. داستانِ کربلا، نه از تاسوعا، و یا محرم، شروع می شود، و نه به عصرِ عاشورا یا اربعین تمام می شود. این است که، از دو طرف قیچی‌اش کردیم، و آن را از معنی انداختیم .


145- خدایا! به هر کس، که دوست می‌داری، بیاموز که : عشق، از زندگی کردن بهتر است. و به هر کس، که دوست‌تر می‌داری، بچشان که : دوست داشتن، از عشق برتر! .


146- دوست داشتن از عشق برتر است. و من، هرگز خود را، تا سطحِ بلند‌ترین قله‌ی عشق‌های بلند، پایین نخواهم آورد.


147- دریغم آمد، که آن را نیز، “عشق” بنامم، که شاعران آلوده‌اش کرده‌اند. خواستم “ارادت” بخوانم، ملاها به حماقت‌اش کشانده‌اند. گفتم بهترین کلمه، در اینجا، “خویشاوندی” است، خویشاوندی‌ی دو روح، دو بیگانه، با لطافتِ زیبایی، که در ساختمانِ این کلمه است: “خویش” و “وند”! ترسیدم که نفهمند. به‌هرحال، می‌گویم: “دوست داشتن”. و مقصودم، عشق و ارادت و ایمانِ دو روحِ آشنای خویشاوند است. دو “انسانی” که، جز آن خمیره‌ی صمیمی و ناب و منزهی، که “منِ انسانی‌ی خالصِ” هر کسی را می‌سازد، هیچ مصلحتی، و ضرورتی، آنان را به یکدیگر نمی‌پیوندد، پیوندی که، نه طبیعت، نه خلقت، بلکه، تنهایی، میانِ دو تنهای خویشاوند، بسته است .


148- دوست داشتن، از عشق، برتر است. عشق، یک جوششِ کور است، و پیوندی از سرِ نابینایی، اما، دوست داشتن، پیوندی خودآگاه، و از روی بصیرتِ روشن و زلال. عشق، بیش‌تر از غریزه آب می‌خورد، و هرچه، از غریزه سر زند، بی‌ارزش است. و دوست داشتن، از روح طلوع می‌کند، و تا هرجا که، یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز، همگام با آن، اوج می‌یابد .


149- عشق، در غالبِ دل‌ها، در شکل‌ها و رنگ‌های تقریباً مشابهی، متجلی می‌شود، و دارای صفات و حالات و مظاهرِ مشترکی است، اما، دوست داشتن، در هر روحی، جلوه‌ای خاصِ خویش دارد، و از روح رنگ می‌گیرد، و چون روح‌ها، برخلافِ غریزه‌ها، هرکدام، رنگی و ارتفاعی و بُعدی، و طعم و عطری ویژه‌ی خویش دارند، می‌توان گفت که، به شماره‌ی هر روحی، “دوست داشتن”ی هست .


150- عشق، با شناسنامه بی‌ارتباط نیست، و گذرِ فصل‌ها، و عبورِ سال‌ها، بر آن اثر می‌گذارد، اما، دوست داشتن، در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می‌کند، و بر آشیانه‌ی بلندش، روز و روزگار را، دستی نیست… ” .


151- عشق، در هر رنگی و سطحی، با “زیبایی”ی محسوس، در نهان یا آشکار، رابطه دارد. چنان‌که، شوپنهاور می‌گوید: “شما بیست سال بر سنِ معشوق‌تان بیفزایید، آنگاه، تأثیرِ مستقیمِ آن را، بر روی احساس‌تان، مطالعه کنید”! اما، دوست داشتن، چنان در روح غرق است، و گیج و جذبِ “زیبایی‌های روح”، که زیبایی‌های محسوس را، به گونه‌ای دیگر، می‌بیند .


152- عشق، طوفانی و متلاطم و بوقلمون‌صفت است، اما، دوست داشتن، آرام و استوار و پروقار و سرشارِ از نجابت .


153- عشق، با دوری و نزدیکی، در نوسان است. اگر دوری به‌طول انجامد، ضعیف می‌شود، اگر تماس دوام یابد، به ابتذال می‌کشد، و تنها، با بیم و امید، و تزلزل و اضطراب، و “دیدار و پرهیز”، زنده و نیرومند می‌ماند. اما، دوست داشتن، با این حالات، ناآشنا است، دنیایش، دنیای دیگری است.


154- عشق، جنون است، و جنون، چیزی جز خرابی و پریشانی‌ی “فهمیدن” و “اندیشیدن” نیست. اما، دوست داشتن، در اوجِ معراج‌اش، از سرحدِ عقل فراتر می‌رود، و فهمیدن و اندیشیدن را نیز، از زمین می‌کَند، و با خود به قُله‌ی بلندِ اشراق می‌برد .


155- عشق، زیبایی‌های دلخواه را، در “معشوق” می‌آفریند، و دوست داشتن، زیبایی‌های دلخواه را، در “دوست” می‌بیند، و می‌یابد .


156- عشق، یک فریبِ بزرگ و قوی است، و دوست داشتن، یک صداقتِ راستین و صمیمی، بی‌انتها و مطلق .


157- عشق، در دریا غرق شدن است، و دوست داشتن، در دریا شنا کردن .


158- عشق، بینایی را می‌گیرد، و دوست داشتن می‌دهد.


159- عشق، خشن است و شدید، و در عینِ حال، ناپایدار و نامطمئن، و دوست داشتن، لطیف است و نرم، و در عینِ حال، پایدار و سرشارِ اطمینان .


160- عشق، همواره با شک آلوده است، و دوست داشتن، سراپا یقین است و شک‌ناپذیر. از عشق، هرچه بیش‌تر می‌نوشیم، سیراب‌تر می‌شویم، و از دوست داشتن، هرچه بیش‌تر، تشنه‌تر. عشق، هرچه دیرتر می‌پاید، کهنه‌تر می‌شود، و دوست داشتن، نوتر. عشق، نیرویی است در عاشق، که او را به معشوق می‌کشاند. و دوست داشتن، جاذبه‌ای است در دوست، که دوست را به دوست می‌برد. عشق، تملکِ معشوق است، و دوست داشتن، تشنگی‌ی محو شدنِ در دوست .


161- عشق، معشوق را، مجهول و گمنام می‌خواهد، تا در انحصارِ او بماند، زیرا، عشق، جلوه‌ای از خودخواهی و روحِ تاجرانه یا جانورانه‌ی آدمی است، و چون، خود، به بدی‌ی خود، آگاه است، آن را، در دیگری که می‌بیند، از او بیزار می‌شود، و کینه برمی‌گیرد. اما، دوست داشتن، دوست را محبوب و عزیز می‌خواهد، و می‌خواهد که، همه‌ی دل‌ها، آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند. که دوست داشتن، جلوه‌ای از روحِ خدایی و فطرتِ اهورایی‌ی آدمی است، و چون، خود، به قداستِ ماورایی‌ی خود بینا است، آن را، در دیگری که می‌بیند، دیگری را نیز دوست می‌دارد، و با خود آشنا و خویشاوند می‌یابد .


162- در عشق، رقیب، منفور است، و در دوست داشتن است که، “هوادارانِ کوی”اش را، چو جانِ خویشتن دارند”، که حسد، شاخصه‌ی عشق است، چه، عشق، معشوق را طعمه‌ی خویش می‌بیند، و همواره، در اضطراب است که، دیگری، از چنگش نرباید، و اگر ربود، با هر دو دشمنی می‌ورزد، و معشوق نیز، منفور می‌گردد. و دوست داشتن، ایمان است، و ایمان یک روحِ مطلق است، یک ابدیتِ بی‌مرز است، از جنسِ این عالم نیست .


163- عشق، لذت جستن است، و دوست داشتن، پناه جستن. عشق، غذا خوردنِ یک گرسنه است، و دوست داشتن، “هم‌زبانی، در سرزمینِ بیگانه یافتن” است .


164- عشق، گاه جا به جا می‌شود، و گاه سرد می‌شود، و گاه می‌سوزاند. اما، دوست داشتن، از جای خویش، از کنارِ دوستِ خویش، برنمی‌خیزد. سرد نمی‌شود، که داغ نیست، نمی‌سوزاند، که سوزاننده نیست .


165- عشق، رو به جانبِ خود دارد. خودخواه است و “خودپا” و حسود، و معشوق را، برای خویش می‌پرستد و می‌ستاید. اما، دوست داشتن، رو به جانبِ دوست دارد، دوست‌خواه است و دوست‌پا، و خود را، برای دوست می‌خواهد، و او را، برای او دوست می‌دارد، و خود در میانه نیست .


166- انقلابی شدن، بیش از هر چیز، مستلزمِ یک انقلابِ ذهنی است، یک انقلابِ در بینش، و یک انقلابِ در شیوه‌ی تفکرِ ماست. انقلابی توام با این آگاهی که: خداپرستی را، آخوندیسم به ابتذال کشاند، و سوسیالیسم را، مارکسیسم به اکونومیسم جبری‌ی کورِ مادی بدل کرد، و آزادی را، سرمایه‌داری نقابی برای نفاق و فریب کرد .


167- پیروزی‌ی قبل از خودآگاهی، خود، آغازِ فاجعه است .


168- ما، باید بیش‌تر “فداکاری” کنیم، و کم‌تر “توقع” داشته باشیم، برخلافِ امروز، که روشنفکر، بیش‌تر توقع دارد، و کم‌تر فداکاری. من ترجیح می‌دهم، دو نسل، سه نسل کار کنند، و بعد به نتیجه برسند. اما، اگر در عرض ده سال، به نتیجه برسیم، باز برمی‌گردیم به صد سال عقب‌تر. همیشه، یک تجربه‌ی عجیب در افریقا و آسیا شده: کسانی که به سرعت به نتیجه رسیده‌اند، بعد، امتیازاتِ قبل از انقلاب‌شان را هم، از دست داده‌اند. من، همه‌ی انقلاباتِ زودرس را نفی می‌کنم.


169- وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است


170- دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند .


171- اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است .


172- اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است .


173- وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم .


174- اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری .


175- به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد .


176- خدایا به هر که دوست میداری بیاموز که عشق ورزیدن بهتر از زندگی کردن است و به هر که دوست‌تر میداری بچشان که دوست داشتن بهتر از عشق ورزیدن است(از نظره دکتر شریعتی عشق تب تندی هست که خیلی زود خاموش میشه و به خاطر همینه‌که دوست داشتن برتر است)


177- من هرگز نمی نالم، قرنها نالیدن بس است. من میخواهم فریاد بزنم، اگر نتوانستم سکوت میکنم، خاموش بودن بهتر از نالیدن است، نالیدن فرزندان ماکیوالیسم را مغرور میکند.......


178- خدایا زیستنی به من بیاموز که از بیثمری لحظه‌ی مرگ حسرت نخورم. خدایا: تو چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت!!


179- زندگی یعنی نان ، آزادی ، فرهنگ ، ايمان و دوست داشتن .


180- عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد ضعیف میشود و اگر تماس تداوم یابد به ابتذال کشیده میشود، و تنها با بیم، امید، تزلزل، اضطراب و دیدار و پرهیز زنده و نیرومند میماند.امّا دوست داشتن با این حالات نا آشناست. دنیایش دنیای دیگریست..........!


181- خدایا همواره تو را سپاس میگزارم که هرچه در راه تو و پیمان تو پیشتر میروم، بیشتر رنگ میبرم، آنها که باید مرا بنوازند میزنند، آنها که باید همگامم شوند ساده راهم میشوند، آنها که باید امیدوارم کنند و تبرئه‌ام کنند، سرزنشم میکنند نومیدم میکنند......تا چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند، تنها از تو یاری طلبم، در حسابی که با تو دارم شریکی نباشد تاتکلیفم با تو رشن شود.تا تکلیفم با خودم معلوم گردد!!


182- خداوندا من در کلبه حقیرانه خود چیزی را دارم که تو در عرشه کبریایی خود نداری! من خدای چون تو دارم و تو چون خودی نداری!


183- دیروز همسایه ام از گرسنگی مرد ، در عزایش گوسفندها سربریدند .


184- از خداوند چیزی برایت میخواهم که جز خدا در باور هیچکس نگنجد! دکتر شریعتی.


185- در بیکرانه زندگی دو چیز افسونم کرد ، آبی آسمان که می بینم و میدانم نیست و خدایی که نمی بینم و میدانم که هست.. .


186- روزگاریست که شیطان فریاد می زند: آدم پیدا کنید! سجده خواهم کرد. .


187- در دردها دوست را خبر نکردن ، خود نوعی عشق ورزیدن است! .


188- گاهی گمان نمیکنی ولی میشود ، گاهی نمی شود که نمی شود! گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست! گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود! گاهی گدای گدایی و بخت یار نیست! گاهی تمام شهر گدای تو می شود!!! .


189- ساعتها را بگذارید بخوابند! بیهوده زیستن را نیاز به شمردن نیست. .


190- مشکلات انسانهای بزرگ را متعالی می سازد و انسانهای کوچک را متلاشی. .


191- خدایا،به من توفیق تلاش در شکست،صبر در نومیدی،رفتن بی همراه،جهاد بی سلاح،کار بی پاداش،فداکاری در سکوت،دین بی دنیا،عظمت بی نام،خدمت بی نان،ایمان بی ریا،خوبی بی نمود،مناعت بی غرور،عشق بی هوس،تنهایی در انبوه جمعیت،و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند،روزی کن..


192- بغض بزرگترین نوع اعتراض در برابر آدم هاست اگر بشکنه دیگه اعتراض نیست التماسه.


193- زخمی بر پهلویم هست روزگار نمک می پاشد و من پیچ و تاب میخورم و همه گمان میکنند که من میرقصم. .


194- نامم را پدرم انتخاب کرد ، نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم! دیگر بس است ، راهم را خودم انتخاب می کنم. .


195- دلی که ازبی کسی تنها است،هرکس رامیتواندتحمل کند.!


196- به دکتر شریعتی گفتند استاد سیگار طول زندگی رو کوتاه میکنه ، دکتر در جواب گفتند من به عرض زندگی فکر میکنم.


197- در دشمنی دورنگی نیست ، کاش دوستانم هم در موقع خود چون دشمنان بی ریا بودند.


198- اگر روزی تهدیدت کردن بدان در برابرت ناتوانند..اگر روزی خیانت دیدی بدان قیمتت بالاست..اگر روزی ترکت کردن بدان لیاقت با تو بودن را نداشته اند..


199- مذهب شوخی سنگینی با من کرد .سالها مذهبی بودم بی آنکه خدایی داشته باشم...


200- فلسفه زندگی انسان در این جمله خلاصه میشود.......فدا کردن آسایش زندگی برای فراهم آوردن وسایل آسایش زندگی


201- خدایا....بر اراده.دانش.عصیان.بی نیازی.حیرت.لطافت روح.شهامت و تنهایی من بیفزا


202- عاقلانهازدواج کنتاعاشقانهزندگی کنی


203- آزادی!در دامن اسارت می زاید؟در زنجیر رشد می کند؟از ستم تغذیه می کند:؟با غصب بیدار می شود…های… این سرنوشت آزادی است!


204- وقتی که در صحنه حق و باطل نیستی، هر جا که میخواهی باش، چه به نماز ایستاده باشی، چه به شراب نشسته باشی، هر دو یکیست.


205- به سه چیز تکیه نکنغرور، دروغ و عشقآدم با غرور می تازدبا دروغ می بازدو با عشق می میرد


206- خداوندا، مگذار آنچه را که حق می دانم،به خاطر آنچه که بد می دانند، کتمان کنم


207- برایت دعا میکنم که خدا از تو بگیرد هر آنچه خدا را از تو میگیرد. دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند.


208- کاش خدا سه چیز را نمی آفرید .......غرور،دروغ،عشقتا هیچ گاه کسی از سر غرور به دروغ دم از عشق نزند


209- خوب بودن ! کلمه هیجان آوری نیست .خوبی ، در فارسی شکوه و عظمت خارق العاده ای ندارد ،با متوسط بودن و بی بو و خاصیت بودن هم صف استخوب بودن از نظر ما یعنی بد نبودن ! و این معنی مبتذلی است !

زندگینامه دکتر شریعتی :


علی شریعتی مَزینانی، مشهور به دکتر علی شریعتی (زادۀ ۲ آذر ۱۳۱۲ در روستای کاهک، سبزوار – درگذشتۀ ۲۹ خرداد ۱۳۵۶ در ساوت‌همپتون، انگلیس) نویسنده، جامعه‌شناس، تاریخ‌شناس، پژوهشگر دینی اهل ایران، از مبارزان و فعالان مذهبی و سیاسی و از نظریه‌پردازان انقلاب اسلامی ایران بود، که در ۴۴سالگی به‌صورت مشکوکی در انگلستان درگذشت، و هم‌اکنون آرامگاه وی در مکانی نزد مقبرۀ حضرت زینب کبری در دمشق سوریه است.
نظرات
توجه: شماره موبایل وارد شده در وب سایت نمایش داده نمیشود
توجه: ایمیل وارد شده در وب سایت نمایش داده نمیشود