گزیده سخنان ریچارد براتیگان
این که دیگران اندیشه ات را می پسندند به این معنی نیست که بدنت را هم از آن خود کنند.
خیلی خوبه که صبح ها تنهای تنها از خواب بیدار شی و مجبور نباشی به یه عده بگی که دوست شون داری، در حالی که دیگه دوست شون هم نداری.
تا زمانی که در خوابی برای شاد کردنت کاری از من ساخته نیست.
اندیشه ای که هم اکنون در سر دارم مفت سگ هم نمی ارزد، چون کاملاً به هم ریخته ام.
هنگامی که رویاها می روند، زندگی از دست رفته است.
اگر بترسی، تنها می شوی؛ کارهای زیادی انجام می دهی که هیچ کدام از وجود تو هستی نگرفته است.
من شعر گفتن را بی نهایت دوست دارم، اما مانند یک رابطه ی عاطفی پر دردسر که در پایان به یک ازدواج خوب می انجامد، من و شعر هم بس زمان بُرد تا همدیگر را شناختیم.
من هفت سال شعر گفتم تا یاد بگیرم چگونه یک جمله ی درست بنویسم.
چهره ای که سر آمده از ته مانده های دیگر چهره هاست، به آینه ای نیاز دارد؛ از تکه های به هم آمده ی دیگر آینه های شکسته.
سرانجام، جایی دارد باران می بارد و برنامه ی گلها را تنظیم می کند و حلزونها را شاد نگه می دارد؛ تمام چیزی که ارزش اندیشیدن را دارد این است.