سخن بزرگان (فرناندو پسوا)


فرد مورد نظر را انتخاب کنید

1- تنها اثر بزرگ و کامل اثری است که هیچ وقت شخص نمی تواند تحقق آن را تصویر کند.


2- دور از ذهن ترین چیز در همه ی انسانها، بی اهمیت بودنشان در تمام عرصه هاست.


3- انسان درگیر عشق بی آنکه چیز خاصی از رویداد بداند می تواند پیروز باشد.


4- نمی شود پیشاپیش هیچ رفتار ممتازی را نشان داد که پشت درهای بسته عملی نشود و نیز هیچ آرزوی عینی وجود ندارد که به راستيً بیهوده باشد.


5- رویایی که غیر ممکن ها را به ما وعده می دهد، به همین سبب نیز از ما کناره می گیرد، اما رویاهایی که ممکن ها را به ما وعده می دهد، وارد زندگی می شود و تنها در این زندگی راه خود را می یابد.


6- هرگونه تغییر در برنامه ی روزمره، روح انسان را آکنده از شادابی می کند.


7- هر کسی خود را در رویا برای لحظه ای سر کرده ی ارتش می پندارد که از نفربَرها گریخته است.


8- همه ی انسان های کم قابلیت آرزو می کنند که شخصیت برتر و انسان مُهلک [ =نیست کننده ] بشوند.


9- درک فوق العاده ضرورتی است تا در مواجهه با روزهای تیره بتوان ترس را حس کرد.


10- آنچه کسی احساس می کند، هرگز نمی توان به درستی بازگو کرد.


11- اگر مرا همتای خود می پندارید، پس بر بند کفاره ام بکشید. اگر به گونه ای دیگر [مرا] تصور نمی کنید، می خواهم که بر دارم زنید.


12- هر چیزی که روزی از آنِ ما بوده، حتا اگر به شکرانه ی همزیستی تصادفی یا دلبستگی های مشترک بوده باشد، به خود ما تبدیل می شود، برای این که از آنِ ما بوده است.


13- همه ی چیزهایی که از دید ما ناپدید می شوند، در درون ما هم ناپدید می شوند.


14- گربه جلو آفتاب پهن می شود و می خوابد. انسان درون زندگی با تمام پیچیدگی هایش پهن می شود و می خوابد. نه این و نه آن، خود را از قوانین سرنوشت ساز رها نمی سازد، تا آن گونه که هستند، باشند. هیچ کس تلاش نمی کند تا وزنه ی هستی را از جا بردارد. در جمع انسانها بزرگ ترین ها عاشق شهرت اند.


15- تنهای تنها بودن چه خوب است؛ انسان می تواند با خود بلند بلند سخن بگوید و قدم بزند، بی آنکه نگاه ها مزاحم اش شوند، می تواند درون رویایی ناخواسته به پشتی تکیه دهد!


16- زندگی روستایی حتا آنها را که توجهی بدان نمی کنند به خود جلب می کند.


17- تنها در عشق و درگیری ها است که حقیقت ما روشن می شود.


18- آینه ای وجود ندارد که بتواند ما را به خود ما به هیات موجودی خارجی نشان دهد، چرا که آینه ای نیست که بتواند ما را از درونمان بیرون بکشد. پس روانی دیگر و نظمی دیگر برای نگریستن و اندیشیدن دیگر لازم است.


19- زندگی بیش تر با یاد سرما ناآرام است تا با خود سرما.


20- آرامش تنها از آرامش نشات می گیرد.


21- اگر مردم بستایند، بهتر از آن چه احساس می کنند، تاثیر می گذارد، چرا که در ستایش، خویشتن را فراموش می کنند.


22- نوشتن بهتر از بی باکانه زیستن است.


23- من در شناخت خویشتن خویش دریانوردم.


24- این انسانها که همواره مرا در بر می گیرند، ارواحی هستند که مرا نمی شناسند و روز به روز با همنشینی و شیوه ی سخنوری خود وانمود می کنند که مرا می شناسند.


25- زندگی برای ما همان چیزی است که از زندگی جدی برداشت می کنیم.


26- ما تنها دارنده ی ادراک شخص خود هستیم و باید از این پس، بر آن و نه بر آنچه که می بینیم واقعیت زندگی مان را بنا کنیم.


27- هر چیز وقتی پدید می آید، به خوبی می توانیم پدید آمده را به سان میرنده احساس کنیم.


28- همیشه پس از آن که روز از راه برسد، مثل همیشه دیر خواهد شد.


29- رویای من از قدرت اراده ام آغاز شد.


30- من اغلب نادانسته به همه چیز شک می کنم، اغلب در جست و جوی خط مستقیمی هستم که با هستی من برابری کند و آن را مستقیم در اندیشه و آرمانم درک کنم، فاصله های کمتر کوتاه میان دو نقطه.


31- این کار ما نیست که آشکار بدانیم چه کسی هستیم؛ آن چه ما فکر و احساس می کنیم همواره برگردانی است از اینکه، آنچه می خواهیم، هرگز نخواسته ایم و به احتمال زیاد هرگز کسی نخواسته است.


32- وقتی می نویسم دردم را فراموش می کنم، مانند کسی که پیش از بهبود بیماری بتواند بهتر نفس بکشد.


33- اگر به اجبار از چیزی خشنود شوم آن چیز همیشه برایم رخ خواهد داد؛ چرا که برای من قناعت [ =بسنده کاری ] به معنای از دست دادن یک رویا است.


34- رنج کشیدگان راستین گردهم نمی آیند و گردهمایی تشکیل نمی دهند. هرکس رنج می کشد، به تنهایی رنج می کشد.


35- تنهایی رفتار مرا رقم می زند نه انسانها.


36- هرگز تردیدی به خود راه ندادم که همه بر من خیانت می کنند و باز هر بار هم که خیانت می کردند غرق در شگفت می شدم.


37- هرگز برای نقص اندیشه همدردی وجود ندارد.


38- ما با رفتارمان، یعنی خواسته هایمان زندگی می کنیم.


39- رفتار، درایت [ =دانایی و آگاهی ] راستین است. من همانی خواهم بود که می خواهم باشم.


40- کامیابی در کامیابی نهفته است، نه آنکه انسان از شرایط کامیابی برخوردار باشد.


41- هر زمین گسترده ای شرایط قصر شدن را داراست.


42- انسان اگر خویشتن خویش را می شناخت بر خود عشق نمی ورزید.


43- چون چیزی از هم نمی دانیم، یکدیگر را درک می کنیم.


44- آنچه که ما زندگی کرده ایم، سوء تفاهمی شایع است، حد میانه ی شادمانه ی عظمتی که وجود ندارد و خوشبختی، که نمی تواند عینیت یابد.


45- هر کس که در جمع مردم عادی نباشد، فرمانروا است.


46- کسی که مرزهای روان خود را می شناسد می تواند بگوید من، منم؟


47- آشنایی سطحی برای هنرمند بسیار کم است، او را می آزارد و از تاثیرش می کاهد.


48- هر انسان امروزی که تندیس اخلاقی و چارچوب فکری اش عقب مانده یا بدوی نباشد، عاشق می شود.


49- نه عشق، اما اصول تشکیل دهنده ی عشق ارزش زحمت را دارد.


50- تنها اندیشه می تواند بدون آسیب به شناخت واقعیت نایل آید.


51- خالص بودن، نجیب یا قوی بودن نیست، بلکه خود بودن است. کسی که عشق ارزانی می دارد، عشق را می بازد.


52- زن سرچشمه ی خوبی برای رویاهاست. هرگز او را لمس مکن!


53- رویاها همواره رویا می مانند. پس نیازی نیست که لمس شان کنی. اگر رویای خود را لمس کنی خواهد مرد.


54- ما هرگز به کسی عشق نمی ورزیم. تنها به پنداری که از کسی داریم عشق می ورزیم. ما به – سرانجام شخصی خود – نظر شخصی خود عشق می ورزیم.


55- دوست ندارم کسی چیزی به من هدیه کند، چرا که طرف مقابل با اهدای آن می خواهد مرا موظف کند تا مانند او چیزی هدیه کنم؛ حال به خود اهدا کننده یا سایرین.


56- زندگی مان را چنان سامان دهیم که برای همنوعان خود اسرارآمیز جلوه کند، به گونه ای که اگر کسی ما را بهتر از همه می شناسد، چون سایرین از نزدیک ترین فاصله نشناسد.


57- چه دردناک است همه چیز، وقتی به مثابه ی انسانی آگاه غرق در تفکر می شویم و به عنوان موجودی اندیشه ور دوباره ادراک در وجودمان گسترش می یابد، به گونه ای که در می یابیم، می دانیم!


58- زندگی یعنی چیزی از خود ندانستن، از خود کم دانستن، یعنی اندیشیدن، به خود آگاه بودن، آن هم ناگهانی مثل این لحظه ی آرام، یعنی یکباره مفهوم وحدت درون و واژه ی جادویی روان را یافتن.


59- تمام گذشته ام چیزی است که نمی خواهم بوده باشم.


60- این قاعده ی زندگی است که می توانیم از همه ی مردم بیاموزیم و باید بیاموزیم.


61- و همه ی ما، انسانها، خانه ها، سنگها، پوستر ها و آسمان مجموعه بزرگی از دوستانیم که در جستجوی جدل با کلمات در حرکت جمعی بزرگ سرنوشت ایم.


62- ما باید سرنوشت خود را مثل اندام مان بشوییم و شیوه ی زندگی مان را مانند لباس هایمان عوض کنیم.


63- خوک هایی وجود دارند که از کثافت خود متنفرند، اما نمی توانند آن را از خود دور کنند.


64- ما با غریزه ی جنسی عشق نمی ورزیم، بلکه تحت شرایط احساسی دیگر عشق می ورزیم و در حقیقت این شرایط، همان احساس دیگر است.


65- کسی که هرگز تحت فشار نزیسته باشد، آزادی را لمس نمی کند.


66- تمدن، تربیت نهفته در طبیعت است.


67- در هماهنگی جهان طبیعی و مصنوعی، طبیعی بودن، از روان شایسته و بلند مرتبه ی انسانی شکل گرفته است.


68- هر روز، روزی است که هست و هرگز در جهان روزهای هم شکلی وجود نداشته است.


69- برخی برده به دنیا می آیند، دیگران برده می شوند و باز عده ای به سوی برده داری جذب می شوند.


70- تعریف کردن یعنی اقرار [ = گواهی ]، چیزی که دیگران دوست دارند بشنوند چیزی نیست که دیگران بگویند و آنها تعریف کنند.


71- کودکان موجودات ادبی هستند، چون همان گونه که احساس می کنند، سخن می گویند و نباید مثل کسی احساس کنند که مثل کس دیگری احساس می کند.


72- وقتی سنگی را از زمین برمی داری، مردم زیر صخره های انتزاعی بزرگ آسمان نامفهوم آبی مثل سوسک درهم می لولند.


73- هنر ما را به گونه ای رویایی از درد هستی رها می سازد.


74- رنج های مشترک در پیوند با ما هستند و حقیر اند، چون رنج ها حقیر اند.


75- لذتی که هنر بر ما ارزانی می دارد، نیازمندیم و چون به گونه ای هنر ما نیست، نه وجهی می پردازیم و نه تاسف می خوریم.


76- تحت عنوان هنر، همه ی چیزهایی که باعث سرورمان می شود، بی آنکه در ارتباط با ما باشد، درک می کنیم.


77- متصرف بودن یعنی از دست دادن، احساس کردن بدون متصرف بودن، یعنی پاس داشتن؛ این بدان معنا است که از چیزی هستی اش را بیرون بکشی.


78- چیزی را بیان کردن، یعنی نیرویش را پاس داشتن و وحشت اش را زدودن.


79- هیچ چیز حقیقی در زندگی وجود ندارد تا از این رو حقیقی باشد که آن را انسان خوب ستوده است.


80- همه چیز هست چون ما هستیم و همه چیز برای آنانی که ما را در گونه گونی زمان دنبال می کنند، چنین خواهد بود که ما آن را برای خود مشتاقانه ترسیم کرده بودیم، یعنی همان گونه که به پاس خیال مان راستین بوده ایم.


81- همه ی ما رمان نویس هستیم، وقتی می بینیم تعریف می کنیم، چون دیدن مثل همه ی چیزهای دیگر پیچیده است.


82- خود را خوشبخت دانستن یعنی پی بردن به اینکه انسان از میان خوشبختی می گذرد و به زودی باید [ آن را ] پشت سر بگذارد.


83- همین که بتوانیم جهان را چونان خیال و تصاویر موهوم بنگریم، می توانیم همه ی چیزهایی را که برایمان روی می دهد، خیال تلقی کنیم.


84- انسان هرچه کامل تر، به همان نسبت غنی تر و هرچه غنی تر باشد، به همان نسبت کمتر کس دیگری می شود.


85- آرزوی هر روان ناب است که کل زندگی را طی کند، تجربه هایی درباره ی همه ی چیزها، همه ی نواحی و همه ی احساس طی شده گرد آورد و چون چنین چیزی غیرممکن است، زندگی فقط به گونه ی ذهنی می تواند به طور کامل طی شود.


86- خوشبخت کسی که با یاری خیال، شخصیت خود را ترک می کند و با تماشای زندگی غریبه ها خویشتن را مسرور می سازد و حتا نه کل تاثیرات، اما نمایش درونی کل تاثیرات را تجربه می کند.


87- خوشبخت کسی که از همه چیز کناره گیری می کند، چرا که از همه چیز کناره گرفته است و برای خود چیزی نگاه نداشته است که بتوان آن را برگزید.


88- من آنچه را که آرزو نمی کنم، آرزو می کنم و از آن چیزی دوری می گزینم که ندارم. من نه می توانم هیچ باشم و نه همه چیز؛ من پل گذر میان آنی که ندارم و آنی که نمی خواهم، هستم.


89- با دقت باید زیست تا بتوان وجود داشت.


90- سپاسگزار ایم، اگر انسان های اندیشه مندی شویم.


91- همیشه انسان حلزونی بهتر است، چرا که عشق می ورزد و بی خبر است.


92- زالو بی آنکه خود بداند، دور کننده است.


93- زندگی، شیب در حال سقوط و جلگه ی پهناور زیر پای ارتفاعات و قله ها است.


94- هرچه در ما وجود دارد پیشامد گونه و فریبکارانه است و بلندایی که در درونمان داریم، در درونمان نداریم؛ ما در بلندی ها، بلندتر از بلندای خودمان نیستیم.


95- حتا آن چیزی که در زیر پاهایمان لگدمال می کنیم، ما را می خیزاند و اگر بلندتر بایستیم به این سبب است که در جای بلندتری ایستاده ایم.


96- همه چیز بر بستر افسانه آرمیده، اما حتا افسانه هم کار ما نیست.


97- هر کس غرور خود را دارد و غرور هر کس او را به فراموشی می سپرد، چرا که کس دیگری با همان روان وجود دارد.


98- کسی که چشم های مرا ببندد نابینایم نمی کند، مانع از دیدنم می شود.


99- وقتی مرگ شباهتی به خواب ندارد، چرا باید مرگ، خواب باشد؟


100- مرگ، شباهتی به خواب ندارد، چرا که انسان در خواب زنده است و می خوابد.


101- گاهی وقت ها به نظرم می رسد همه چیز نادرست است و زمان فقط فضایی است برای اشتباه گرفتن آرامش؛ چیزی که برای زمان ناشناخته است.


102- از دو چرخ یک محور همیشه یکی جلوتر حرکت می کند، حتا اگر به بخش های شکننده ای از میلی مترها مربوط باشد.


103- با مرگ طبیعت، خود ما هم پایان خودمان را رقم می زنیم.


104- هر پاییزی که از راه می رسد، به آخرین پاییزی که تجربه خواهیم کرد نزدیک است.


105- انسان به هر میزان از مقام برتری برخوردار باشد، باید به همان نسبت از بسیاری از چیزها چشم پوشی کند.


106- به چنگ آوردن چیزی که نتوان به چنگ آورد، هنر است.


107- خود را بیان کردن همیشه به معنای خطا رفتن است. همواره بر خود آگاه باش؛ خود را بیان کردن برای تو مفهومی جز دروغ گفتن ندارد.


108- کاهلی بیش از هر چیزی آرامش بخش است.


109- هیچ کس نمی تواند شاه جهان باشد، این یک رویا است و هر یک از ما که به درستی خود را بشناسد، می خواهد شاه جهان باشد.


110- ما دارنده ی آن چیزی هستیم که از آن کناره می گیریم، چرا که آن را در رویا دست نخورده پاس می داریم.


111- آزادی، فرصتی برای گوشه گیری است؛ تو اگر بتوانی خودت را از انسانها جدا کنی، آزادی.


112- اگر برای تو آسان نیست که تنها زندگی کنی، پس برده به دنیا آمده ای.


113- وای بر تو، اگر تنها فشار زندگی وادارت کند که برده شوی.


114- مرگ،رهایی است؛ چرا که مردن یعنی به هیچ کس دیگر نیاز نداشتن.


115- کسانی که عشق را هدر دادند، خود را از پیروزی ای که دار و ندارشان به شمار می رود، آزاد می بینند.


116- مرده می تواند بدریخت باشد، اما نیرومندتر است، چرا که مرگ، او را آزاد کرده است.


117- پول، زیبا است، چون به معنای آزادی است.


118- دانش ما كُره ای است که هرچه گسترش می یابد، به همان نسبت درمی یابیم که کدام چیزها را نمی دانیم.


119- انسان با وجود شرورهای جهان نمی تواند لطف بی نهایت آفریدگار دانایی جهان را بپذیرد.


120- فضا، روان اشیاء است. هر چیزی بیان خاص خود را دارد و این بیان از بیرون به سراغ اش می آید.


121- همه چیز از بیرون می آید و حتا روان انسان هم شاید چیزی جز تابش خورشید نیست که می درخشد و در زمین دربند شده؛ زمینی که سطح آن انباشته از کثافتی است که اندام ما است.


122- بسیار شگفت آور و قابل توجه است که انسان به سادگی نمی تواند واژه هایی بیابد که با آنها تفاوت میان انسان و حیوان را تعریف کند، با وجود این، یافتن شکل و شیوه ای که بتوان انسان بلندپایه را از انسان میانه تمییز داد، آسان است.


123- انسان بلندپایه بسیار بالاتر از انسان عادی است تا انسان عادی از میمون عادی.


124- همیشه حقیقت، حتا اگر نادرست هم باشد، آن سوی خیابان دیگر جا می گیرد.


125- همیشه خشونت به هر شکل ممکن برای من شکل نابخردانه ای از نادانی انسان ها بوده است.


126- ما هرچه درباره ی چیزی که اراده به دانستن اش را داریم بالاتر برویم، به همان نسبت از چیزی که می دانیم نزول می کنیم.


127- بین زندگی انسان و حیوانات هیچ تفاوتی وجود ندارد جز در شکل و شیوه ای که اشتباه می کند یا خودش را باز نمی شناسد.


128- امید برای کسانی وجود دارد که از آرزو برخوردارند و عشق برای کسانی وجود دارد که برایشان دادن به معنای گرفتن است.


129- چون هیچ زمان نمی توانیم همه ی اساس یک سؤال را بشناسیم، از این رو هیچ زمان هم نمی توانیم آن را پاسخ دهیم.


130- برای رسیدن به حقیقت با کمبود ارقامی مواجه هستیم که برای این مهم کفایت می کرد و رویکرد فکری چیزی است که همواره این ارقام را تکمیل می کند.


131- اصلاح طلب انسانی است که وضعیت بحرانی جهان را در سطح می شناسد و تصمیم می گیرد آن را مداوا کند، اما اساس کار را خراب تر می کند.


132- چیزی که در اساتید و شناسندگان نامرئی ها توجه مرا دامن می زند این است که می خواهند با نوشتن، اسرارشان را با ما در میان بگذارند یا تحمیل کنند، اما جملگی بد می نویسند.


133- من به استادهایی که حتا نمی توانند ناظم مدرسه شوند بدبین هستم.


134- ریاضی دان های بزرگی وجود دارند که در تمرین جمع ساده اشتباه می کنند. این رفتار دلیل بر بی دقتی است و برای هر کسی می تواند پیش بیاید.


135- هر روان شایسته ی خویشتن خویش میل دارد زندگی را در بی نهایت به پایان برساند.


136- خشنود بودن نسبت به هر آنچه انسان دریافت می کند، شیوه ی تفکر بردگان است.


137- در همه ی دروه های تاریخ، آنهایی که می توانستند چشم هایشان را بر روی کل خستگی ای که مجموعه ی کل خستگی ها است – چرا که همه چیز را به همان شکل جنون آمیز دارا است – ببندند، نادر بودند.


138- درایت [ = دانایی ] را جایگزین قابلیت کردن، شکستن رابطه ی میان اراده و احساس و دلبستگی نداشتن نسبت به همه ی رفتارهای زندگی مادی، چیزهایی هستند که انسان اگر بدان ها دست یازد، ارزشمندتر از خود زندگی است.


139- من هرگز درباره ی هرچه که زندگی می دهد و می گیرد اشک نمی ریزم.


140- چیزی که نوشته شده هم یک موجود زنده است، کلمه اگر دیده یا شنیده شود کامل است.


141- اثری را آفریدن و پس از پایان، بد شمردن، از رنج های روان است؛ به ویژه اگر شخص بپذیرد که این بهترین اثری بود که می توانست بیافریند.


142- بزرگترین گناه من از دانستن سرچشمه می گیرد.


143- برای هرچه تلاش می کنیم، تلاش برای تایید شدن است، اما با این تایید شدن کنار نمی آییم و فقیر می مانیم، یا مدعی می شویم تایید شدن حق ما است، در آن صورت دیوانه های توانگری هستیم.


144- همه ی چیزهایی که در عرصه ی هنر یا زندگی انجام می دهیم، رونوشت ناقص چیزهایی است که می خواستیم انجام دهیم.


145- انسانها تنها یاد می گیرند که از اجداد درگذشته ی خود سودی ببرند.


146- یک اثر کامل حتا اگر بد هم باشد بهتر است، چون در هر صورت یک اثر است، یا سکوت واژه ها، خموشی کل روان، تا نویسنده با آن به ناتوانی رفتار خود را ثابت کند.


147- هنر عبارت از این است که فرصت دهیم تا سایر انسانها آنچه را که ما احساس می کنیم، احساس کنند، آنها را از خودشان رها سازیم و برای این رهایی خاص شخصیت خودمان را به آنها پیشنهاد کنیم.


148- برای اینکه بتوانم احساسی را که حس می کنم به دیگری بدهم، ناگزیرم احساس خود را به زبان او برگردانم.


149- انسان از اندیشیدن و حس کردن چیزی درک نمی کند.


150- همه به یکدیگر عشق می ورزیم و دروغ، بوسه ای است که با یکدیگر رد و بدل می کنیم.


151- نوشتن یعنی فراموش کردن؛ ادبیات خوش آیندترین شیوه ی نادیده گرفتن زندگی به شمار می رود.


152- در نثر، لطافت لرزانی وجود دارد که بازیگری بزرگ با آن کلمه را در ماده ی هماهنگ اندامش به راز غیر قابل درک آفریدگان مبدل می کند.


153- شعر، بیان آرمان با احساس به زبان دیگر است که هیچ کس به کار می بندد، چرا که هیچ کس به مانند شعر لب به سخن نمی گشاید.


154- چیزی که به تندی رشد نکند، در زیر وجود پیشامد گونه ی اندیشه ی ما رنج می برد.


155- بزرگترین تلاش ما به اندازه ی خود به زمان نیاز دارد.


156- من برخی شاعران غنا [ =آواز خوش طرب انگیز ] یی سرا را دوست دارم، چون از بینش درست برخوردارند و هرگز حاضر نیستند احساس یا رویا را بیش از یک لحظه به هنر منتقل کنند.


157- می توان در رویای چیزی زیبا غرق شد که انسان نه در عمل می تواند بدان برسد و نه در گفتار.


158- بسیاری از مردم از اینکه نمی توانند بگویند چه می بینند و چه می اندیشند ناخوش می شوند.


159- وظیفه ی کشتی، دریانوردی نیست، ورود به بندر است.


160- اگر قلب توان تفکر می داشت از تپیدن باز می ایستاد.


161- زندگی در نگاه من به مهمانخانه ای می ماند که باید در آن استراحت کنیم تا کالسکه ی غرقاب از راه برسد.


162- شب برای همه از راه خواهد رسید.


163- زندگی یعنی جوراب بافی به قصد هم نوعی. اما در کنارش افکار آزاد است و همه ی شاهزاده های جادو شده می توانند بروند و در پارک های خودشان قدم بزنند. همزمان میل عاج بافتنی از قسمت انتهایی دوباره و دوباره فرو می رود ... فاصله .... و دیگر هیچ ... .


164- آنچه که متفاوت مان می کند نیرویی است که [با آن] بتوانیم نقشه ها و رویاهای خود را عملی سازیم.


165- ما همه بردگان شرایط بیرونی هستیم.


166- هر یک از ما بی شمار است، بسیار است، زیادتی از خویشتن است.


167- مایه ی خوشبختی انسانیت است که هر انسانی فقط آنی هست که هست.


168- هر کس هستی خود را یکنواخت اداره کند خردمند است. چه در آن صورت هر حادثه ی کوچکی از برکت معجزه بر خوردار می شود.


169- کمک حسابدار می تواند خود را امپراتور روم بپندارد، پادشاه انگلستان نمی تواند، چرا که او پادشاه انگلیس است و در رویا نمی تواند جز آنچه هست، پادشاه دیگری باشد. واقعیت او، از حس کردن وا می داردش.


170- بهترین ویژگی در زندگی روزمره، نیروی محرکه ای است که به عمل منتهی می شود، یعنی اراده ی راسخ.


171- چه بر سر افسر ستاد ارتش می آمد اگر می اندیشید که هر حرکت او، برای هزار خانواده تیرگی به ارمغان می آورد و قلب سه هزار نفر را رنجور می سازد؟ این جهان چه می شد اگر ما انسان تر می بودیم؟


172- آدم مسرور چیره است.


173- اگر هر کسی فقط فکر کند که برای پیروزی به چه چیز نیاز دارد، پیروز می شود.


174- تا می توانید رو به روی آینه جا خوش کنید. آینه ها با ما حرف می زنند و با نگاهشان سرایی برای ما می گشایند.


175- هیچ چیز روشن تر از این واقعیت، فقر اندیشه را بروز نمی دهد که انسان بتواند به حساب دیگران با فراست [ =با فهم و درک ] باشد.


176- چیزهایی را که ما را در بر گرفته، به بخشی از خویشتن ما تبدیل می شود.


177- شادمانه ترین لحظه های من، لحظه هایی است که نمی اندیشم، چیزی نمی خواهم و حتا غرق رویا هم نمی شوم.


178- هرگز کسی را سراغ نداشتم که بتوانم «سرمشق» صدایش بزنم.


179- زندگی یعنی دیگری بودن؛ حتا احساس آنچه که امروز دریافتی و آنچه که دیروز احساس می کردی، ممکن نیست.


180- ما آن که می پنداریم نیستیم و زندگی، زودگذر و اندوهگین است.


181- زندگی کلافی است که کسی آن را در هم ریخته است. کلافی که باز و کشیده شده و یا خوب جمع شده، ثمری ندارد.


182- لحظه هایی وجود دارند که در تهی بودن آنها انسان خود را زنده احساس می کند و به وضعیت مثبت متراکمی می رسد.


183- مردان بزرگ اهل عمل، قدیسان، نه با بخشی از احساس شان که با کل شان رفتار می کنند.


184- احساس، زندگی را که هیچ است به بی نهایت هدایت می کند.


185- اگر انسان با خیالبافی زنده باشد نیرویش را صرف خیالبافی می کند و مقدم بر همه، این قدرت را دارد تا واقعیت موجود را به خود بشناساند.


186- اگر انسان از نظر فکری از چیزی می زید که وجود خارجی ندارد و نخواهد داشت، در نهایت هرگز نمی تواند تصور کند که چه چیزهایی وجود دارند.


187- به درد نخورها و بی اهمیت ها فضای بینابینی فروتنانه میانه ای در زندگی حقیقی ما می گشایند.


188- درک احساس یک راز دشوار است. مثل اینکه کسی ناظر کشتاری باشد و همزمان به درگیری های بی اهمیت اجتماعی بیندیشد، یا هنگام تماشای سنگی کوچک بر سطح خیابان، هیچ تصویری جز هستی خود را دامن نزند.


189- اندوه تلاش گران سخت کوش بدترین نوع اندوه است.


190- مجسمه اندامی مرده است که با قلم کنده کاری شده تا مرگ را در ماده ای ابدی نگهداری کند.


191- زندگی به خودی خود یعنی مرگ، چون در زندگی خود روزی نمی یابیم که با گذارآن یک روز از زندگی مان کاسته نشود.


192- من ادراک شکست را با خود مانند پرچم پیروزی به هر سو می کشانم.


193- بزرگترین هراس خود را نه فقط در زندگی جهان هستی، بلکه در روان شخص خود مانند رویدادی بی ارزش نگریستن، سرآغاز خردمندی است.


194- نه رنج انسانی بی نهایت است و نه رنج ما ارزش برتری از خود رنج را دارد که باید تاب آوریم.


195- اینکه زندگی، دردناک یا اندیشیدن به زندگی، دردناک است، نادرست است.


196- همه چیز هیچ است، درد ما هم همین طور.


197- نجیب زاده کسی است که هیچ وقت فراموش نمی کند تنها است.


198- هر یک از ما جامعه ای کامل است.


199- زمانی چیزهایی مرا به خشم می آورد که امروز باعث خنده ام می شوند. برای این کار پایداری لازم است تا با آن، انسان های میانه ی اهل عمل بر شاعران و هنرمندان خنده سر دهند.


200- مزیت خیال پرداز در این است که، خیال پردازی عملی تر از زندگی است و خیال پرداز از زندگی لذتی گسترده و بسیار گونه گون تر از اهل عمل می برد.


201- زندگی یک حالت فکری است و همه چیزهایی که انجام می دهیم یا می اندیشیم، برای ما به نسبتی که معتبر می پنداریم، معتبر است.


202- همه ی چیزها، حال هر قدر هم که حقیر باشند وقتی از آن من نباشند همواره برایم جاذبه ای شاعرانه دارند.


203- هیچ چشم داشتی آزار دهنده تر از چشم داشت چیزهایی که هرگز وجود نداشته، نیست.


204- کسی که بتواند بنویسد، می تواند ویرانی رویاهایش را آشکارا تماشا کند.


205- برای کسی که خیال اش در سطح پوست جای دارد، ماجراجویی یک قهرمان رمان، هیجان شخصی و چه بسا بیشتر است.


206- تنها آنچه که ما در خیال اش به سر می بریم، به راستی خودمان هستیم و هر آن چه باقی می ماند، چون به حقیقت پیوسته است، به جهان و مردمان بستگی دارد.


207- ما هیچ چیزی را عملی نمی سازیم؛ زندگی مثل آهن ربا ما را جذب می کند و ما بیهوده می گوییم: «من حرکت می کنم.»


208- زندگی سفری تجربی است که ناخواسته دامن زده می شود.


209- انسان هیچ وقت به اندازه ای که اندیشیده، زندگی نکرده است.


210- وقتی شاهد رقص باشم با رقص همراه می شوم.


211- این همه مدت زیسته ام بی آنکه زیسته باشم! این همه اندیشیده ام بی آنکه اندیشیده باشم!


212- ما در این جهان، حال ارادی یا غیر ارادی، مسافران میان هیچ و هیچ ایم، یا میان همه و همه ی مسافران مخالف سفر، حق نداریم برای دردسر مسیر سفر ارزش چندانی قایل شویم.


213- همین که انسان کاملاً دور دنیا را بگردد و به همان دریاچه ی مرغابی که از آنجا راه افتاده برسد، آنجا انتهای جهان است؛ در حقیقت، انتهای جهان مثل ابتدای جهان است.


214- زندگی همانی است که ما از آن می سازیم.


215- آنچه ما می بینیم چیزی نیست که می بینیم، بلکه آنی هست که ما هستیم.


216- تجربه های زندگی به ما چیزی نمی آموزد، همان گونه که تاریخ هم ما را از چیزی آگاه نمی کند. تجربه ی حقیقی زمانی به دست می آید که ارتباط با واقعیت را محدود کنیم و کاهش ارتباط را نیرو بخشیم.


217- هر غروب خورشید، غروب خورشید است؛ ضرورتی وجود ندارد که انسان غروب خورشید را در قسطنطنیه تماشا کند. اگر رهایی در درونم نباشد در هیچ جای دیگری هم نیست.


218- ما هرگز نمی توانیم از خویشتن خویش پیاده شویم، هرگز به کس دیگری مبدل نمی شویم، مگر اینکه خودمان را با وهم حساس به دیگری مبدل کنیم.


219- چشم انداز راستین، چشم اندازی است که خود می آفرینیم.


220- کسی که همه ی دریاها را درنوردیده باشد، تنها یکنواختی خویشتن خویش را درنوردیده است.


221- اگر بخواهم راهی سفر شوم، در سفر تنها سرنوشت رنگ و رو رفته ی چیزی را می بینم که بدون سفر دیده بودم.


222- هرجا که باشم خودم هستم، حال چه با مشرق زمین و چه بی مشرق زمین.


223- کسی که سفر می کند ناتوان از احساس است. برای همین هم کتابهای سفر در نقش کتابهای تجربه، چنین کم محتوا هستند و ارزش آنها قدردان خیال کسی است که آنها را نوشته است.


224- صرفنظر از نگاه به درون، همه ی ما نزدیک بین هستیم.


225- برای ما که همیشه از خویشتن خویش می گذریم چشم اندازی جز آنچه خودمان هستیم وجود ندارد، چرا که ما حتی صاحب [ =دارنده ی ] خودمان هم نیستیم. ما هیچ چیز نداریم، چرا که هیچ ایم.


226- هر کس اطمینان به دست آورد که همنوعان اش او را ارزشمند می شمارند، هراسی از آنها به دل راه نمی دهد.


227- زندگی دره ی اشک است، اما به ندرت در این دره اشک می ریزند.


228- اگر از زندگی سر در می آوردیم، تحمل ناپذیر می شد. خوشبختانه چنین نیست. ما با همان ناآگاهی مثل حیوانات زندگی می کنیم و مانند آنها بیهوده و عبث.


229- کسی که خود را بزرگ می پندارد، اعتماد چندانی ندارد که همنوعانش او را بزرگ شمارند. او می ترسد نظری که درباره ی خود دارد با نظرهایی ترکیب شود که همنوعان اش نسبت به او دارند.


230- خوشا به سعادت کسی که نمی اندیشد، چرا که او بر مبنای غریزه و به پاس تعریف روشن اندام خود، آن را عملی می سازد؛ چیزی که همه ی ما باید از بیراهه ها و در نتیجه ی تعریفی ورای اندام یا جامعه عملی سازیم.


231- ما مطلق پرست هستیم، چون به آن دسترسی پیدا نمی کنیم، اگر آن را می داشتیم دورش می انداختیم. مطلق غیر انسانی است، چرا که انسان ناقص است.


232- آرزوی ما شبیه بیچاره ی تنگدستی است که فکر می کند در آسمان، زمین وجود دارد.


233- چه بهتر که زمینی در آسمان نباشد، اصلاً هیچ آسمانی وجود ندارد؛ پس همه چیز هیچ است.


234- تلاش تکاملی هنرمندان بزرگ را گرامی می داریم و حیرت می کنیم. نزدیکی آنها را به تکامل دوست داریم، به هر حال آنها را دوست داریم، چرا که تنها یک نزدیکی است.


235- به هر میزان که زندگی با انسان میانه، سخت و بی ملاحظه برخورد کند، انسان این نیک بختی را دارد که مجبور نیست مدام زندگی را با اندیشیدن سپری کند.


236- اندیشه کردن یعنی ویرانی؛ خود جریان اندیشیدن، اندیشه را متهم می سازد، چرا که اندیشه تجزیه شده است.


237- اگر انسانها بخواهند درباره ی اسرار زندگی کاوش کنند، اگر می توانستند هزاران پیچیدگی را احساس کنند که جزء جزء رفتار روان را گوش می ایستد، هرگز رفتاری پیشه نمی کردند و حتا دیگر نمی زیستند.


238- انسان از بدو تولد تا مرگ به مثابه ی برده ی بیرونی خویشتن خویش، که حیوانات نیز چنین اند، زندگی می کند. او در طول زندگی اش، زندگی نمی کند، بلکه با پیچیدگی های فراخ در ابعاد گسترده به زندگی نباتی دامن می زند.


239- من هیچ جمله ی اسف باری را نمی شناسم که بتواند انسانیت بشر را تمام و کمال افشا کند.


240- انسان می تواند همسرش را انکار کند، اما پدر و مادرش را نه.


241- مطالعه ی روزنامه از نقطه نظر زیبایی شناسی، چه بسا اخلاقی هم همیشه پر دردسر است، حتا برای کسی که اندکی عذاب وجدان اخلاقی را بشناسد پر دردسر است.


242- جنگ ها و انقلاب ها هنگام مطالعه ی تاثیرشان نه باعث هراس بلکه موجب بی حوصلگی می شوند.


243- همه چیز بشریت است و بشریت همواره یکسان، تغییرپذیر اما اصلاح ناپذیر، در حال نوسان، اما ناتوان از پیشرفت.


244- تاریخ، ثبات را انکار می کند.


245- زندگی باید برای بهترین ها که از مقایسه ی خود سر باز می زنند، یک رویا باشد.


246- تجربه ی بدون میانجی، بهانه یا مخفی گاه کسانی است که بی خیال هستند.


247- [ همه ی چیزها ] تنها در وضعیت مناسب ارزشمند هستند.


248- تعریف کردن یعنی پدید آوردن، چرا که زندگی یعنی فقط زیسته بودن.


249- برای خوشبخت بودن، انسان باید بداند که خوشبخت است، در خواب بی رویا به هیچ وجه خوشبختی وجود ندارد.


250- بزرگ کسی است که به دانایی دست یابد و به فاصله ی دره تا آسمان یا کوه تا آسمان که با هم متفاوت اند، تفاوتی قائل نشود.


251- کسی که امکان رفتن به ارتفاع را در عضلات خود حس کند، به راستی باهوش است.


252- قصر باشکوه در جنگل برای کسی زیبا است که آن را از دره تماشا کند.


253- کل زندگی روان انسان تلاشی در سایه روشن است.


254- ما چیزی هستیم که در استراحت میان یک نمایش به پایان می رسیم، گاهی وقت ها به گونه ای فرار از شکاف درهای خاص به درون می نگریم، چیزی که شاید جز تصویر صحنه چیز دیگری نیست.


255- من مثل کسی هستم که در روی زمین در جستجوی خوشبختی است و نمی داند این وسیله کجا پنهان شده است و چیزی از آن برایش نگفته اند که چه هست. ما با هیچ کس قایم باشک بازی نمی کنیم.

زندگینامه فرناندو پسوا :


فرناندو آنتونیو نگورا د سیبرا پسوآ معروف به فرناندو پسوا (به پرتغالی: Fernando António Nogueira Pessoa) شاعر، نویسنده و همچنین مترجم و منتقد پرتغالی است. منتقدان، وی را تاثیرگذارترین نویسنده جریان‌ساز پرتغالی و از بانیان پست مدرنیسم می‌دانند. کتاب دلواپسی که پسوا بیش از بیست سال زمان برای نوشتن آن سپری کرد، سندی از اندوه هستی گرایانهٔ اوست. این کتاب به اموری چون پیدایش انسان، مفهوم زندگی و اسرار من ِ خویش می‌پردازد.
نظرات
توجه: شماره موبایل وارد شده در وب سایت نمایش داده نمیشود
توجه: ایمیل وارد شده در وب سایت نمایش داده نمیشود