رفتن به محتوای اصلی

سخن بزرگان (لئوبوسکالیا)

گزیده‌ای الهام‌بخش از سخنان بزرگان و اندیشمندان را مرور کنید.

فرد مورد نظر را انتخاب کنید
253 سخن آموزنده

گزیده سخنان لئوبوسکالیا

عشق، یعنی زندگی و اگر عشق را از کف دهید، زندگی را از کف می‌دهید.

اگر حقیقت عشق را دریابیم و بی‌پناهی عام بنی‌آدم را بپذیریم، به کسانی هم که دوست داشتنی نباشند، شفقت [=مهربانی] پیدا می‌کنیم.

جالب است کسانی که خود سبب می‌شوند دوست داشتن آنها از هر کس دیگر دشوارتر باشد، از همه نیازمندترند به اینکه دوست‌شان بدارند.

عشق، آدمی را رهایی می‌بخشد و آزاد می‌کند تا بی‌آنکه هراسی به دل راه دهد و بدون آنکه مدام لازم باشد با الگوهای فرد دیگری برابر باشد، به تمامی زندگی کند.

اجبار، آدمی را پوک و توخالی می‌کند. عشق، به آدمی نیرو می‌بخشد تا آگاهانه و با اراده‌ای استوار در مسیر هرچه آزادتر شدن گام نهد.

کسی که گمان می‌کند همه چیز را می‌داند، به هیچ رو نمی‌تواند بفهمد که گمانش نادرست است.

همان هستید که از شما سر می‌زند.

اگر همه‌ی آنان که می‌گویند عاشقند، در کردار هم چنین می‌بودند، دنیا بسیار بهتر از آن که هست، می‌شد.

برای شناخت درست کسی، باید بیشتر به کردار او توجه کرد تا به گفتارش.

آنچه در بیرون از ما سر می‌زند، فاش کننده‌ی چیزی‌ست که در درون‌مان می‌گذرد.

اگر هیچ نشان آشکاری از عشق ما در کردارمان به چشم نمی‌خورَد، باید در بود و نبود آن شک کرد.

هر آدمی، هر اندازه هم خردمند یا دل‌آگاه باشد، نه تنها اشتباه می‌کند که ممکن است در آینده هم به اشتباه کردن ادامه دهد.

کسی، بهتر از خود آدمی نمی‌داند بنیاد رشد و خوشبختی‌اش چیست.

تا زمانی که باور کنیم خود، سرچشمه‌ی خوشبختی خویش هستیم، می‌توانیم رؤیاهامان را برآورده سازیم.

فقط زمانی می‌توانیم آنچه را می‌خواهیم، داشته باشیم، که باور کنیم می‌توانیم به دستش آوریم، نه زمان دیگر.

تا زمانی که یاد نگیریم احساسات خود را بهتر درک کنیم و بر آنها چیره شویم، بنده‌ی آنها خواهیم ماند.

احساسی که با خرد همراه نباشد، فقط سبب هرج و مرج و ناآرامی خواهد بود و بس.

عشق، زاده‌ی احساس است، ولی پرورده‌ی خرد است. اگر این دو آمیزه‌ی جوهری به تعادل برسند، بقای عشق و رشد ما در آن، تضمین خواهد شد.

با هم کار کردن، نویدبخش زندگانی دراز‌تر و زندگی بهتر و سالم‌تری است تا جدا از هم کار کردن.

تعالی بخشیدن به [=رشد و بالا بردن] زندگی دیگران، بی‌آنکه به خود، خدمتی کنیم، ممکن نخواهد بود.

اگر پروای رویارویی با دشواری‌ها را بیابیم، دیگر کنار گود زندگی نخواهیم ماند و خود، راه خود را برمی‌گزینیم.

این پندار که شاید زمانی بهتر یا مناسب‌تر از این هم بتوان عشق ورزید، برای بسیاری، یک عمر پشیمانی به بار آورده است.

عشق نمی‌ورزیم که به ما عشق بورزند؛ عشق می‌ورزیم که عشق ورزیده باشیم.

عشق اگر پیوسته به نمایش گذاشته شود، بیشتر به چشم می‌آید.

نرمخویی همواره برآمده از قدرت است. قدرت است که سبب می‌شود بیاموزیم کسی را به سبب ناتوانی یا ترس یا خشم، محکوم نکنیم.

آزادی در گرو اختیار، مسئولیت و تعهد است؛ در قبال آن، همواره بهایی باید پرداخت.

نمی‌توان عشق ورزید و از خیر چیزی هم نگذشت.

آنجا که عشق، حضوری نیرومند داشته باشد، دلشوره و نومیدی و ترس از میان می‌رود.

امروز بر پایه‌ی خاطره‌ی [=یادبود] دیروز، داوری نکن.

با عاشق شدن است که ژرف‌ترین شادی، آرامش و امنیت ممکن را تجربه می‌کنیم و به ژرف‌ترین وجه درمی‌یابیم که یکی بودن، چه اندازه شگفت‌آور است.

در هر کاری که انجام می‌دهیم، فرصتی [=زمانی] برای عشق نهفته است.

شاد کردن یا افزودن بر مناعت طبع [=بزرگ‌منشی] آدم‌ها، در عمل بسیار آسان است؛ فقط دلی آگاه می‌خواهد و مهربانی آمیخته با صداقت [=راستی] و کاردانی.

برنامه‌ریزی، نه تنها شگفتی و شادمانی را از در نمی‌راند، بلکه راهگشای آن هم هست.

امنیت در عشق، در پذیرش طبع دگرگون شونده‌ی آن است. اگر این را بدانیم، دیگر چیزی نخواهد بود که از آن بترسیم.

هر چند آموختن چیزهای تازه و دگرگون کردن باورهای کهنه ممکن است دردناک باشد، ولی دردآورتر و هستی‌سوزتر از آن- در درازمدت – ایستا و ناهمدل ماندن است.

زمان، ارزشمندترین دارایی ماست.

خوب است فراموش نکنیم که عشق، همانند زمان، چشم به راه کسی نمی‌ماند.

دل‌نگرانی‌های گذشته را به دوش کشیدن، به همان اندازه بیهوده است که هراس از آینده.

اکنون، تنها چیزی‌ست که بدان نیازمندیم.

هر انسان، موجودی بی‌همتاست، با نیازهایی ویژه و طرز زیستن، عشق ورزیدن و آموختنی که از آنِ خود اوست.

زندگی هر کس از آنِ خود اوست. ما باید از هر کس که می‌کوشد آن را از ما برباید، دوری کنیم.

آنان که خود را باور دارند و لحظه [=دَم] را باور می‌کنند، از زندگی لذت فراوان می‌برند. آنان آموخته‌اند که گذشته، انبان خاطره‌هاست نه انبار افسوس‌ها.

چنین نیست که فقط یک راه برای عشق ورزیدن وجود داشته باشد. به شمار همه‌ی کسانی که تاکنون عشق ورزیده‌اند، شیوه‌ی ابراز هواداری، گرامی‌داشت و ارج‌ نهادن وجود دارد.

زنهار، اگر آغاز روزمان با پایان آن متفاوت [=دیگرگون] نباشد.

بیشتر احساس‌ها، به هر گونه که ابراز شوند، گذرا هستند، ولی باید با پیامدهایشان سر کرد.

هوشمندی و هوشیاری، همواره بهترین رهنمای ما هستند.

احساس، از بنیادهای زندگانی‌ست و ابراز کردن آن به گونه‌ای متناسب، رسیدن به تعادلی‌ [=هم‌سنگی] است که آن را در امان بدارد.

بخشی از یگانگی هر آدمی، در تمایز دیدگاه و چگونگی نگرش او به جهان است.

چنانچه بر حقانیت آنچه هستیم، پافشاری کنیم، سرانجام، احترام [=ارج] خویشتن و دیگران را به دست خواهیم آورد.

به رویاهایتان سفت بچسبید؛ چراکه رویاها از یک نظر، اسباب سازنده‌ی واقعیت هستند.

نمی‌توانیم چیزی را بدهیم که خود، از آن بی‌بهره‌ایم. بدون عشق ورزیدن به خود، نمی‌توان به دیگری عشق ورزید.

فقط با درک و پذیرش خود و همچنین نیازها و اسباب خوشبختی خود است که خواهیم توانست نیازهای دیگران را دریابیم و گرامی بداریم.

عشق از آن رو به آسیب‌پذیری نام‌آور شده که از دیرباز در کف خامان مانده است، ناآزمودگانی که نه به عشق را باور می‌کنند، نه خویشتن را.

آدمی، ثمره‌ی همه‌ی تجربه‌هایی‌ست که از سر گذرانده، همه‌ی آدم‌هایی که شناخته و همه‌ی رویاهایی که تحقق بخشیده یا نبخشیده.

منکر گذشته نمی‌توان شد، ولی گردن به بردگی آن نیز نمی‌باید نهاد. گذشته فقط می‌تواند فردا را تا اندازه‌ای برایمان پیش‌بینی‌پذیر کند.

تا خود را به چیزی نگرفته‌ای، دیگری هم تو را به چیزی نخواهد گرفت.

زندگی و عشقی در کار نیست، جز آنچه خود آفریده‌ایم.

هنگامی که عشق با صمیمیت [=یکدلی] ژرف همراه شود، به مرتبه‌ی والاترین تجربه‌ی انسانی می‌رسد.

دگرگونی‌ها را باید در درون برآورده سازیم، نه در بیرون؛ همین است و بس.

آنچه محدود کننده و سرکوبگر باشد، عشق نیست. عشق، فقط زمانی، عشق است که آزاد کننده باشد.

اطمینان [=بی‌گمانی]، پایه‌ی باور است.

بازی، به وجود آورنده‌ی گونه‌ای همکاری پاک و بدون ریاست و ما را از آن احساس رقابتی [=چشم و هم‌چشمی] که اجتماع به وجود می‌آورد، می‌رهاند.

عشق راستین، خودخواهانه نیست.

والاترین گونه‌ی عشق، تعالی بخشیدن به [=رشد و بالا بردن] خود است و گذاشتن نیازهای دیگران و جهانی که در آن زندگی می‌کنیم، در کانون توجه‌مان.

هنگامی که به آدم‌ها عشق می‌ورزیم، شادی آنها، رشد کردن آنها و بهتر زیستن آنها از هر چیز مهم‌تر می‌شود.

دانستن اینکه در شرایطی هستیم که به دست خود باید خوشبختی خود را به وجود آوریم، بسیار ارجمند است.

نخستین گام برای از گِل درآمدن، این است که دست روی دست گذاشتن را کنار بگذاریم و چاره‌ای بیندیشیم.

بسا زمان‌ها از آنچه بیش از هر چیز بدان نیازمندیم، می‌گریزیم و از همین رو، دچار تنهایی، اندوه و بی‌کسی می‌شویم. رشد کردن، راه بهتری پیش پایمان می‌گذارد.

کامل بودن، لازمه‌ی عشق نیست، ولی راستی، هست.

برتری، در جستن کمال است، نه به دست آوردن آن.

دروغگویی، یکی از سبب‌های ناکام ماندن مناسبت‌هاست.

چیزی ویرانگرتر از این نیست که دریابیم فریب همان کسانی را خورده‌ایم که باورشان داشته‌ایم.

هنگامی که عشق با صمیمیت [=یک‌رنگی] همراه می‌شود، آدمی به بزرگ‌‌ترین تجربه‌ی انسانی دست می‌یابد.

عشق ما هر اندازه هم که نیرومند باشد، نمی‌توان تنها بود و عشق ورزید.

هیچ رابطه‌ای بدون تلاش آگاهانه، انگیزش خود را پاس نخواهد داشت.

باید زمان را دریابیم تا زندگی و سرانجام، عشق را هستی بخشیم، وگرنه فقط همزیستی کرده‌ایم.

عشق، پیوسته هست. آدمی‌ست که دگرگون می‌شود.

زمانی، رنج یا نومیدی، بیدار کننده خواهد بود که در پی آن، خویشتن را بهتر بشناسیم.

شفایی چون امید وجود ندارد.

با همدردی، شرافت افراد را بهبود می‌بخشیم که بنیادی‌ترین امر در عشق ورزیدن به آنهاست.

کسانی که احساس خوبی نسبت به خود دارند، زیاد از آینده نمی‌ترسند. چه شرایط روبراه باشد، چه همه چیز رو به ویرانی رود، استواری این افراد، آسیب ناخورده می‌ماند.

افسردگی، خشم و احساس مزمن بدبختی، فقط برآمده از یک رخداد یا فرد ویژه نیست، بلکه از شیوه‌ی روبرو شدن آدمی با آن هم ناشی می‌شود [=برمی‌آید].

هر کسی را می‌توان دوست داشت، فقط از آن رو که انسان است و یکی از آفریده‌های بی‌همتای خداوند.

اگر بخواهیم کسی را در عشق شریک کنیم، کارآمدترین ترفند، این است که تا آنجا که می‌توانیم عاشق خوبی باشیم و بگذاریم دیگر کارها خود به خود انجام شود.

نگرانی، هرگز اندوه فردا را از بین نخواهد برد؛ فقط امروز را از شادی تهی می‌کند.

نود درصد آنچه نگرانش هستیم، هرگز روی نخواهد داد.

دریافت ما از دیگر آدم‌ها، برمی‌گردد به میزان شناخت‌مان از خویشتن.

از آن رو که مرگ، در بیشتر زمان‌ها، بی‌خبر در پی ‌‌ما می‌آید، به ندرت، زندگی دیگر و عشقی دیگر در کار است.

کارآمدترین چیز برای خوب زندگی کردن و خوب عشق ورزیدن، پذیرش راستین این حقیقت است که هیچ کس دارنده‌ی همیشه نیست.

هیچ چیز بیشتر از باور، آدمیان را به یگانگی نمی‌رساند و به آنان احساس امنیت نمی‌بخشد.

بدون باور، به هیچ رو عشق نمی‌تواند دوام بیاورد.

ما نگرانیم که باور بیش از اندازه سبب فریب‌مان شود، ولی به پیامدهای کم‌باوری نمی‌اندیشیم.

سرتاسر جهان، کسی نیست که مو به مو شبیه دیگری باشد؛ هرچه بار و بر داریم، به راستی از آنِ خود ماست.

در برابر عشقی که داریم و آنچه از آن به دست می‌آوریم یا نمی‌آوریم، خود ما مسئول [=مورد بازخواست] هستیم.

حتی عشق هم با نگفتن می‌میرد.

عشق را باید پیوسته ابراز کرد، پرورش داد و بدان نیرو بخشید.

دگرگونی، امری‌ست ناگزیر.

از چگونگی رویارویی ما با دشواری‌ها و بازدارنده‌هاست که نیرو و توان عشق‌مان آشکار می‌شود.

عشق، سازنده‌ی استوارترین افراد است.

تردیدی نیست که عشق، زیبایی را ارمغان زندگی می‌کند، به همان سان، این هم درست‌ است که زیبایی، عشق را افزون می‌کند. هر دو به کار هم می‌آیند و مایه‌ی اعتبار یکدیگرند.

عادی‌ترین امور هم سرشار از زیبایی و جذابیت [=گیرایی] است؛ فقط باید نگاه کرد و یافت.

کوتاهی کردن در عشق، به هر سبب که باشد، بی‌بهره کردن دیگران از بهترین چیزی‌ست که برای بخشیدن داریم.

آن باشید که هستید؛ برای عشق، همین بس است.

خود بودن در دنیایی که همه می‌خواهند از نو ما را بسازند، همواره بزرگترین مبارزه‌ی ما خواهد بود.

اگر می‌خواهیم درخور آنچه هستیم با ما رفتار شود، باید نخست خودمان را بیان کنیم.

رابطه‌ها ممکن است سست شود و از میان برود، ولی زندگی و عشق همچنان ادامه خواهد یافت.

اگر بخواهیم دگرگون شویم، امکان کمی وجود دارد که بتوانیم رابطه‌ای را به مدت زیاد پابرجا نگه داریم.

هرگاه به همان اندازه که پذیرای خوشی‌ها هستیم، درد و اندوه و سوءتفاهم را هم پذیرفتیم، راهی را که در طی آن، عاشقی راستین خواهیم شد، آغاز کرده‌ایم.

عشق بر کامل بودن تاکید نمی‌کند؛ می‌خواهد بفهمیم میان آنچه هستیم و آنچه باورمان است و آنچه رفتار می‌کنیم، پیوندی مهم وجود دارد.

بهترین راه بازگشت به زندگی، زندگی‌بخش بودن است.

عشق، بسیار فراتر از احساسی صِرف است. چیزی است که هر روز باید زیسته شود و به کردار درآید.

سخنی مهرآمیز که صادقانه [=از روی راستی] بیان شده باشد، می‌تواند افسون کننده‌ باشد، بویژه در روابطی که از افسون خود تهی شده است.

تشویق مهرآمیز، مایه‌ی قوت قلب و زمینه‌ساز رشد است.

تفاوت، چاشنی رفتار آدمی‌ست؛ چیزی که سبب این همه جذابیت [=گیرایی] او می‌شود.

به اندازه‌ی تک‌تک آدم‌ها، رویکردهای گوناگون به زندگی وجود دارد. هرچه از این رویکردها آگاه‌تر باشیم و بیشتر پذیرای‌شان شویم، عشق‌مان سرشارتر و ژرف‌تر خواهد شد.

بیشتر زندگانی خود را در میان مردمی می‌گذرانیم که هر روز همان‌ هستند که روز پیش بوده‌اند.

بسیاری از مسائل ما تنها سایه‌هایی کمرنگ هستند که در پرتو شکیبایی، رنگ خواهند باخت.

عشق بادوام، بزرگترین پاداشی‌ست که در ازای شکیبایی، از آن بهره‌مند می‌شویم.

آدمی که درست و حسابی عشق می‌ورزد و عشقش بی‌دوام نیست، آموخته است زمان‌های پریشانی را هم مانند زمان‌های سرشار از شادی بپذیرد.

عاشقان همواره امور منفی را از کانون توجه خود می‌رانند و زیبایی و خوبی و خوشی را جایگزین آن می‌کنند.

آدمی که شکست‌خورده‌ی نادرستی‌های دنیا باشد، آشکارا در برابر آنچه خوب و بر حق است، کور مانده است.

زیبایی و خوبی، در برابر زشتی و بدی، سلاح‌هایی کارآمدند.

مهم نیست چه برایمان رخ می‌دهد، مهم آن است که آنچه روی می‌دهد، چه تاثیری در ما می‌گذارد.

همه‌ی ما باید مسئولیت همه‌ی باورها، برداشت‌‌ها و رفتارهای خود را بپذیریم.

خود را قربانی سرنوشتی شوم پنداشتن، آسان‌تر از پذیرفتن سهم خود در به وجود آمدن مسآله است.

تا زمانی که کسی هست که دوست‌مان بدارد، زنده خواهیم ماند.

سرچشمه‌ی عشق، احساس تنهایی است.

خوب است به یاد داشته باشیم که با چشم‌پوشی از شمار آدم‌هایی که دوست‌مان دارند و غمخوارمان هستند، واقعیت این است که تنها هستیم.

عشق، از آن رو ارزش چندانی در ذهن‌ها ندارد که دیر زمانی‌ست در دست افراد ناآزموده مانده است.

به همان اندازه که به بهروزی و خرسندی خودمان اهمیت می‌دهیم، بلکه هم بیشتر، باید بهروزی و خرسندی کسانی که دوست‌شان داریم را ارج نهیم.

آدم پایبند، از دست نمی‌دهد، به دست می‌آورد.

برای آزاد بودن، باید مسئولیت کارهایمان را بپذیریم.

به مجرد اینکه گناه شکست‌مان را به گردن دیگری انداختیم، از توان رشد خود کاسته‌ایم.

در عشق، شکست وجود ندارد؛ مگر آنکه بخواهیم گناه شکست‌مان را به پای کسی دیگر بنویسیم.

ارزشمندترین دارایی ما شرافت‌‌مان است.

خوار کردن دیگران با هدف بزرگ نمودن خودمان، نشان ناتوانی‌ست. بیشتر سبب دلسوزی است تا خواری؛ چرا که نشان می‌دهد چه نومیدانه آرزو می‌کنیم که دوست‌مان بدارند.

با عشق می‌توانیم آن گونه ببینیم که تاکنون ندیده‌ایم.

تنها به اندازه‌ای که آموخته‌ایم، می‌توانیم عشق ببخشیم و دریافت کنیم.

عشق از خلال عشق ورزیدن آموخته می‌شود.

دلشوره هرگز غم فردا را فرو نمی‌نشاند، فقط خون شادی را از رگ امروز بیرون می‌کشد.

روزی که بدون انجام کاری عاشقانه به شب رسیده باشد، هدر رفته است.

همه‌ی ما هرازگاهی نیازمند آنیم که دیگران ما را ببخشایند، ولی بخشایشی که خود باید ارزانی خود کنیم نیز به همان اندازه مهم است.

عشق، جهان را از چشم دیگری به ما می‌شناساند و از این راه، ما را به گسترده‌تر کردن چشم‌اندازمان می‌خواند.

عشق راستین، گرفتنی نیست، به دست آوردنی‌ست.

تنها درد بی‌درمان، آن است که با ابتلا به آن، دگرگونی مثبتی نیابیم.

خوب است بدانیم که در بهترین زمان‌ها همیشه سبب‌هایی برای جشن گرفتن وجود دارد، ولی از آن مهم‌تر، در نظر آوردن این امر در بدترین زمان‌هاست.

نمی‌توانیم مسائل‌مان را پشت سر بگذاریم، مگر آنکه دیگر آن آدم مسئله‌ساز پیشین نباشیم.

باور داشتن، از بنیانی‌ترین ویژگی‌های عشق است.

تا زمانی که در این دنیا درد و رنج، تنهایی و گرسنگی وجود دارد، ما در برابر آنها پاسخگو هستیم.

اینکه چه اندازه دوست‌مان دارند، بستگی به این دارد که چه اندازه دوست داشتنی هستیم.

تنها زمانی درمی‌یابیم بنیان عشق انسانی چیست که عشق را کمتر بخواهیم و بیشتر ببخشیم.

اگر شأن خود را نادیده گرفتیم، دیگر حق نداریم از بی‌شأنی گله کنیم.

به ندرت می‌پذیریم که خودمان پاسخگوی بدبختی خودمان هستیم.

بخش بزرگی از خوشبختی ما بر پایه‌ی حس شرافت‌‌مان بنا نهاده شده است.

چیرگی بی‌چون و چرا بر انسانی دیگر، نه شدنی است، نه خواستنی؛ در هر شرایطی، ویرانگر است.

خردمند کسی است که بتواند در برابر هر مسأله‌ای، چاره‌های گوناگونی بیندیشد.

روزی که از برای فردایش زیسته شود، همواره با یک روز دیرکرد دریافته خواهد شد.

اگر با دیگران همان کنیم که دوست داریم با ما بکنند، دست کم یک زندگی آشتی‌جویانه را پایه‌گذاری کرده‌ایم.

همان دریافت می‌کنی که می‌بخشی، همان می‌یابی که چشم‌داشت آن را داری.

اگر خواهان عشق هستیم، بهتر است جویای خوبی‌های مردم باشیم؛ حتی اگر از این راه، گونه‌ای خوشبینی نابخردانه را بر خود هموار کرده باشیم.

کمابیش همه‌ی ما تشنه‌ی آنیم که پذیرفته شویم و دریافت کننده‌ی والا‌ترین ستایش ممکن باشیم؛ ستایشی گویای اینکه کسی عاشق ماست.

از روی راستی، ستایش کردن، آسان است و هیچ گونه خرجی برنمی‌دارد، ولی نباید ارزش آن را دست کم گرفت.

تا واپسین دَم زندگی، نیازمند آن خواهیم بود که دوست بداریم و دوست‌مان بدارند.

بد نیست بخواهیم آنها که دوست‌شان داریم، بهترین‌ها باشند، ولی این امر را هرگز با جاری کردن سیلی از خرده‌گیری‌های منفی‌نگرانه نمی‌توانیم برآورده کنیم.

خرده‌گیری، هنری‌ست پیچیده و دشوار؛ با بی‌باکی، نه باید خرده گرفت و نه خرده‌گیری را پذیرفت.

عشق، همیشه به دست آمدنی‌ست. باید پرسید آیا آنقدر خواهان آن هستیم که رنج جست‌و‌جو و تکاپوی سخت روح را بر خود هموار کنیم، یا فقط خودمان را سر کار گذاشته‌ایم؟

کمتر چیزی ویران کننده‌‌تر و خوارکننده‌تر از بیخودی، سرکوفت زدن است.

عشق، اندازه نمی‌شناسد، خوار نمی‌شمارد. شرافت را می‌سازد، از آن نمی‌کاهد.

عشق، نمک پاشیدن به زخم‌های کهنه نیست، مرهم نهادن است و شفا بخشیدن. برخاستن و پیش رفتن است و آشتی کردن با زندگی.

بخشایش، آسان خواهد بود، اگر دیگران را با خود یکی بدانیم، کاستی‌‌های خود را باور داشته باشیم و بپذیریم همه به یک اندازه آماده‌ی انجام کار نادرست هستند.

عشق را با کسی که آسان شکست می‌خورد و زود، سرخورده می‌شود، کاری نیست.

افراد کامیاب، کسانی هستند که پذیرای مسائل زندگی‌اند.

راه زندگی، به تمامی [=سراسر] زیستن است و کامل‌ترین مکمل آن، به تمامی عشق ورزیدن.

هر اندازه بگذاریم دیگران نیروی خود را بر ما بکار گیرند، پیوندمان با آنچه هستیم و حق ماست، بیشتر گسسته می‌شود.

همدلی فقط به این معناست [=چَم] که بکوشیم دیدگاه دوست‌‌ خود را درک کنیم، نه اینکه بناگزیر آن را بپذیریم.

نباید امیدوار باشیم که همه، همان گونه جهان را دریابند که خود، درمی‌یابیم.

زمانی با دیگران به همدلی راستین خواهیم رسید که از خود به در آییم و بکوشیم بفهمیم دیگران چگونه به امور می‌نگرند.

عشق، پیوسته هست، ماییم که گسسته‌ایم.

فقط به همان اندازه می‌توانید دیگران را دوست بدارید که خودتان را دوست دارید.

توان برقراری ارتباط، بنیادی‌‌ترین سبب ماندگاری روابط است.

به راستی که امید، برای باورمندان، رودی همیشه جاری‌ست.

زندگی، بزرگترین دارایی ماست و عشق، بزرگترین سند و گواه آن است.

خود راستین‌مان بهتر از هر هویتی‌ست که به خود نسبت می‌دهیم.

گاهی، بهترین خدمتی که می‌توانیم به آنها که دوست‌شان داریم، بکنیم، این است که کنارشان بایستیم، خاموش باشیم، شکیبایی به خرج دهیم، امیدوار باشیم، درک کنیم و چشم‌براه بمانیم.

عشق، بازدارنده‌ی عشق نیست. عشق، فقط زمانی عشق است که آزاد کند.

عاشقان، فقط دل بستن به بهبود را نمی‌آموزند، تلاش می‌کنند آن را برآورده سازند.

پایه و بنیان آنچه همیشگی خوانده می‌شود، شکیبایی است.

عشق، سبُک‌سر نیست؛ روی ناخوشایند زندگی را هم می‌بیند، ولی به سبب پایندگی خود، منفی‌بینی را سرمنزل نهایی خود نمی‌شمارد.

گاه در عشق می آموزیم که رعایت حال دیگری بهتر از پافشاری در اثبات عقیده است.

بیشتر وقتها ما بدون اینکه آگاه باشیم در گرو عشق هستیم.

عشق همیشگی است، این ما هستیم که ناپایداریم. عشق متعهد است و مردم عهد شکن، عشق همیشه قابل اعتماد است، اما مردم نیستند.

عشق و صمیمیت پخته، تهی از هرگونه چشمداشت است.

با پول می توان جسم و حتی کمی از احترام دیگران را خرید، ولی عشق را نمی توان.

شادمانی و عشق، راههایی ارادی‌اند و بس.

این حقیقت که می توانم دانه ای بکارم و آن دانه تبدیل به گل شود، دانش خود را با دیگری بخش بخش کنم و آن دانش همان شخص شود، یا به کسی لبخند بزنم و بجای آن، لبخندی دریافت کنم، تمرینات معنوی است.

اینکه می‌توان عشق ورزید، چیزی‌ست و شایستگی عشق ورزیدن، چیز دیگر.

عشق، هرگز به مرگ طبیعی نمی‌میرد؛ از بی‌تدبیری می‌میرد و از وانهادگی.

نادانی و بی‌تدبیری، در بیشتر زمان‌ها، تهدیدآمیزتر از کار نادرستی‌ست که مرتکب می‌شویم.

عشق، مانند هر چیز زنده و پویا، برای رستگاری، نیاز به تلاش دارد.

آنجا که عشق در کار است، شکستی نیست.

به نظر می‌رسد که ما از شکست‌هایمان زودتر پند می‌گیریم تا از کامیابی‌هایمان.

کامیابی، بیشتر، با شکست همسایه است.

اگر به جست‌و‌جوی سرچشمه‌ی شکست‌هایمان برآییم، بر خودمان افزوده خواهد شد.

شیوه‌ی رشد و آگاهی‌‌ست، شیوه‌ی عشق.

دانش، همیشه از پی نادانی می‌آید.

آنها که گمان می‌کنند همه چیز را می‌دانند، برای پی بردن به نادرستی کار خود، راهی ندارند.

در بیشتر زمان‌ها، اگر ذره‌ای خواهان بخشیدن باشیم، بیش از آنکه به رویا دیده‌ایم، به دست خواهیم آورد.

عشق، سن و سال نمی‌شناسد.

عشق، تا زمانی که دَم می‌زنیم، به زندگی خود ادامه می‌دهد.

در هر سنی، زیستن با عشق، معنای [=چَم] ساده‌اش این است که آموخته‌ایم عشق را زنده نگاه داریم.

آثار محسوس [=چشم‌گیر] هنری با گذشت زمان از بین می‌روند، از دیوارها کنده می‌شوند و با بکارگیری سلیقه‌های گذرا از اعتبار می‌افتند؛ ولی زندگی عشق، همیشگی‌ست.

در عشق می‌توانیم به جایی برسیم که گذشت و چشم‌پوشی را رواتر از سرزنش و نکته‌سنجی بدانیم.

به راستی، خوشبخت بوده‌‌ایم، اگر کسی در زندگی‌مان بوده تا زمان صرف ما کند و از نزدیک، تماشاگر گوهر بی‌مانند درون ما باشد و در پرورش توانایی‌های ویژه‌، ما را یاری‌ دهد.

تنها با پذیرش آسیب‌پذیری‌ست که فرصت کامیابی در عشق را به خود ارزانی می‌کنیم.

عشق، پرورده‌ی خوشبینی‌ست.

هیچ چیز به اندازه‌ی پذیرفتن شکست، آن را شدنی نمی‌کند.

حتی کارهای نادرست‌مان می‌توانند سبب خوشبینی باشند، اگر از رهگذر آنها فرصت‌هایی برای بازآموزی و آگاه‌تر شدن فراهم آید.

عشق، کمال طلب نیست؛ ما هم نباید باشیم.

عاشقان، فقط به بهروزی دل نمی‌بندند، برای آن تلاش هم می‌کنند.

عشق، ما را با کاستی‌های دیگر آشتی می‌دهد.

برای درک کردن چیزی، باید آن را سراسر شناخت.

هرچه بیشتر خود را بشناسیم، به شناخت بیش‌تر دیگران می‌رسیم.

کسی که عشق می‌ورزد، توجهش به آن زیبایی غیرجسمانی‌ است که با گذشت زندگانی، رنگ نمی‌بازد. نه اینکه عشق، کور باشد، نه؛ عشق، ریشه و گوهر وجودی را می‌بیند.

عشق را اسیر خُلق و خوی روزمره کردن به مفهوم دور کردن آن از شور و نیروی درونی‌ست و ناگزیر، نتیجه‌ای جز از دست دادنش برای همیشه در بر نخواهد داشت.

هیچ چیز نمی‌تواند جبران کننده‌ی دمی باشد که عشق ما خواسته شده است و ما بی‌پاسخ از کنار آن گذشته‌ایم.

دست کم یک شرط ضروری [=بایسته] برای عشق ورزیدن به هر کس وجود دارد و آن این است که او به گونه‌ای آزاد و جدای از ما که عاشقش هستیم، رشد کند.

شگفت به نظر می‌آید، ولی حقیقت این است که اگر به رشد مشترک و همزمان دو نفر بتوان امید بست، این امید فقط در سایه‌ی رشد جداگانه‌ی هریک از آنها فراهم می‌آید.

زمان‌‌هایی هست که باید بیش از آنچه دریافت می‌کنیم، ببخشیم.

عشق راستین آن است که بی‌اندیشه‌ی سود بیشتر، خواهان بخشیدن به دیگری باشیم.

کمتر مانعی‌ست که با پایداری، اراده، شکیبایی و به ویژه عشق بیشتر، از میان برداشته نشود.

هیچ دیواری آنقدر بلند نیست که ما را از تنهایی و نومیدی انسانی دیگر جدا نگه دارد.

عشق، کارآمدترین سبب ایجاد پیوستگی با هر چیز است.

دوام عشق در گرو رشد آن است.

به دور از خطر، بازی کردن، یعنی باختن.

هیچ دردی ژرف‌تر از پوچی ناشی از خطر نکردن نیست.

رشد عشق درست و بی‌گزند در گرو تفاوت‌ها [=دیگرگونی‌ها] است.

عشق، بوم گسترده‌ی نقاشی‌ است که نقش هنرمندانه‌ی قلم ما را کم دارد.

بیشتر ما در بازی عشق، چون پیاده‌های شطرنج هستیم که از آن، هیچ سردرنمی‌آوریم.

تو وجودی هستی که پس از این هرگز نخواهد توانست هستی یابد. نادیده گرفتن چنین وجودی، نه فقط برای خودت، بلکه برای همه‌ی جهان، اندوه‌ برانگیز خواهد بود.

اگر بتوانیم اندیشه‌ها و رفتارهای بیشتر پیش‌بینی نشده‌ی خود را بپذیریم، کم‌کم بر ما روشن خواهد شد که دیگران چرا چنین می‌اندیشند و چنین رفتار می‌کنند.

همه به یک اندازه می‌توانیم عشق بورزیم و مورد عشق‌ورزی قرار بگیریم.

ممکن است همه‌ی ما به یک اندازه از دارایی، توان، هوش و آوازه بهره‌مند نباشیم، ولی توانایی عشق ورزیدن در همه‌ی ما به یک اندازه است.

میزان کامیابی ما در عشق، بسته به این است که چقدر می‌خواهیم آن را بیاموزیم، چقدر در برابر شکست مقاوم هستیم، چقدر در برخوردهایمان انعطاف‌پذیریم و چقدر تن به دگرگونی می‌دهیم.

کسی میوه‌ی تلخ را دوست ندارد، آدم تلخ را نیز.

اگر به هر دلیل، روی تُرش به این جهان نشان دهیم، نباید به امید پاسخی دیگر باشیم.

اگر حتی در زمان‌هایی که می‌دانیم حق با ماست، کمی گذشت پیشه کنیم، چنین گذشتی، بر احساس احترام [=بزرگ‌داشت] و عشق دیگران به ما خواهد افزود و نیز، خمیرمایه‌ی مناسبت‌های پایا خواهد بود.

اگر دیگران را ابزار رسیدن به آرزوهای خود بدانیم، آنها را تا مقام اشیاء پایین آورده‌ایم.

اگر عاشقیم، همان گونه که از خوشی‌های عشق لذت می‌بریم، باید شوربختی‌های آن را هم پذیرا باشیم؛ چه هر دو، بخشی از حقیقت عشق هستند.

با عشق می‌توانیم به کمک آن که دوست می‌داریم و با برابر هم نهادن باورها و رفتارهایمان، به دیدگاه‌هایی تازه برسیم.

زمانی پیر شده‌ایم که شادی درونی خود را از دست داده باشیم.

کمتر از یک سده، زمان زیادی برای زندگی کردن نیست، ولی آن اندازه هست که بیاموزیم عشق، پایان و سرانجام هستی‌ست.

در پی کسی باشید که شما را به سبب تفاوت [=دیگرگونی]‌هایتان دوست بدارد، نه به رغم [=برخلاف] آنها.

عشق، بایرترین زمین ممکن را ارزانی رشد ما می‌کند. این خاک با چشم‌پوشی از خویشتن کهنه و پیش‌فرض‌های بیهوده‌مان، آبیاری می‌شود.

زندگینامه لئوبوسکالیا

فلیس لئوناردو بوسکالیا (به ایتالیایی: Felice Leonardo Buscaglia) استاد دانشگاه، نویسنده و سخنران آمریکایی -ایتالیایی‌تبار- است. بوسکالیا در ۳۱ مارس ۱۹۲۴ متولد شد و در ۱۱ ژوئن ۱۹۹۸ در «گلنبروک» ایالت نوادا درگذشت.

نظرات شما

توجه: شماره موبایل شما در وب‌سایت نمایش داده نمی‌شود
توجه: ایمیل شما در وب‌سایت نمایش داده نمی‌شود

وحید مجیدی صدر

وحید مجیدی صدر

مدیر ارشد فناوری (CTO) مدرس دانشگاه و مجتمع فنی تهران

من وحید مجیدی، مدرس طراحی و برنامه‌نویسی وب با سابقه‌ی تدریس در دانشگاه تهران و مجتمع فنی تهران. در طول سال‌ها فعالیت آموزشی، تلاش کرده‌ام مفاهیم فنی را به‌صورت پروژه‌محور و کاربردی آموزش دهم تا هنرجویان و دانشجویان بتوانند مهارت‌های خود را در محیط‌های واقعی توسعه دهند و به متخصصان کارآمد در حوزه‌ی فناوری تبدیل شوند.

در کنار تدریس، به‌عنوان طراح و برنامه‌نویس وب در توسعه‌ی سامانه‌های نرم‌افزاری، پلتفرم‌های فروش آنلاین و سیستم‌های سازمانی فعالیت دارم. تخصص من در طراحی، توسعه و بهینه‌سازی سامانه‌های تحت وب است؛ از برنامه‌نویسی فرانت‌اند و بک‌اند گرفته تا معماری نرم‌افزار، سئو و زیرساخت‌های DevOps.

سریع و آسان
بدون نیاز به نصب
دسترسی آنلاین
امکان گزارش خطا